با قرآن آشنا شویم  چاپ
تاریخ : 1387/04/18

                                              
                                       با قرآن آشنا شویم

حجت الاسلام جواد محدثى

تاریخچه و چگونگى نگارش و تدوین قرآن

قرآن، که معجزه جاویدان پیامبر اسلام است، کتاب شناخت و معرفت است.

کتاب انسان ‏سازى و تربیت بشر است.

کتاب نور و روشنائى و حکمت است. کتاب اندیشه و تفکر و تدبر و خداشناسى است.

قرآن، کتاب ایمان و عمل صالح و جهاد و عدالت اجتماعى است.

کتاب بشارت و انذار، وعد و وعید است.

کتاب تاریخ سازنده است. کتاب سازنده تاریخ است.

کتاب حکومت و سیاست و قانون است.

کتاب همیشگى و همه ‏جائى و همه جانبه و جامع است.

کتاب هدایت و راهنمایى است... و سخن خداوند است و پیام آسمانى او.

این قرآن، بتدریج، در مدت 23 سال در شرایط گوناگون و طبق نیاز، نازل شد و احکام و مقررات و عقاید و معارف اسلام، از طریق  وحى‏  به پیامبر رسید و پیامبر هم آیات کتاب را به مردم ابلاغ کرد.

آیات قرآن که نازل مى‏گردید، پیامبر آنها را بازگو مى‏کرد، تا هم خودش آنها را حفظ کند و هم نویسندگان وحى، آنها را ثبت کرده و بنویسند. نویسندگان آیات قرآن به نام  کتاب وحى‏  معروف بودند که بارزترین این چهره ‏ها، على بن ابیطالب (ع) بود.

نویسندگان وحى، آیات نازل شده را، بر اساس امکانات آن دوران، روى پوسته درختان، برگ درخت، پارچه و حریر پوست ‏حیوانات، استخوان هاى پهن، سنگ و سفال، و احیانا کاغذ، مى‏ نوشتند.

اولین آیاتى که نازل شد، آیات اول سوره  علق‏  بود که در آغاز بعثت انجام گرفت. از آن پس براى مدتى طولانى، نزول آیات قطع شد ولى مجددا شروع گردید.

آنچه نازل مى ‏شد در خانه پیامبر نگهدارى مى ‏شد تا بعدا بصورت یک مجموعه در آید. حافظه قوى عرب‏ها، و نیز شوق فراوان مسلمین و همچنین مجذوب شدن افراد به زیبایى و فصاحت و بلاغت و گیرایى قرآن، باعث ‏شده بود که آیات را زود حفظ کنند.

تقسیمات قرآن

قرآن 114 سوره دارد و بیش از 6 هزار آیه. و مجموع قرآن را هم به 30 جزء تقسیم کرده‏اند و هر جزء هم از چهار قسمت - بنام حزب - تشکیل شده است. و هر سوره هم از چند جمله و فراز - که بنام  آیه‏  نامیده مى‏شود - تشکیل یافته است.

سوره‏ها (غیر از سوره نهم، توبه) با  بسم الله‏  شروع شده است.

طولانى ترین سوره‏ها  بقره‏  است، با 286 آیه، و کوتاهترین سوره ‏ها  کوثر  است با سه آیه.

آیات، به تدریج که نازل مى‏شد. بدنبال هم نوشته مى‏شد و تا وقتى که  بسم الله‏  نمى‏آمد، نویسندگان وحى، آیات را در دنباله آیات قبل بعنوان ادامه همان سوره مى ‏نوشتند. این جریان عادى و طبیعى قضیه بود.

غالبا ترتیب آیه ‏هاى یک سوره، بر حسب نزول بود. مگر در برخى از موارد، که شخص پیامبر(ص)، از طریق دریافت وحى، دستور مى ‏داد که این آیات، در فلان سوره، یا قبل و بعد از فلان آیه، نوشته شود، که این ترتیب غیر عادى بود. وگرنه آیاتى که پشت ‏سر هم - با فاصله زمانى یا بى‏فاصله - نازل مى ‏شد کتاب وحى، آنها را بدنبال هم ثبت مى‏ کردند تا شروع آیات دیگر، با بسم الله الرحمن الرحیم، که مى ‏فهمیدند سوره جدیدى است. این را امام صادق(ع) فرموده است. [1] قرآنى را که على(ع) بعدا تنظیم کرد، بر اساس تاریخ نزول بود.

بسیارى از علماء معتقدند که چون تا آخرین روزهاى حیات پیامبر، آیات به مناسبتهائى نازل مى‏شد، بنابراین، در حال وفات پیامبر، گرچه کل آیات قرآن، موجود و نوشته شده بود، ولى بصورت یک مجموعه مدون و بصورت یک صحیفه و میان دو جلد، گردآورى نشده بود و این کار بعد از آن حضرت انجام گرفت. خود پیامبر(ص) چنین مسئولیتى را به على(ع) واگذار کرده بود.

در زمان عثمان، چون اختلاف در نحوه قرائت قرآن پیش آمده بود، هیئتى به سرپرستى  زید بن ثابت‏  ماموریت‏یافتند که همه نسخه‏هاى رائج را جمع‏آورى کرده و بر اساس متواترترین و مشهورترین نوع قرائت، یک نسخه تدوین کنند. و چنین نیز شد. نسخه ‏هاى دیگر را از بین بردند و براى وحدت قرائت، از روى آن نسخه، عینا چند نسخه برداشته شد که به هر یک از شهرهاى: مکه، بصره، کوفه، مصر، یمن، شام، بحرین و... فرستاده شد و یکى هم که نسخه اصلى و مادر بود (معروف به  ام‏ ) در خود مدینه نگهدارى مى‏شد.

ترتیبى که در قرآن‏هاى موجود است، بر اساس تاریخ نزول آیات و سوره ‏ها نیست. در کتاب مفصلتر، تحقیقات فراوانى درباره تشخیص سیر نزول آیه ‏ها و سوره ‏هاى قرآن برحسب زمان، انجام گرفته و حتى فهرست سوره ‏ها بر اساس تاریخ نزول، ذکر شده است. ولى چون تفاوت‏هایى با هم دارند و در نتیجه تحقیقات، وحدت نظر نیست، از این جهت از نقل فهرست‏ سوره ‏ها بر آن اساس صرف نظر مى‏شود.

اسامى قرآن

از خود قرآن کریم، در آیات شریفه، با عناوین و اسامى گوناگونى یاد شده است. همچون: قرآن، فرقان، نور، کلام الله، ذکر، احسن الحدیث، مثانى، تنزیل، بیان، بلاغ مبین، مجید، کریم، کتاب، مبین و...

امام صادق(ع) فرموده است: قرآن، به کل این کتاب آسمانى گفته مى‏شود ولى فرقان، به آیات محکماتى که عمل کردن به آنها واجب است. [2] دقت در معنى و مفهوم هر یک از این اسامى، مطالب زیادى را براى ما روشن مى ‏سازد.

اسامى سوره‏هاى قرآن

هر یک از 114 سوره قرآن، اسمى دارد. بعضى سوره ‏ها هم چندین نام دارد. بعنوان مثال، سوره حمد، بیست و چند نام دارد.

نام بعضى از سوره ‏ها به اسم اشخاص است. مانند سوره هاى: یونس، هود، یوسف، ابراهیم، محمد، مریم، لقمان، نوح و... نام بعضى از سوره‏ها هم از حروف مقطعه اول سوره گرفته شده، مثل سوره ‏هاى: طه، یس، ص، ق و... و اکثر سوره ‏هاى دیگر، به نام پدیده‏هاى طبیعى، حیوانات، تیپ‏ها و گروه هاى اجتماعى، حوادث تاریخى و... مى ‏باشد.

نام سوره‏ها، یک چیز قطعى و اجتناب‏ناپذیر نیست. اغلب به تناسب موضوع و مسئله‏اى است که در سوره مطرح شده یا از موضوعات گوناگون یک سوره، چشمگیرتر بوده‏است.

روى همین جهت است که بعضى از سوره‏ها چند اسم دارند. و به همین جهت هم بوده‏است که در برخى از نسخه‏هاى قرآن، براى سوره‏ها نامى نمى ‏نوشتند، و یا اینکه مى ‏گفتند: سوره‏اى که در آن بقره یا آل عمران یا مریم ذکر شده است، نه اینکه اسم اینها مشخصا همین ها باشد. البته طبیعى است که با گذشت زمان آن مشخصه، بعنوان نام سوره، معروفیت پیدا کرده علم بشود.

در این نوشته، سعى شده است توضیحى مختصر هم درباره نام سوره ‏ها داده شود.

معناى  سوره‏

کلمه سوره، از ریشه لغوى  سور  گرفته شده است. سورة به معنى رفعت و منزلت است. باروى شهر را  سور  مى‏نامند.

سوره بخشى از قرآن است، همانند شهرى که حصار و دیواره‏اى، آنرا از قسمتهاى دیگر جدا مى‏کند.  [3]

شناخت مکى و مدنى

از جالب‏ترین مباحث ‏شناخت قرآن، شناخت آیات و سوره ‏هاى مکى و مدنى است. و نیز شناخت آیاتى که در مکه درباره اهل مدینه نازل شده و در مدینه، درباره اهل مکه. یا آیاتى که در جحفه، بیت المقدس، طائف، حدیبیه و... نازل شده، یا شناخت آیه ‏هاى مدنى در سوره ‏هاى مکى، یا آیات مکى و سوره ‏هاى مدنى.

سوره ‏ها و آیه ‏هاى مکى، به آنهایى گفته مى‏شود که قبل از هجرت، نازل شده باشد و سوره ‏هاى مدنى به سوره ‏هایى که بعد از هجرت، نازل شده، اگرچه در مکه باشد.

بعضى از علماء هم، ملاک مکى یا مدنى بودن آیات و سوره‏ ها را، نزول آنها در مکه یا مدینه (و اطراف هر یک) دانسته‏اند. نه قبل از هجرت و بعد از هجرت.

نزول اغلب سوره‏هاى کوتاه قرآن، دفعى و در یک نوبت و یکپارچه بوده است و همچنین بعضى از سوره‏هاى متوسط قرآن. حدود پنجاه و سه سوره از سوره‏هاى قرآن به اینصورت فرود آمده است.

ولى بیشتر سوره‏هاى بزرگ، در چند نوبت و به مناسبت‏هاى گوناگون نازل شده و بعدا مجموعه آنها بصورت یک سوره درآمده است، که گاهى فاصله زمانى آیات نازله که در یک سوره آمده، به چند سال هم مى‏رسد. در بعضى موارد، در وسط آیات مدنى، آیه‏هاى مکى گنجانده شده است.

در مورد ترتیب سوره ‏ها به شکل کنونى در کل قرآن بسیارى آن را به دستور پیامبر(ص) مى ‏دانند، و برخى این ترتیب را بر اساس نظر صحابه. هم چنان که گفته شد، در اعتبار مکى یا مدنى بودن، بعضى ‏ها  زمان‏  را ملاک قرار داده‏اند و بعضى ‏ها  مکان‏  را.

در هر صورت، به یکى از دو راه مى‏توان مکى یا مدنى بودن آیه و سوره را معلوم کرد:

1 - دلیل نقلى : استفاده از احادیث ائمه(ع).

2 - دلیل مضمونى: دقت در محتوا و مضمون آیات و سوره‏ها.

گفته‏اند [4] : آیات و سوره‏هاى  مکى‏  معمولا این ویژگى‏ها را دارد: (با توجه به مضمون آنها).

1 - دعوت به اصول عقائد، خدا، قیامت، بهشت، و جهنم و...

2 - دعوت به اخلاق متعالى (در قبال فساد اخلاق دوره جاهلى).

3 - کوتاه بودن آیات و سوره‏ ها (با توجه به بعد ادبى و فصاحت و بلاغت بیشترى که در سوره‏ هاى کوچک است).

4- کثرت سوگند، و سوره‏هائى که با سوگند شروع مى‏شود.

5- بحث و مجادله با مشرکین و ابطال نظریه آنان.

6 - کثرت (یا ایها الناس...) و ندرت و کم بودن (یا ایها الذین آمنوا...) در اول آیات.

7 - قصص انبیاء و امت‏ها و گروههاى اجتماعى موافق و مخالف.

در مقابل، آیات مدنى، معمولا این خصوصیات را دارد:

1 - طولانى بودن آیات و سوره‏ها.

2 - جدال با اهل کتاب (یهود و نصارى) و دعوت آنان به توحید اسلام.

3 - دعوت به جهاد و مسائل مربوطه.

4- بیان احکام و مقررات و قوانین اجتماعى مثل: نماز، روزه، زکات، خمس، حدود، قصاص، اهل ذمه، جزیه، احکام ارث و... قوانین دیگر.

مجددا یادآورى مى‏شود که این ملاکها، صورت غالب و اکثریت را بیان مى‏کند نه یک حکم کلى و غیر قابل استثناء را.

شان نزول

شان نزول، یعنى شناختن موقعیت و مناسبتى که در آن آیات، نازل شده است. این شناخت، به ما کمک مى ‏کند که آیات و معارف آنها را بهتر و دقیقتر درک کنیم، انگیزه و حکمت تشریع بعضى از احکام را بدانیم و آیاتى که مفاهیمش کلى است، مصداقهاى جزئى و خاص آنها را هم بشناسیم.

داناترین قرآن‏شناس، به این اسباب نزول، امام على(ع) است که خود فرموده است:  هیچ آیه ‏اى نازل نشده مگر اینکه مى ‏دانم که درباره چه کسى، و کجا و کى و به چه مناسبتى نازل شده. خداى من، به من قلبى با ادراک و زبانى گویا بخشیده است.  [5]

و نیز فرموده است:  قرآن در سه بخش نازل شده است. یک سوم آن درباره ما و دشمنان ما است. یک سوم دیگر، سنت‏ها و مثلهاست. و یک سوم هم، فریضه ‏ها و احکام و قوانین است.  [6]

این، یک تقسیم ‏بندى کلى نسبت به محتواى قرآن کریم است.

تفسیر قرآن

تفسیر بمعناى روشن ساختن و پرده‏برداشتن از روى یک چیز است.

علم تفسیر، یکى از علوم مهم اسلامى مربوط به قرآن است. علمى است که براى ما کشف نقاب و پرده از چهره الفاظ و آیات قرآن مى‏کند و ما را به فهم مفاهیم واقعى قرآن و مراد خداى تعالى نزدیک مى ‏سازد .

تفسیر، یا در مورد الفاظ مشکل و غیر مانوس است که موجب ابهام هائى در فهم معنى آیه یا آیاتى مى ‏شود، یا اینکه مواردى بصورت مجمل و مختصر بیان شده که احتیاج به توضیح و تفصیل و تشریح دارد.

بزرگترین مفسران قرآن، ائمه اهلبیت(ع) مى‏باشند که خانه ‏زاد قرآن و پرورش یافته مکتب وحى‏اند و از سرچشمه، آب نوشیده‏اند و علمشان خدائى است.

در تفسیر قرآن، شیوه ‏هاى گوناگونى وجود دارد که یکى از آنها، تفسیر متکى به احادیث است‏ یعنى در فهم مراد از آیه، به روایاتى که از ائمه نقل شده، اعتماد مى ‏شود. و شیوه دیگر، و تفسیر قرآن به قرآن است‏ یعنى از کنار هم گذاشتن آیات مشابه و جمع‏ بندى از آیات در زمینه خاصى، به روشن کردن معناى آیه مى ‏پردازند و با استناد به برخى آیات کلیدى در فهم معارف قرآن و شاخص قراردادن آنها مراد آیات دیگر را (حتى آیات متشابه را) بدست مى ‏آورند. و این دقیقتر و عمیقتر از صرف کنار هم گذاشتن آیات، و نتیجه ‏گیرى از جمع‏ بندى آنهاست، که مرحوم علامه طباطبایى در  المیزان‏  بر این اساس تفسیر کرده ‏است و به عنوان نمونه، تفسیر برهان و تفسیر نور الثقلین، از تفسیرهاى حدیثى است. و شیوه ‏هاى دیگرى هم در تفسیر قرآن وجود دارد.

تفسیر به راى

طبق روایات زیادى، از  تفسیر به راى‏  نهى شده و به کسى که تفسیر به راى کند وعده آتش دوزخ داده شده است.

تفسیر به راى آن است که انسان، قرآن را بر اساس نظریات شخصى خود، آنگونه که مى ‏پسندد، آنطور که دلش مى ‏خواهد و مورد نظرش است تفسیر و معنى کند و قرآن را بر آراء شخصى خود تطبیق دهد و عقیده شخصى خود را به قرآن تحمیل کند. یعنى بجاى آنکه شاگرد قرآن باشد و به پیام قرآن گوش دل بسپارد و هرچه از قرآن برمى ‏آید آن را بپذیرد (چه در زمینه عقائد، چه احکام و غیره...) بخواهد که به زور معنائى را به قرآن نسبت دهد و مایل باشد که از قرآن اینگونه مطلب بدست آید، به تعبیر علامه طباطبایى، رسوبات ذهنى و پیشداورى ‏هاى خود را در فهم معنى آیات، دخالت دهد و دنباله ‏روى و پیروى از قرآن را رها کند.

این گونه برخورد با قرآن، شیوه قلب‏هاى بیمار و اندیشه ‏هاى ناسالم است و سر از التقاط درخواهد آورد و حرام و ممنوع است.

محکم و متشابه

در خود قرآن، در یک تقسیم بندى، آیات را به  محکمات‏  و  متشابهات‏  تقسیم مى‏کند و بیماردلان را دنباله روایات متشابه معرفى مى‏ نماید. [7]

محکمات، آیاتى هستند که از نظر لفظ و معنى، محکم و استوار و بدون ابهام و شبهه هستند و مراد از آیه روشن است و آن را به معانى دیگر نمى ‏توان حمل کرد. ولى متشابهات، آیاتى هستند که یا از نظر لفظ، یا از نظر معنى، ابهام‏ها و چند پهلوئى ‏هائى دارند و قابل این هستند که به معانى گوناگون، تاویل و تفسیر شوند و براى فهم درست مقصود، باید از جائى دیگر دلیل و شاهد بیاوریم . البته براى محکم و متشابه، معانى دیگرى هم گفته ‏اند که بیان آنها چندان ضرورتى ندارد.

ائمه و اهلبیت عصمت (ع)، طبق بعضى از احادیث، به مقصود واقعى آیات متشابه واقفند چرا که آنان مصداق اکمل  راسخین در علم‏  هستند.

ناسخ و منسوخ

گاهى در آیات قرآن، بیان حکم و قانونى شده است. سپس آیه ‏اى نازل شده. حکم و دستور العمل سابق را لغو، باطل یا متوقف کرده و قانونى دیگر بیان مى ‏کند و در واقع سرآمدن مدت عمل به حکم سابق را اعلام مى ‏کند معناى نسخ همین است، یعنى برداشتن یک حکم و عوض کردن یک تشریع. آیه ‏اى را که حکمش عوض شده  منسوخ‏  مى ‏گویند و آیه ‏اى را که بعدا آمده  ناسخ‏  است. ممکن است در تنظیم قرآن به آیه ناسخى برخورد کنیم که در نوشتن، پیش از منسوخ آمده باشد.

پس مى ‏بینیم که شناخت آیات ناسخ و منسوخ، علاوه بر کمکى که به فهم درست معانى آیات مى ‏کند، ما را از اشتباه در تفسیر و برداشت غلط و انحرافى از این کتاب آسمانى بازمى ‏دارد. لذا دانستن آیات محکم و متشابه، ناسخ و منسوخ و عام و خاص، براى کسى که تفسیر قرآن مى‏کند ضرورى است.

در نسخ، این تغییر حکم، طبق شرائط زمانى و مقتضیات خاص مکلفین است که بر اساس مصلحتى معین، از طرف خداوند انجام مى ‏گیرد.

مثال: فرضا آیاتى به مؤمنین دستور مى ‏دهد که در مقابل تعرض و آزار مشرکین عفو اغماض و گذشت کنند (آیات مخصوص به دوران مکه) و آیاتى هم فرمان مقابله و مبارزه و جهاد در برابر مشرکین مى ‏دهد (از آیات دوره مدینه) آیات نوع دوم، نسخ کننده حکم آیات اولى است.

پى ‏نوشتها:

1- کان یعرف انقضاء سورة بنزول بسم الله الرحمن الرحیم، ابتداء لاخرى (مصباح الفقیه کتاب الصلوة ص 276)

2- القرآن جملة الکتاب و الفرقان المحکم الواجب العمل به (تفسیر برهان ج 1 ص 269).

3- الاتقان سیوطى، ج 1 ص 52.

4- آشنایى با علوم قرآن، داود عطار.

5- ما نزلت آیة الا و انا علمت فیمن انزلت و این انزلت و على من نزلت ان ربى وهب لى قلبا عقولا و لسانا ناطقا (تفسیر برهان ج 1 ص 17).

6- نزل القرآن اثلاثا: ثلث فینا و فى عدونا، و ثلث‏سنن و امثال و ثلث فرائض و احکام (تفسیر برهان ج 1 ص 21)

7- هو الذى نزل علیک الکتاب، منه آیات محکمات هن ام الکتاب و اخر متشابهات ...(آل عمران 7).

منبع: برگرفته از کتاب آشنایى با سوره ‏ها
حقایق ثابت و خلل ‏ناپذیر در قرآن  چاپ
تاریخ : 1387/04/17
 


حقایق ثابت و خلل ‏ناپذیر در قرآن



 

          آیت الله العظمی ابوالقاسم خوئى (ره)

قرآن مجید به موضوعات زیادى متعرض گردیده، مطالب مختلفى را مورد گفت و گو قرار داده است. درباره خداشناسى و معارف عقلى سخن گفته، موضوع آفرینش و رستاخیز را پیش کشیده و از ماوراء الطبیعه، از روح و فرشته و جن و شیطان سخن به میان آورده، از کره زمین و کرات دیگر سخن رانده، بر تاریخ گذشتگان و انبیاى سلف و پیروانشان پرداخته، گاهى مثل زده و گاه اقامه حجت و برهان نموده، گاهى به مسائل اخلاقى وارد شده و گاهى حقوق خانواده را تشریح نموده، گاهى به آیین حکومت، زمامدارى و مردم دارى و نظم اجتماعى و به قوانین جنگى اشاره کرده و گاهى در عبادات و معاملات و مسائل سیاسى و اقتصادى در روابط اجتماعى و امور ازدواج، طرح عادلانه‏اى ریخته و در موضوع ارث و حدود و قصاص و در غیر این موارد قانون‏گذارى کرده است.

 

در همه این مسائل، بهترین و جالب‏ترین حقایق را به بشر ارائه نموده است؛ حقایقى که خلل، فساد و بطلان هرگز به آن راه ندارد و کوچک‏ترین اشکال و ایرادى بر آن متوجه نمى‏باشد.

 

این چیزى است که ذاتاً براى بشر امکان‏پذیر نیست و کسى نمى‏تواند در هر مورد جزئى و کلى قانون گذارى کند و این قانون براى همیشه و تا ابد زنده و بى‏نقص و عیب باشد، مخصوصاً اگر این افراد از میان ملتى وحشى و بى‏علم و دانش برخیزد که کوچک‏ترین آشنایى با این گونه معارف و حقایق نداشته باشد.

 

از این جاست که مى‏بینیم، افرادى که درباره یکى از علوم نظرى، کتابى نوشته‏اند از تألیف آن کتاب مدت زیادى نگذشته که بطلان اکثر نظریه‏هاى مؤلف آن کتاب روشن مى‏گردد؛ زیرا علوم نظرى این خصوصیت را دارند که هر چه بیش‏تر درباره آنها بحث شود، حقایق بیش‏ترى در مورد آنها به دست مى‏آید و خلاف نظریات گذشتگان ثابت مى‏شود و به طورى که گفته‏اند، حقیقت ثمره و نتیجه بحث و بررسى است.

 

چه مجهولات و ناروشنى‏هاى علم که گذشتگان حل آن را به آیندگان محول نموده‏اند و چه کتاب‏هاى فلسفى که گذشتگان آن را نوشته‏اند و مورد انتقاد و ایراد علماى بعدى قرار گرفته است؟

 

تا جایى که قسمتى از مباحثى که از راه دلیل براى علماى گذشته ثابت و مسلم شده بود، بعدها پس از بررسى به صورت یک مسئله بى‏اساس در آمده، از خیالات و موهومات محسوب گردیده است.

 

اما قرآن مجید با گذشت زمان و با کثرت جوانب و جهات مباحث و ارتفاع

 

سطح علمى آنها هنوز مورد کوچک‏ترین اشکال و انتقادى قرار نگرفته و در مسائل و قوانین آن کم‏ترین عیب و ایرادى دیده نشده است، مگر ایرادهاى بى‏جا و موهومى که از ناحیه بعضى کوته‏نظران انتشار یافته و ما به زودى آنها را مورد بحث و گفت و گو قرار داده، بطلان‏شان را بر ملا خواهیم نمود.

 

اخبار غیبى در قرآن

قرآن مجید در قسمتى از آیاتش از امور مهمى که مربوط به آینده بود، خبر داده، از حوادث و پیشامدهایى که بعداً واقع مى‏شود، پیشگویى نموده است و همه آنها نیز پس از مدتى به وقوع پیوسته، هیچ یک از آنها مخالف با واقع نگردیده است.

 

البته جاى تردید نیست که این همه اخبار از غیب و پیشگویى است که به جز طریق وحى، راهى بر آن نیست.

 

اینک نمونه‏اى از پیشگویى‏هاى قرآن مجید:

 

1ـ پیشگویى درباره جنگ بدر

«و اذ یعدکم اللَّه احدى الطائفتین أنها لکم و تودّون ان غیر ذات الشوکة تکون لکم و یرید اللَّه ان یحق الحق بکلماته و یقطع دابر الکافرین. (1)

 

و به یاد آرید، هنگامى را که خداوند به شما وعده داده بود که یکى از دو گروه (کاروان قریش یا لشکر مسلح آنها) نصیب شما خواهد بود. شما دوست داشتید که کاروان براى شما باشد، ولى خداوند مى‏خواهد حق را با کلمات خود تقویت و ریشه کافران را قطع کند.

 

خداوند به مؤمنین وعده غلبه و پیروزى بر دشمن و از بین رفتن کفار را داد با این که مسلمانان در آن روز از نظر تعداد لشکر و وسایل جنگ، ضعیف و در اقلیت بودند، تا جایى که در میان آنان تنها مقداد و زبیر بن عوام، سواره و بقیه همه پیاده بودند و در برابر آنان کفار در اکثریت و از نیروى بیش‏ترى برخوردار بودند و به طورى که قرآن بیان مى‏کند، کفار آن چنان داراى نیرو و قدرت بودند که مؤمنین از جنگ با آنان در ترس و وحشت به سر مى‏بردند. ولى خداوند در این آیه اراده خویش را به مسلمانان اطلاع داده است که او مى‏خواهد حق را بر باطل پیروز گرداند و به وعده‏اش وفا نمود و مسلمانان را بر دشمنان پیروز و کفار را ریشه کن ساخت.

 

2ـ پیشگویى در سرنوشت دشمنان پیامبر

«فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشرکین، انا کفیناک المستهزئین. الذین یجعلون مع اللَّه الهاً آخر فسوف یعلمون. (2)

 

آن چه را که مأمور هستى، آشکارا بیان کن و از مشرکان روى گردان! ما (خطر) استهزا کنندگان را از تو رفع خواهیم نمود، همانانى که به خدا شرک مى‏ورزند و آنان به زودى (از نتایج اعمال‏شان) اطلاع خواهند یافت.

 

این آیه شریفه در مکه، در اوایل دعوت اسلامى نازل گردید و بعضى از مفسرین مانند بزّاز و طبرانى در سبب نزول این آیه، از انس بن مالک چنین نقل نموده‏اند که روزى رسول خدا (ص) در مکه از کنار عده‏اى مى‏گذشت و آنان پیغمبر را مسخره و استهزا مى‏نمودند و چنین مى‏گفتند که: «این همان است که خیال مى‏کند پیامبر است و جبرئیل همراه او است». در این هنگام این آیه شریفه نازل گردید و پیروزى رسول خدا و کمک‏هاى غیبى را که شامل حال وى خواهد گردید، نوید داده، خذلان و شکست سرکشان را که پیامبر را استهزا و مسخره مى‏کردند اعلام نمود.

 

این آیه در هنگامى نازل گردید که کسى تصور نمى‏کرد روزى خواهد آمد که قریش شوکت و عزت خویش را از دست دهند و نفوذ و قدرت آنان با پیروزى رسول خدا (ص) از بین برود و این آیه شریفه چنین روز و سرنوشتى را براى قریش پیش‏بینى کرد و عیناً به وقوع پیوست.

 

3ـ پیشگویى درباره پیروزى اسلام بر تمام ادیان دیگر

«هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دین الحق لیظهره على الدین کله و لو کره المشرکون. (3)

 

اوست که پیامبرش را با هدایت و آیین حق به سوى مردم فرستاد تا دین وى را بر تمام دین‏ها پیروز گرداند، هر چند مشرکان کراهت داشته باشند».

 

این آیه شریفه هنگامى نازل گردید که اسلام هنوز در شبه جزیره عربستان رواج کامل پیدا نکرده بود که این آیه از پیروزى جهانى اسلام و از برترى و غلبه آن بر تمام ادیان و ملل دنیا خبر داد که بخش عظیمى از آن تحقق یافت و تحقق کامل آن با ظهور مهدى و مصلح جهان خواهد بود.

 

4ـ پیشگویى درباره جنگ ایران و روم

«غلبت الروم. فى ادنى الارض و هم من بعد غلبهم سیغلبون (4)

 

روم در نزدیک‏ترین سرزمین شکست خورد، ولى پس از مغلوب شدن به زودى پیروز و غالب خواهد گردید».

 

آن چه این آیه خبر داده بود، در مدت کم‏تر از ده سال واقع گردید و شاه روم بر پادشاه ایران غالب شد و سپاه روم وارد سرزمین فارس گردید.

 

5ـ پیشگویى در هزیمت دشمن نیرومند

«ام یقولون نحن جمیع منتصر. سیهزم الجمع و یولون الدبر. (5)

 

یا مى‏گویند: ما جماعتى متحد و نیرومند و پیروزیم، ولى بدانند به زودى جمع‏شان شکست مى‏خورد و پا به فرار خواهند گذشت».

 

این آیه از هزیمت و شکست مشرکین و از پاشیده شدن اجتماعاتشان خبر مى‏دهد، این جریان نیز در جنگ بدر واقع گردید . آن گاه که ابوجهل اسب خویش را جلو راند و در پیشاپیش لشکر خویش قرار گرفت و گفت: «ما امروز از محمد و یارانش انتقام خواهیم گرفت». ولى خداوند او را هلاک و جمعیتش را متفرق ساخت و حق را آشکار و کلمه حق را برتر گردانید. این جریان در موقعى به وقوع پیوست که مسلمانان در اقلیت بودند و کسى نمى‏توانست، باور کند که سیصد و سیزده مردى که هیچ گونه وسایل جنگ در اختیارشان نبود و به جز یک یا دو اسب و هفتاد شتر که به نوبت سوار آنها مى‏شدند، وسیله‏اى نداشتند، بر یک لشکر انبوه و نیرومندى که از نظر تعداد، وسایل و تجهیزات جنگى برترى کامل دارند، غالب شوند، نیرو و قدرت آنان را در هم بشکنند، شوکت و عزت‏شان را به باد فنا و نیستى بسپارند.

 

6ـ پیشگویى در سرنوشت ابولهب

«تبت یدا ابى لهب و تب. ما اغنى عنه ماله و ما کسب سیصلى ناراً ذات لهب. و امرأته حمالة الحطب ... (6)

 

بریده باد هر دو دست ابولهب و مرگ بر او باد همان طور هم خواهد بود. آن چه از ثروت و اولاد به دست آورده است، به حال وى سودى نخواهد بخشید، به زودى وارد آتش شعله‏ور دوزخ مى‏شود و نیز همسرش در حالى که هیزم‏کش دوزخ است و در گردنش طنابى است، از لیف خرما»!

 

این سوره که در حال حیات ابولهب نازل گردیده است، از داخل شدن او و همسرش به آتش دوزخ خبر مى‏دهد و از این آیه چنین استفاده مى‏شود که آنان تا زنده هستند، اسلام را نخواهند پذیرفت و در عناد و لجاجت خویش باقى خواهند ماند و یک سرنوشت شوم و ذلت بارى در انتظار آنهاست و همان طور که قرآن پیش‏بینى کرده بود، آن دو نفر در حال کفر و بى‏دینى از این جهان رخت بر بسته و مستوجب عذاب ابدى گردیدند. در دنیا به ذلت و نکبت و در آخرت به عذاب الهى مبتلإ؛ک‏ک شدند.

 

پى نوشت ها :

1 ) انفال/ 7.

 

2 ) حجر/ 94ـ 96.

 

3 ) صف/ 9.

 

4 ) روم، 2، 3.

 

5 ) قمر/ 44، 45.

 

6 ) لهب/ 1- 4.

 

ترجمه البیان، ص 106 - 111

 

قصه‏هاى قرآن در بیان مفسر المیزان  چاپ
تاریخ : 1387/04/01

قصه‏هاى قرآن در بیان مفسر المیزان

زهرا (شادى) نفیسى

خداوند قرآن را به داشتن نیکوترین داستانها مى‏ستاید: نحن نقص علیک احسن القصص (1) (یوسف، 12.3) داستان هایى که یکى پس از دیگرى سوره‏هاى آن را زینت مى‏بخشند و نظر هر خواننده‏اى را به خود جلب مى‏کنند. داستان‏هاى قرآن را مى‏توان از جهات مختلف مطالعه کرد:

1. موضوع داستانها را اولا از جهت اشتمال آنها بر خوارق عادات و اعجاز و جایگاه آنها در نظام على و معلولى طبیعت؛ و ثانیا از حیث مضمون (که خود نیز به

1. مشخصات داستان

2. بحث کلى آن قابل تقسیم است، ) مى‏توان بررسى کرد، در این باره، شیوه تفسیرى مفسر در برخور با این موضوعات از یکسو و از سوى دیگر شیوه بیان قرآن در نقل داستان، در خور تأمل است.

3. داستانها از آن جهت که از گذشه سخن مى‏گویند، به تاریخ و از آن رو که به برخى وقایع در عالم خارج اشاره مى‏کنند که در علم قابل پیگیرى است، به این حوزه تعلق دارند.

تطبیق داستانها با تاریخ یا یافته‏هاى علمى و باستان‏شناسى، جنبه دیگر این بحث است.

معجزات و امور خارق العاده

دیدگاه‏هاى علامه در این موضوع را مى‏توان به شرح زیر دسته بندى کرد:

الف - علوم طبیعى براى وقوع هر پدیده‏اى در عالم هستى، سلسله‏اى نامتناهى از علل مادى را اثبات مى‏کنند. علامه معتقداند قرآن نیز این حقیقت را مى‏پذیرد و نظام على معلولى را معتبر مى‏شمارد و حتى کلیت آن را استثناناپذیر مى‏داند.

قرآن براى حوادث طبیعى، عللى ذکر مى‏کند و قانون علیت عامه را تصدیق مى‏نماید. انسان مطابق فطرت اصلى معتقد است که براى هر حادثه مادى مسلما علتى وجود دارد و همچنین علوم طبیعى و سایر بحث‏هاى علمى، حوادث را معلول امورى که قابل براى تعلیل است مى‏دانند... قرآن نیز این حکم فطرى را قبول کرده و بحث هایى که درباره موضوعات مختلف مانند: مرگ و حیات، رزق و روزى، حوادث آسمانى و زمینى کرده است، بر همین اساس استوار است یعنى براى آنها عللى ذکر کرده است. چیزى که هست از نظر توحیدى همه حوادث را بالاخره منتهى به ذات پاک خداوند عالم مى‏داند. (2)

ایشان در جاى دیگر مى‏نویسند:

اما قانون علیت عمومى پس از تدبر در آیات شریفه قرآنى، دلالت آنها به ثبوت علت در حوادث، به نحو عموم غیر قابل انکار است، زیرا قرآن شریف در موارد حوادث عادى مانند: ابر و باد و باران و سبز شدن زمین و ارتزاق حیوانات از آن و توالد و تناسل حیوان و کارو کوشش و حرکت و سکون جانداران و همچنین در استعمال استدلالات منطقى، به همان شیوه که ما با دلگرمى علل و اسباب سخن مى‏گوییم او نیز رفتار مى‏کند. (3)

ب - معجزات، استثنایى بر جریان عادى طبیعت است:

قرآن ضمن نقل سرگذشت‏هاى پیشینیان، صحبت از حوادث و اعمالى به میان مى‏آورد که بر خلاف جریان عادى طبیعت و نظام علت و معلول آن مى‏باشد. اینها همان معجزاتى است که براى عده‏اى از پیغمبران بزرگ مانند:... بوده است، چه اینکه کلیه آنها امورى بر خلاف جریان عادى طبیعت است. (4)

بین این دو حقیقت نتاقضى آشکار نمایان است. چگونه مى‏توان آن را رفع کرد. براى حل این مسأله، برخوردهاى متفاوتى وجود دارد. نمى‏توان نظام على را انکار کرد چرا که به قطع ارتباط بین عالم و خدا مى‏انجامد، اما مى‏توان لزوم نظام علّى مادى براى پدیده‏هاى طبیعى یا استثنأ ناپذیرى آن را انکار کرد و یا از طرف دیگر مى‏توان، علم را به دور از حقیقت معرفى کرد. حال ببینیم علامه در رفع این مشکل چه روشى پیش مى‏گیرند.

از نظر ایشان:

الف - معجزات نیز همچون همه پدیده‏هاى مادى، داراى عللى مادى هستند، اما آن علل از ما پنهان است. قانون علیت عمومى استثنا بر نمى‏دارد که برخى پدیده‏هاى مادى، به عللى مستقیما غیر مادى مستند شوند.

قانون علیت عمومى هرگز استثنا بر نمى‏دارد و معجزه در ردیف سایر حوادث از علل و اسباب مادیه برخودار است اگر چه علل و اسباب مزبور براى ما مجهول باشد... (5)

علامه با شاره به آیه 21 سوره یوسف والله غالب على امره ولکن اکثر الناس لا یعلمون (6)، به تبیین مراد آن مى‏پردازند و مسأله علیت را توضیح مى‏هند.

صاحب المیزان، با استناد به آیات متعددى نتیجه مى‏گیرند:

عموم حوادث مادى، چه آنهایى که عادى هستند و چه آنهایى که خارق عادت اند، از یک رشته علل مادى سرچشمه مى‏گیرند. (7)

و نیز مى‏نویسند:

خلاصه اینکه تمام جریانات عالم، چه عادى باشند و چه خوارق عادت، خارق عادت هم چه خوب باشد مانند:معجزه و کرامت؛ و چه شرارت‏آمیز و بد، مانند:سحر و کهانت، معلول علل طبیعى مى‏باشند... (8)

ب - از نظر علامه، نه تنها قانون علیت، از حیث مورد قبل، استثناناپذیر است، بلکه از جهت سلسله و طریقه این علل نیز استثناناپذیر است. بدین معنا که تنها یک نظم علّى بر طبیعت حاکم است، نه اینکه پدیده‏ها اغلب از یک طریق که همانند نظام عادى باشد و هرگاه هم که خداوند اراده کند از طریقى دیگر وجود بیابند. این مبنایى است که علامه بدان معتقداند و استدلال بعدى را بر پایه آنها کرده‏اند، اما بدان تصریح نکرده‏اند.

ج - آن نظام حقیقى، این نظام عادى که علم، آن را ارآیْ مى‏دهد نیست:

1. معجزات استثنأ هستند.

2. ناتوانى علم از تبیین برخى امور.

قرآن براى هر حادثه‏اى که مستند به خداى عالم است (و البته همه مستند به خدا هستند) یک مجرا و طریق اثبات مى‏کند که از آن مجرا، فیض وجود از طرف خداى عالم با آن مى‏رسد. (9)

در ادامه مى‏افزایند:

ضمنا این نتیجه را هم باید گرفت که علل و اسباب عادى، اسباب واقعى نیستند، چون در مواردى (موارد اعجاز) تخلف مى‏پذیرند و لذا باید قبول کرد اسباب واقعى دیگذى در کار است که همه جا هستند و تخلف ندارند.

شاهدى دیگر نیز این مدعا مى‏آورد:

آزمایش هایى که در مورد عمل مرتاضان و همچنین سلول حیاتى (کوچکترین جزه موجد زنده) شده نیز این مطلب را تأیید مى‏کند زیرا علل معمولى از تعلیل این دو قسمت، تاکنون عاجز مانده‏اند. (10)

در دو جاى دیگر تفسیر، در توضیح بیشتر قسمت اخیر کلام خود مطالبى را بیان مى‏دارند. (11)

خلاصه اینکه در جهان هستى یک سلسله روابط واقعى میان هر دو چیز و وجودات سابق بر آن، موجود است اما نه به این صورتى که ما از ظواهر آن خیال مى‏کنیم، (12)

که قرآن کریم هم در مورد آن توضیحى نداده است.

قرآن مجید... آن علت مادى را که همه حوادث مادى به آن بازگشت مى‏کنند به طور مشخص بیان نکرده و احتیاجى هم به بیان نبوده، چه اینکه قرآن یک کتاب هدایت و تربیت است. (13)

علامه پس از تبیین جایگاه معجزه در نظام على، مى‏نویسند:

این است آنچه مى‏توان در موضوع وجود و هویت معجزه گفت بى آنکه مکابره نموده، قانون علیت عمومى را انکار کنیم یا قانون مزبور را قابل استثنا دانسته و قانونى که در تمام شئون و زندگى انسان و حتى در معارف کلیه دینى مورد استفاده است، ابطال کرده و همه معلومات انسانى را فداى یک فرض غیر اوقعى کرده باشیم. (14)

علامه از مباحث قبل چنین نتیجه مى‏گیرند که علم از انکار معجزه ناتوان است و یا استناد به مواردى که علم از تبیین آنها عاجز است، آن را مؤیدى بر این نظر مى‏گیرند که علم تنها به ظواهر امور دسترسى دارد نه به کنه امور، از این رو نمى‏تواند فراتر از این ظواهر قضاوت کند، حال آنکه معجزه به وراى آن تعلق دارد.

البته همان طور که حس و تجربه سطحى موضوعات خارق العاده را نمى‏پذیرد، بحث‏هاى علوم طبیعى هم آن را قبول نخواهد کرد، زیرا متکى به همان ظواهر محسوس علت و معلول طبیعى هستند که از آزمایش‏هاى حسى و فرضیات علمى امروز که براى تعلیل حوادث به کار مى‏رود، گرفته شده‏اند. (15)

در هر حال علم نمى‏تواند خارق عادت را انکار و یا پرده پوشى کند چون این موضوع از منطقه نفوذ علم، یعنى ظواهر محسوس علت و معلول طبیعى، بیرون است. (16)

معجزات و انکار عقل

اما اگر انکار معجزه از محدوده علم خارج است، از محدوده عقل خارج نیست. براى رفع این اشکال، علامه معجزه را نه تنها از نظر عقلى محال نمى‏شمارند بلکه، آن را عملا هم امکان‏پذیر معرفى مى‏کنند :

ولى باید دانست که این گونه امور[ معجزات‏] اگر چه بر خلاف جریان عادى طبیعت مى‏باشند، اما هرگز از محالات ذاتى که هر عقلى به طور مسلم آن را محال مى‏شمارد نیست. مثلا اجتماع وجود و عدم در یک مودر مشخص از هر جهت، یا نفى چیزى از خودش و یا مساوى شدن یک با دو و امثال اینها از جمله امورى است که هر عقلى آن را محال مى‏داند ولى معجزات هیچ گاه این طور نیستند...

سپس به امکان عملى آن اشاره مى‏کنند:

علاوه بر این، اصل معجزات از امورى است که حتى جریان عادى طبیعت آن را انکار نمى‏کند. مثلا زنده شدن مرده یا مردن زنده یا تبدیل صورتى به صورت دیگر و حادثه‏اى به حادثه مغایر آن، مانند تبدیل را حتى به بلا و بلا به راحتى و آسایش و... همه از امورى است که مرتباً در عالم طبیعت صورت مى‏گیرد. منتهى فرقى که میان معجزات و وضع عادى طبیعت وجود دارد این است که این گونه امور د طبیعت، معلول اسباب مخصوصى است که در تحت شرایط زمانى و مکانى خاصى آنها را به وجود مى‏آورند ولى درباره معجزات، آن نوع اسباب و شرایط دیده نمى‏شود. مثلا از نظر جریان طبیعى مانعى ندارد که عصا به صورت مار بزرگى در آید و یا اینکه بدن پوسیده‏اى تبدیل به انسان زنده‏اى شود ولى البته نیازمند یک سلسله طولانى از علل خاصه، توأم با شرایط زمانى و مکانى مخصوصى است که تحت آنها این مواد تدریجا از حالى به حال دیگر و از صورتى به صورت دیگر انتقال پیدا کند، تا به آن صورتى که مورد بحث است در آید ولى نه در هر گونه شرایط و بدون علل ظاهرى معمولى، مانند معجزاتى که قرآن مى‏گوید. (17)

معجزه و جهل بشرى

از آنجا که معجزه، بنا بر نظر علامه، همچون تمامى پدیده‏هاى مادى، داراى علل مادى، اما پنهان از ماست. پس آیا تنها وجه اعجاز آن، جهل ماست ؟

علامه، این طرز تلقى از معجزه را نادرست مى‏خوانند:

معجزه بودن معجزات از این نظر نیست که مستند به علل نامعلومى است تا اگر آنها کشف شود، جنبه اعجاز آنها از بین برود. (18)

و در جاى دیگر، این احتمال را مى‏پذیرند که روزى بشر به آن علل آگاه گردد: و البته نمى‏توان برهان اقامه کرد که نوع انسان براى همیشه به همه علل و اسباب نخواهد توانست احاطه پیدا کند. (19)

با بیان این نکته بسیار مهم، وجه اعجاز این امور را توضیح مى‏دهند:

ولى چیزى که هست این است که حقیقت معجزه تنها این نبود که از علل و اسباب مادیه غیر عادیه سرچشمه مى‏گیرد، بلکه جز حقیقتش این بود که در میان سایر خوارق عادات به یک سبب غیر معلومى... اتکا دارد و در این صورت پى بردن انسان به سبب مجهول معجزه، کم‏ترین تأثیرى در توانا ساختن او به آوردن معجزه نخواهد داشت. (20)

و در جاى دیگر مى‏آورند:

اگر چه در میان اشیاه تفاوتى از نظر استناد وجودشان به‏امر و اذن خدا نیست ولى در میان آنها معجزات و همچنین دعاهایى که به اجابت مى‏رسند، امتیاز خاصى دارند و آن اینکه اراده حتمى خداوند بر طبق آنهاست و لذا هیچ چیز در برابر آن مقاومت نخواهد کرد. (21)

روش مفسر المیزان در تفسیر معجزات و امور خارق العاده

داستان‏هاى قرآن، به وقایعى اشاره دارند که به گونه‏اى خارق عادت و معجزه آسا روى مى‏دهند. علامه در تفسیر این بخش از داستانها، در حد ظاهر آیات توقف مى‏کنند. در تفسیر داستان عزیر در سوره بقره، مرگ شخصیت داستان را حقیقى دانسته، موارد دیگر را نیز مطابق آن توضیح مى‏دهند (22) و در داستان حضرت ابراهیم و چهار پرنده، بنا به مشهور تفاسیر، به قطعه قطعه شدن پرندگان و سپس زنده شدن آنها به مجرد خوانده شدن توسط حضرت ابراهیم (ع) اشاره مى‏کنند. (23) معجزات حضرت عیسى (24)، ناقه حضرت صالح (25) ، هم آوازى کوه و پرندگان با حضرت داوود و نرم شدن آهن براى ایشان (26)، تسخیر باد براى حضرت سلیمان و جریان یافتن معدن مس (27)، خواب اصحاب کهف (28)، عذاب اصحاب فیل (29)، نزول:بر قوم فرعون (30)، و مَن و سلوى بر قوم بنى اسراییل، همراه با جوشیدن آب از سنگ (31) و منع عده‏اى از آنان (32)، مواردى که از خوارق عادات هستند که مى‏توان پایبندى علامه در تفسیر آنها را شاهد بود.

علامه بین این موارد ،تفاوتى قایل نشده، همه را معجزه مى‏خوانند (33) و در تفسیر این پدیده‏ها که یکسان متصور شده‏اند یک شیوه را در پیش مى‏گیرند. در حد ظاهر آیات توقف مى‏کنند، هیچ گاه به تأویل و تمثیل روى نمى‏آورند و بر کسانى که به راهى غیر از این رفته‏اند، خرده گرفته، مى‏نویسند:

.... اینکه بعضى از عالم نماها سعى دارند آیات دال بر معجزات را طورى توجیه کنند که با بحث‏هاى علوم طبیعى امروز سازگار باشد، زحمتى بیجا کشیده و مطلب بى اساسى را تعقیب مى‏کنند. (34)

و بر تأویل داستان حضرت ابراهیم و چهار پرنده اعتراض کرده، (35) این گون تفسیر را در داستان عزیر، قیاس و خلاف ظاهر (36) و در داستان بقره، خلاف سیاق مى‏خوانند. (37)

علامه بحث از معجزات و خوارق عادات را از محدوده علم خارج مى‏دانند و در هیچ مورد به اشکال علمى اشاره نمى‏کنند، اما آنها را غیب هم نمى‏نامند و از تفکر در آنها نهى نمى‏کنند. تعارض آنها با عقل و فلسفه را مهم شمرده، به رفع اشکال مى‏پردازند؛ از جمله در بحث از مسخ زنده کردن مردگان. (38)

علامه، مبناى خود را در این مباحث صریحا بیان مى‏کنند:

سابقا مدلل ساختیم که معجزه، امرى است ممکن و جایز الوقوع و در عین حال نقض قانون علیت عمومى را هم نمى‏کند و ثابت کردیم هیج گونه دلیلى برجواز تأویل آیاتى که ظهور در وقوع معجزه دارند، نداریم، مگر اینکه موضوع، موضوع محالى باشد... (39)

اما باید گفت آن مجعزه‏اى که ایشان به بحث پیرامون آن پرداختند، تنها بر معجزات پیامبران به عنوان آیات صدق نبوتشان، قابل اطلاق بود. در آن بحث، ازجایگاه پدیده‏ها در نظام على سخن به میان آمد، چرا که آنها به دست انبیا و بدون انتساب به علل ادى به وقوع پیوسته بودند و نیز از اینکه در وقوع معجزه، نفس نبى دخالت دارد:

.... در وجود شریف پیغمبران مبدأ تأثیرى براى معجزات مى‏باشد که ظهور آثارش منوط به اذن و اجازه خداست... سحر هم مانند معجزْ داراى یک مبدأ نفسانى در وجود ساحر است. چه معجزه باشد یا سحر... و یا سایر امورى که بر اثر ریاضتها قدرت بر آن حاصل مى‏شود، همگى مربوط به یک مبدأ نفسانى است که اثر آن منوط به اذن خداست، منتها مبادى موجود در نفوس انبیا بر همه غالب و پیروز است... (40)

و از لزوم معجزه که:

ادعاى نبوت پیغمبران به شهادت قرآن عموما از طریق وحى و گفت و گوى بلاواسطه یا به واسطه فرشته با خداوند عالم بوده است. مسلما این موضوعى است که نه حس آن را درک مى‏کند و نه به تجربه و آزمایش مى‏توان آن را اثبات کرد. بنابراین از دو جهت مورد اشکال واقع مى‏شود: یکى از جهت عدم وجود دلیل بر آن و دیگر از جهت وجود دلیل برخلاف آن، زیرا چنین چیزى امر خارق العاده‏اى است و افراد بشر مانند آن را خود نمى‏بینند، لذا اگر مدعى پیغمبرى آنچه را در مورد وحى ادعا مى‏کند راست است، لابد باید ارتباطى با عالم ما وار طبیعت داشته باشد و این خود یک موضوع خارق عادت است و چون میان این خارق عادت و خارق عادت دیگرى تفاوتى نیست، باید بتواند بدون هیچ مانعى خارق عادت دیگرى نیز بکند. (41)

این ویژگیها که براى معجزه بر شمرده شد، حتى اگر آنها را به بینات صدق نبوت هم اختصاص ندهیم، تنها و تنها با معجزاتى همخوانى دارد که به دست انبیا به وقوع پیوسته است. بنابراین این سخن که هیچ گونه دلیلى بر جواز تأویل آیاتى که ظهور در وقوع معجزه دارند، نداریم. (42) تنها در این موارد صادق است و نمى‏توان این حکم را به موارد دیگرى که از این تعریف خارج اند، تعمیم داد. در قرآن از عذاب‏هاى الهى و امدادهاى غیبى سخن گفته شده است. این موارد تنها به اقوامى اختصاص داده نشده که رسولان الهى در آنها مبعوث شدند تا تصور شود نفوس انبیا در وقوع آنها دخیل هستند، بلکه نزول آنها، به کفر و ایمان مردمان نسبت داده شده است.

در برخى داستانها، آنچه روى داده را نمى‏توان در هیچ یک از این دسته بندیها جاى داد. داستان حضرت ابراهیم و چهار کبوتر و یا ماجراى عزیر حوادثى هستند که علل دیگرى وقوع آنها را موجب شده است.

بر این مطالب باید این نکته را هم افزود که قرآن در بازگویى این رخدادها، به علل مادى غیر عادى اشاره نمى‏کند بلکه عللى غیر مادى براى آنها بیان مى‏کند و آنچه موجب شده تا پاره‏اى از تفسیرها که از این امور شده، تأویل نامیده شود این است که وقوع این امور را از مجراى علل مادى معمولى دانسته‏اند، نه اینکه آنها را انکار کنند. به نظر نمى‏رسد بین این شیوه تفسیر با برداشت علامه تناقضى وجود داشته باشد چرا که علامه، همان گونه که پیش از این آوردیم، معتقداند که تحقق خواست خداوند به معناى عدم وساطت علل مادى در وقوع پدیده‏ها نیست و نیز بر این باورند که هر پدیده مادى، نیازمند علتى مادى است و در سخن ایشان هیچ دلیلى نمى‏توا یافت که بر ضرورت وجود علل غیر مادى، دلالت داشته باشد.

روش مفسر المیزان در تفسیر داستانها

اگر چه علامه در بحث از خوارق عادات، در حد ظواهر آیات توقف مى‏کنند، اما تفسیر ایشان از کل داستان بیش از هر چیز، بر تحلیلى عقلى استوار است.

در تفسیر آیه 71 سوه هود و امرأته قائمْ فضحکت فبشر ناها باسحاق و من ورأ اسحاق یعقوب، (43) بر خلاف اکثر مفسران که ضحک را بمعناى خندیدن گرفته‏اند، علامه معناى دیگرى براى آن رآیه مى‏دهند:(ضحکت از ماده (ضحک)... به معنى عادت زنانه است، آنچه ایشان را برگزیدن این معنا سوق داده، این است که بخش بعدى کلام، فرع بر آن قرار گرفته است پس باید متناسب با آن باشد: و مؤید این معنى آن است که بشارت را فرع آن قرار مى‏هد و به دنبال آن مى‏فرماید:فبشر ناها حالت زنانه زن ابراهیم علامت و نشانه‏اى بود که او را براى پذیرفتن و تصدیق بشارتى که مى‏خواستند با او بدهند نزدیک و آماده مى‏کرد. (44)

در داستان طوفان حضرت نوح، اینکه آیا این طوفان تمام جهان را فرا گرفت، مطلبى است که آیه درباره آن ساکت است. علامه به استناد این مبنا که نبوت حضرت نوح عمومى و مربوط به تمام بشر بوده (45)، فراگیرى کامل جهان توسط این طوفان را استنتاج مى‏کنند. (46)

در بیان داستان کهف نیز شاهد تحلیلى عقلى از جز جز آن مى‏باشیم. در ابتداى داستان، علامه وجه تسمیه این گروه را با اصحاب کهف و رقیم توضیح داده، نظرات مختلف در این مورد را طرح مى‏کنند. از جمله آن نظرات اینکه:

بعضى گفته‏اند اصحاب رقیم مردمى غیر اصحاب کهف بوده‏اند و داستانشان غیر داستان ایشان است و خداى تعالى آنان را با اصحاب کهف ذکر کرده است، ولى وقتى تفصیل داستان اصحاب کهف را فرموده، از آنان ذکرى به میان نیاورده است. براى داستان اصحاب رقیم روایتى هم نقل کرده‏اند...

علامه این قول را بسیار بعید مى‏شمارند و براى این سخن خود، به مبناى عقلى استناد مى‏کنند:

زیرا خداى تعالى در کلام فصیح و بلیغش هرگز به داستان دو طائفه از مردم اشاره نمى‏کند مگر آنکه تفصل هر دو را بیان مى‏کند. نه اینکه اسم هر دو را ببرد و آن وقت تنها به داستان یکى پرداخته، دیگرى را مسکوت بگذارد، نه اجمالا و نه تفصیلا آن را بیان نکند. (47)

در بیان موقعیت این افراد در جامعه، به تحلیل آیات پرداخته، مى‏نویسند:

در کلام با همه اختصارش قیودى است که از تفصیل نهضت آنان و جزئیات آن در ابتدا خبر مى‏دهد. مثلا از قید ربطنا على قلوبهم فهمیده مى‏شود که گفتار بعدى شان را که گفتند:ربنا... از مشرکین پنهان نمى‏داشتند. بلکه علنى در میان آنان مى‏گفتند، در ظرفى مى‏گفتند که دل شیر در آن آب مى‏شد... و از قید اذ قاموا فقالوا استفاده مى‏شود که این عده از جوانان، در ابتدا محفلى داشتند که دستور به عبادت و پرستش بتها از آنجا صادر مى‏شده، و اعضاى آن محفل ایشان را مجبور به بت پرستى کرده... و حتى استفاده مى‏شود که خدا پرستان را شکنجه و آزار هم مى‏کردند... (48)

در جاى دیگر هم در تحلیل آیه مى‏نویسند:

و در جمله بورقکم هذه،... اشعار دارد بر اینکه عنایت خاصى داشته‏اند بر اینکه بدان اشاره کنند و بگویند (پولتان که این است) و گرنه سیاق بیش از این نمى‏طلبید که چون گرسنه‏اند شخصى را بفرستند فردى غذا تهیه کند و امااسم پول بردن و بدان اشاره کردن بعید نیست براى این بوده که ما بدانیم جهت آشکار شدن راز آنان، همان پول بوده... (49)

علامه در تفسیر دیگر بخش‏هاى این داستان هم، همین روش را دنبال مى‏کنند. (50) اما در بحث از مشخصات جغرافیایى غار، به استناد ویژگى اى که آیه براى آن بیان مى‏کند به وضوح مى‏توان به نظاره این شیوه نشست. در تفسیر آیه 17 سوره کهف وترى الشمس اذا طلعت تزاور عن کهفهم ذات الیمین و اذا غربت تقرضهم ذات الشمال مى‏آورند:

خداى سبحان با همین بیان کوتاه این معانى را فهمانده که اولا غار اصحاب کهف شرقى و غربى قرار نگرفته بوده که از شعاع آفتاب فقط یک وعده استفاده کند (یا صبح و یا بعد از ظهر)، بلکه ساختمانش قطبى بوده، یعنى درب غار به طرف قطب جنوب است که هم در هنگام طلوع و هم در هنگام غروب، شعاع آفتاب به داخل آن مى‏تابیده... (51)

پس به قول بعضى مفسران اشاره مى‏کنند مبنى بر اینکه درب غار روبروى قطب شمال بوده است و ادامه مى‏دهند:

البته این در صورتى صحیح است که مقصود از طرف راست و چپ غار، راست و چپش براى کسى باشد که مى‏خواهد وارد آن شود نه کسى که در داخل آن نشسته است...

سخنانى که ایشان در رد این نظر مى‏گویند، واقعا در خور تأمل است :

لکن معمول در اعتبار چپ و راست در خصوص غار و خانه و خیمه و هر چیز دیگرى که داراى درب است این است که چپ و راست شخصى را که از آن بیرون مى‏شود در نظر بگیرند نه شخصى که وارد آن مى‏شود و صحیح هم همین است، براى اینکه اولین احساسى که انسان نسبت به احتیاج اعتبار جهات دارد، احتیاج خودش به این جهات است... بعد از این احساس، اگر احتیاج پیدا کرد به اینکه جهات نامبرده را در چیز دیگرى اعتبار کرده، یقین کند خودش را جاى آن چیز قرار داده، آنچه از اطراف آن چیز با اطراف خود منطبق مى‏شود همان را جهت آن مى‏نامد... و چون روى خانه و نماى خیمه و هر چیزى که درب دارد همان طرفى است که درب در آن ظرف قرار گرفته، قهرا دست چپ و راست خانه هم چپ و راست کسى خواهد بود که از خانه بیرون مى‏آید، نه کسى که داخل مى‏شود و بنابر این غار اصحاب کهف با آن توصیفى که قرآن کریم از وضع جغرافیایى آن کرده جنوبى خواهد بود... (52)

علامه، داستان حضرت سلیمان را نیز بر همین منوال، تحلیل مى‏کنند (53) و در تفسیر داستان حضرت عیسى علیه‏السلام (54) و بعد بحث از عذاب هایى که بر فوعونیان فرود آمد، (55) نیز مى‏توان به نمونه هایى از آن دست یافت. همین نگرش، حکایت ایشان از داستان حضرت ابراهیم و چهار پرنده را بسیار متقن و تأمل برانگیز و در عین حال متفاوت با بیان سایر مفسران ساخته است. علامه با دقت در ویژگى‏هاى این داستان و تحلیل کلمه به کلمه آن مى‏گوید:

داستان مزبور به آن سادگى که در آغاز به نظر مى‏رسد نیست و گرنه جواب، بازنده کردن مرده‏اى داده مى‏شد و مابقى زاید بود، در صورتى که این طور نیست و قیود و خصوصیاتى در کلام رعایت شده که بر اصل این معنا زیادتى دارد، مثلا مورد احیأ. پرنده قرار داده شده، آن هم پرنده‏اى که اول زنده باشد، عدد آن هم چهار باشد، بعد کشته شود و اجزأ آن با هم مخلوط و ممزوج گردد، بعد به چند قسمت تقسیم شده، هر قسمتى در جاى دورى مانند قله کوهى قرار داده شود، آنگاه زنده کردن آنها به دست ابراهیم (خود درخواست کننده) متوقف به این باشد که آنها را بخواند. اینها خصوصیاتى است که در کلام ملحوظ شده و ناچار در معناى منظور دخالت دارد.

علامه با استناد به آیات توضیح مى‏دهند که سؤال حضرت ابراهیم از این نیست که چگونه اجزاى مادى پس از پراکنده شده جمع شده، حیات را مى‏پذیرند؟ بلکه سؤال این است که چگونه خدا حیات را بر مردگان اضافه مى‏کند و با اجزأ آنها چه عملى انجام مى‏دهد که زنده مى‏شوند؟ و این معنى همانست که در آیه 83 سوه یس ملکوت نامیده شده. و بر همین مبنا هم تمام واقعه را بتیین مى‏کنند. (56)

روایت

تفکیک بحث تفسیر و روایت همراه با نقادى گسترده آن در وهله نخست چنین القا مى‏کند که نزد علامه روایات در تفسیر داستان‏هاى قرآن هیچ نقشى ندارند، حال آنکه چنین نیست.

ایشان پس از نقل روایتى طولانى پیرامون داستان حضرت نوح، هدف خود را از نقل آن توضیح مى‏دهند:

این روایت طولانى، به تفسیر آیات مربوط نیست ولى ما به عنوان نمونه از روایات فراوانى که از طریق شیعه و سنى در این باره وارد شده، براى اینکه براى فهم قصص آیات از طریق روایات کمک گرفته باشیم، در اینجا آوردیم. (57)

از این سخن مى‏توان دریافت که برخلاف بحث از اعتقادات، روایات آحاد را در تبیین آیات قصص معتبر مى‏شمارند.

مشکل سند و متن، یکى از دشوارى‏هاى بحث‏هاى روایى است. این مشکل در احادیث قصص، با نفوذ گسترده و پنهان اسراییلیات فزونى مى‏یابد. علامه در مواجهه با این احادیث، همان گونه که آوردیم مبنا را بر رد نمى‏گذارند و به ارزیابى آنها مى‏پردازند. در این کار هم، اگر چه مواردى به جرح و تعدیل سند توجه مى‏کنند، اما اهتمام اصلى ایشان، بررسى متن است. مبانى ایشان در این نقادى، 4 چیز است:

1. عدم مخالفت با قرآن و ظاهر سیاق آیات

این اولین و مهم‏ترین محک در ارزیابى روایات است. علامه در داستان بشارت ملایکه به همسر حضرت ابراهیم، روایتى را نقل کرده مى‏نویسند:

در این روایت چیز دیگرى نیز هست و آن این است که ضحک را به معناى عجب گرفته و آیه فضحکت فبشر ناها باسحاق..  را از باب تقدیم و تأخیر شمرده که تقدیر آیه مى‏شود: فبشر ناها باسحاق و من... فضحکت، و این خلاف ظاهر است و نکته واضحى ندارد. (58)

2. عدم مخالفت با عقل

علامه درباره روایات وارده درباره داستان ذى القرنین مى‏نویسند:

خواننده عزیز باید بدانید که روایات مرویه از طریق شیعه و اهل سنت از رسول خدا صلى الله علیه و سلم و از طرق خصوص شیعه از ائمه هدى علیه‏السلام و همچنین اقوال نقل شده از صحابه و تابعین که اهل سنت با آنها معامله حدیث کرده‏اند... درباره داستان ذى القرنین بسیار اختلاف دارد، آن هم اختلاف‏هایى عجیب و آن هم نه در یک گوشه داستان، بلکه در تمامى خصوصیات آن، و این اخبار در عین حال مشتمل بر مطالب شگفت آورى است که هر ذوق سلیمى از آن وحشت کرده، بلکه عقل سالم آن را محال مى‏داند و عالم وجود هم منکر آن است.

و اگر خردمند اهل بحث، آنها را با هم مقایسه کرده مورد دقت قرار دهد هیچ شکى نمى‏کند در اینکه خالى از دسیسه و دستبرد و جعل و مبالغه نیست و از همه مطالب غریب‏تر روایتى است که علماى یهود که به اسلام گرویدند از قبیل وهب ابن منبه و کعب الاحبار نقل کرده و یا اشخاص دیگرى که از قراین به دست مى‏آید از همان یهودیان گرفته‏اند، نقل کرده‏اند. نبابراین دیگر چه فایده دارد که ما به نقل آنها و استقصأ و احصأ آنها با آن کثرت و طول و تفصیلى که دارند، بپردازیم ؟ (59)

در این سخنان، علامه به 4 مبنا براى نقادى روایات اشاره مى‏کنند، (1. سند 2. مخالفت با عقل. 3. مخالفت با علم. 4. اختلاف بین خود رویات) که ما به دو مورد اخیر، پس از این اشاره مى‏کنیم. همچنین در توصیف روایات وارده در داستان حضرت سلیمان مى‏نویسند:

اخبارى که در قصصص آن جناب و مخصوصا در داستان هدهد و دنباله آن آمده، بیشترى مطالب عجیب و غریبى را دارد که حتى نظایر آن در اساطیر و افسانه‏هاى خرافى کم‏تر دیده مى‏شود. مطالبى که عقل سلیم آنها را نمى‏تواند بپذیرد، بلکه تاریخ قطعى هم آن را تکذیب مى‏کند و بیشتر آنها مبالغه‏هاى است که از امثال کعب بن وهب نقل شده، و همچنین از این قبیل است، اخبار عجیب و غیر قابل قبولى که در توجیه آن هیچ راهى نداریم مگر آنکه بگوییم از اخبار اسراییلیات است و بگذریم. (60)

هم ایشان، در بررسى روایات پیرامون ناقه حضرت صالح، عقل را محک قرار داده مى‏نویسد:

و در بعضى روایات آمده که بین دو پهلوى ناقه یک میل مسافت بود و این معنى روایت را سست مى‏کند. نه از آن رو که محال است چنین موجودى بوجود آید. بلکه از آن رو که در این صورت اگر نسبت بین اعضا را در نظر بگیریم تصور نمى‏رود که یک نفر بتواند او را با شمشیر خود بکشد زیرا قطعا قاتل ناقه از طرق اعجاز او را نکشته است ولى معذلک آیه خالى از دلالت و یا اشعار بر آن نیست که جثه ناقه جداً بزرگ بوده است. (61)

3. عدم مخالفت با علم

نمونه‏اى از این ملاک را در سطور بالا آوردیم و موارد دیگرى نیز وجود دارد. علامه پس از نقل روایتى درباره اصحاب کهف، توضیح مى‏دهند:

این روایت از روشن‏ترین روایات این داستان است... و نیز متضمن این نکته است که اصحاب کهف براى بار دوم نیز به خواب رفتند و نمردند... و هنوز هم به همان هیأت سابق خود هستند و حال آنکه بشر تاکنون در روى زمین به غارى که در آن عده‏اى به خواب رفته باشند بر نخورده است. (62)

عدم مخالفت نه لزوم موافقت

آنچه در این سه معیار مورد نظر است عدم مخالفت است نه لزوم موافقت. بدین معنا که در مورد اول چنین نیست که روایت نباید از حد نص فراتر رود و درباره آنچه آیه، از داستان و مشخصات آن، سکوت کرده، چیزى نگوید، بلکه تنها این مهم است که متن آن با آیه ناسازگار و غیر قابل جمع نباشد. در دو مورد دیگر هم، لازم نیست حتما عقل یا علم دلیلى بر تأیید آن بیاورند، بلکه صرف عدم تناقض کافى است.

در بسیارى از موارد، روایاتى که نقل مى‏شود، مطلبى افزون بر آنچه از خود آیه به دست آمده ارآیْ نمى‏دهند.

در تفسیر آیه 160 اعراف ان اضرب بعصاک الحجر فانبجست منه اثنتى عشرْ عینا مى‏نویسند:

این ظاهر، تأیید مى‏کند روایاتى را که درباره داستان این چشمه‏ها وارد شده (63)

و یا در داستان اصحاب کهف مى‏گویند:

این خود مؤید روایاتى است... (64)

و نیز در داستان حضرت نوح، با نقل روایاتى در این باره که فوران تنور علامتى براى حضرت نوح بوده، مى‏آورند:

سیاق آیه خالى از ظهور نیست که موعد، فوران تنور بوده است. (65)

با وجود این، در مواردى هم، به روایاتى اشاره مى‏شود که از حد آیه فراتر مى‏روند. در بحث از مسخ، علامه به استناد احادیث، به نکته‏اى اشاره مى‏کنند که بسیار مورد اختلاف و سؤال است و آیه از آن ساکت است: علاوه بر اینکه از اخبار بسیارى استفاده مى‏شود که هر قومى که مسخ شدند بعد از مسخ جز چند روزى زنده نمى‏مانند و به فاصله کمى هلاک مى‏شوند. (66) و یا در داستان طوفان حضرت نوح، به روایاتى اشاره مى‏کنند که از محل کوه جودى سخن مى‏گویند، در حالى که، قرآن، لزومى به اشاره به آن ندیده است. (67)

علامه در داستان ناقه صالح، پس از نقل روایتى، على رغم ابراز عجیب بودن، آن را انکار نمى‏کنند، چرا که دلیلى بررد آن نه از قرآن و نه عقل و نه علم نیست و صرف عجیب بودن ملاک نمى‏باشد. (68)

علامه، در ذیل آیه 48 انفال، 69 دو احتمال در تفسیر آن نقل مى‏کنند که یکى از آنها، احتمال تجسم و تمثل شیطان به صورت یک فرد است و روایات را مؤید این قول مى‏دانند.

ایشان به طرح نظرات مخالفین و نقد آن مى‏پردازند. آنچه برخى مفسران را به رد این قول واداشته، ضعف سند روایات و بى اعتبارى مدارک تاریخى این قول است. اما علامه بر این دو نکته اهمیتى نداده، چنین پاسخ مى‏دهند :

هر چند روایات مزبور متواتر و یا همراه با قراین قطعى و موجب اطمینان تام نیست، اما اصل احتمال محال نیست تا با عقل سلیم موافق نباشد، ینابراین، با عقل مخالفتى ندارد، علاوه بر آنکه از قصه هایى نیست که آثار صحیح مخالف آن است (پس با قرآن هم مخالفت ندارد، افزون بر اینکه با سیاق آیه هم سازگارتر است) علاوه بر اینکه سیاق آیه کریمه مخصوصا با در نظر داشتن جملات... با افاده معناى دوم نزدیک‏تر... است.... (70)

بنابر این در صورت برخوردارى از سه ویژگى مذکور، اصل صحت روایات است، با تمام شگفتى و اعجاب آن. اما باید به آن سه معیار، مورد دیگرى را هم افزود:

4. عدم اختلاف بین روایات

چه بسا در موضوعى روایاتى وارد شده باشد که نه با قرآن و نه عقل و علم، ناسازگار نباشند و در عین حال هر یک هم دیگرى را نفى کند. در این صورت، همه آنه از اعتبار ساقط اند و در اینجاست که براى ترجیح هر یک از این روایات به موافقت و وجود دلیلى از قرآن و علم و عقل نیازمندیم.

در داستان طوفان نوح و روایاتى پیرامون تعدا ایمان آورندگان وارده شده است. علامه به نقل یکى از آنها پرداخته، سپس پذیرش هر یک از آنها را منوط به وجود دلیل مى‏کنند. (71)

و در بحث از داستان کهف نیز مى‏نویسند:

در بیان داستان اصحاب کهف از طریق شیعه و سنى روایات بسیار در دست هست ولکن خیلى با هم اختلاف دارند، به طورى که در میان همه آنها حتى دور روایت دیده نمى‏شود که از هر جهت مثل هم باشند. (72)

در این سخن علامه، تنها چیزى که موجب بى اعتمادى به این روایات شده، اختلاف بین خود آنهاست.

یکى از دشوارى‏هاى دست یابى به نظر علامه درباره روایات، این است که ایشان در مواضع متعددى، به نقل روایت پرداخته و نقدى هم برآن نمى‏آورند. اما چنین نیست که سکوت ایشان همواره علامت تأیید باشد. به نظر مى‏رسد برخى اوقات براى پرهیز از تکرار نقدى که پیش آز آن آورده‏اند، بى آنکه سخنى بگویند، از روایت مى‏گذرند و گاهى اوقات تنها براى آشنایى خواننده با رویات وارد شده در موضوع، به نقل آنها مى‏پردازند و گاهى نیز سکوت پیشه مى‏کنند چرا که نه راهى براى رد دارند و نه مستندى براى تأیید، از جمله این موارد در تفسیر آیه 171 سوره اعراف و اذ نتقنا الجبل... است که روایتى را از تفسیر قمى نقل مى‏کنند. (73)

علامه بى آنکه سخنى در تکذیب یا تأیید این قول بیاورند - در جایى که جا دارد - از آن مى‏گذرند. در داستان حضرت داووئ و سلیمان نیز به روایاتى پیرامون تسبیح گفتن حضرت داوود و زره بافى ایشان و درباره باد و حضرت سلیمان و نیز از ساخته‏هاى جن و همچنین به واقعه مرگ ایشان، اشاره مى‏کنند و مى‏گذرند. (74)

در این موارد، از سکوت علامه چه نتیجه‏اى مى‏توان گرفت ؟ اگر چه نمى‏توان با اطمینان سخن گفت، اما بنابر آنچه پیش از این آوردیم، به نظر مى‏رسد که باید اصل را بر پذیرش بگذاریم، مگر آنگه در بیان ایشان قراینى دال بررد، وجود داشته باشد.

علامه در مواجهه با احادیث، به مجرد کوچک‏ترین نقصى، آن را رد نکرده، جعلى یا ضعیف نمى‏خوانند. بلکه حداکثر اهتمام را بر اغماض، تصحیح و حفظ احادیث دارند.

این مطلب را مى‏توان از سخنان مختلف ایشان دریافت. ایشان پس از نقل روایتى درباره رؤیت جن توسط پیامبر اکرم صلى الله علیه و سلم مى‏نویسند:

روایات در بار قصه ابن چند نفر جنى که آمدند و به صداى قرائت قرآن گوش فرا دادند بسیار زیاد و سخت مختلف است، به طورى که به هیچ وجه نمى‏شود متن آنها را با قرآن یا قراینى مورد اعتماد تصحیح کرد... (75)

و در جاى دیگر مى‏آورند:

باید دانست که روایات درباره قصه هود و عاد زیاد است ولى مشتمل بر چیزهایى است که راهى براى تصحیح و تأیید آن از طریق کتاب یا اعتبار عقلى وجود ندارد و ما از ذکر آنها صرف نظر کردیم. (76)

ایشان، از اضطراب متن نیز صرف نظر کرده، مى‏نویسند در متن حدیث اندکى اضطراب وجود دارد زیرا... ولى مراد واضح است. (77) در بحث از اصحاب کهف نیز در رفع تعارض بین حدیث و ظاهر قرآن مى‏کوشند (78) و در داستان ذى القرنین به توجیه و رفع اشکال از روایتى مى‏پردازند که بر اساس هیأت بطلمیوس از حرکت خورشید، سخن گفته است. (79)

تورات و انجیل

قرآن از سر گذشت امت‏هاى پیشین سخن مى‏گوید. از بنى اسراییل، از قوم نوح و عاد و ثمود، از حضرت آدم و ابراهیم و مسیح، پیامبران و اقوامى که پیش از این نام آنها در تورات و انجیل برده شده بود. اجمال قرآن در تعریف این داستانها همراه با تفصیل تورات و انجیل درباره آنها، از همان اول، این دو کتاب را منبعى براى تبین داستان‏هاى قرآن قرار داد، اما در آمیختگى با اساطیر و افسانه‏ها در کنار درگرگونى و تحریفى که بدان آسیب رسانده، صلاحیت آن دو را براى تبیین داستان‏هاى قرآن، مورد سؤال قرار داده است. مفسران در این خصوص، مواضع متفاوتى اتخاذ کردند. برخى، کلا استفاده از آنها را تحریم کردند تا مبادا به خطا روند و برخى بى توجه به لغزشگاه‏هاى آن، به آن استناد کردند و عده‏اى روشى دیگر را پیش گرفتند.

علامه در تفسیر برخى داستان‏هاى قرآن، به گفته‏هاى تورات و انجیل هم اشاره مى‏کند و اگر چه به نقد و بررسى آنها مى‏پردازد، به طور کلى آنها را غیر معتبر نمى‏شمارد و در مواردى بدان استناد مى‏کند.

ایشان به وجه تسمیه یعقوب در تورات اشاره کرده، نظر قرآن را در این مورد معناداتر مى‏شمارد (80) در وجه نامیدن حضرت عیس به مسیح، آیات توضیحى نمى‏دهند. علامه با نقل اقوال یهود در این موضوع، در واقع به نظر آنان استناد مى‏کند. (81)

ایشان به نقل داستان اصحاب کهف به روایت مسیحیان مى‏پردازد (82) و به وجوه اختلاف در داستان نوح بین حکایت قرآن و تورات اشاره مى‏کند. (83) داستان حضرت سلیمان در عهد عتیق را نقد مى‏کند. (84) در داستان یأجوج و مأجوج، از گفتار تورات در این موضوع استفاده مى‏کند. (85)

هدف قرآن از پرداختن به سرگذشت پیشینیان

چرا قران به بازگویى سرگذشت پیشینیان مى‏پردازد؟ از این کار چه هدفى را دنبال مى‏کند؟ علامه این سؤال را پاسخ مى‏دهند:

... قرآن به عنوان یک کتاب تاریخ نازل نشده که سرگذشت مردم را از نیک و بد براى ما باز گوید بلکه قرآن کتاب هدایت است و موجبات سعادت و حق صریح را براى مردم تشریح و بیان مى‏کند تا بدان عمل کنند و در زندگى دنیا و آخرتشان سعادتمند گردند و گاهى هم به گوشه‏اى از داستان‏هاى انبیا و امم اشاره مى‏کند تا سنت خدا را در بین بندگان خود روشن سازد و کسانى که مشمول عنایت الهى شده و توفیق کرامت او را یافته‏اند از آن پند گیرند و براى دیگران نیز اتمام حجت شود. (86)

در جاى دیگر مى‏آورند:

باید در نظر داشت که قرآن کتاب تاریخ نیست و منظورش از نقل داستانها بیان و ضبط تاریخ نمى‏باشد.... از این رو هیچ داستانى را با تمام خصوصیات نقل نمى‏کند و در هر مورد نکات مخصوصى را که باید مورد دقت و توجه قرار گیرد و از آنها پند و اندرز گرفته شود، اخذ کرده همانها را گوشزد مى‏کند... این نکته در تمام داستان هایى که قرآن نقل مى‏کند موجود است که فقط از جهات و خصوصیات قصص، آن را که مشتمل بر پند یا حکمت یا روش الهى نسبت به ملل پیشین است، ذکر مى‏کند. (87)

با این نگارش، علامه، جایگاه داستانها را در این کتاب هدایت تبیین مى‏کنند و مقصود از اشاره به هر یک را توضیح مى‏دهند. در مقدمه سوره الذاریات درباه هدف از نقل قصص در این سوره مى‏نویسند:

دعوت پیامبر اسلام همواره لبه تیزش به سوى و ثنیت بود... و این دعوتش از دو طریق بود. یکى از راه بشارت و نوید و یکى از راه انذار و تهدید که مخصوصا بر این انذار بیشتر تکیه داشت و انذارش به دو چیز بود یکى عذاب دنیا که اقوام و ملل گذشته را به جرم تکذیب منقرض ساخت. یکى هم عذاب آخرتى...

به همین منظور وقتى رشته کلام به احتجاج بر مسأله معاد مى‏کشد، بر مسأله توحید احتجاج مى‏کند، آیات بیرونى... و آیات درونى را به رخ مى‏کشد و عذاب‏هایى که با آن عذابها امت‏هاى گذشته را به دنبال دعوت به توحید عقوبت کرد، چون دعوت انبیا را نپذیرفتند و نبوتشان را تکذیب کردند، ذکر مى‏کند... (88)

در مقدمه سوره کهف، آورده‏اند:

این سوره متضمن دعوت به سوى اعتقاد حق، و عمل صالح و تهدید و تطمیع است... در عین حال با تأکید، از خداوند نفى ولد شده است... و بعید نیست کسى بگوید که غرض از نزول این سوره، بیان سه داستان عجیب است که در قرآن کریم جز در این سوره ذکر نشده؛ یکى قصه اصحاب کهف و یکى داستان موسى و آن جوانى که در راه به سوى مجمع البحرین دیدار کرد و سوم حکایت ذى القرنین. و آنگاه از این سه داستان در غرض سوره که اثبات نفى شریک و تشویق و بر تقوى و ترس از خداست استفاده کند (89)

از داستان حضرت موسى نیز چنین اراده شده است:

در این آیات، وضع رسول خدا و معجزه قرآنش و اعراض مشرکان از آن جناب و پیشنهاداتى که کردند و معجزات بیهوده و جزافى دیگرى که طلب کردند، تشبیه شده به وضع موسى علیه‏السلام و معجزات نبوتش و اعراض فرعون از آن جناب و نسبت سحر به وى دادن... (90)

در داستان حضرت سلیمان و دو باغ شهر سبا نیز نکته‏اى نهفته است. (91) از نظر علامه داستان‏هاى بنى اسراییل، آیینه تمام نماى بشر امروز است:

در هر حال چنانکه در داستان هایى که از بنى اسراییل در قرآن نقل شده دقت کنیم و اسرار اخلاقى آنها را که در آن منعکس است مورد بررسى قرار دهیم، خواهیم دید که آنها مردمى بوده‏اند غرق در مادیات و دلباخته لذاید حسى این زندگى صورى، لذا در مقابل حقایق ماوار حس خضوع نمى‏کردند و جز در برابر لذات و کمالات مادى تسلیم نمى‏شدند.... بدبختانه امروز نیز حق و حقیقت بر اثر نفوذ تمدن مادى غرب به چنین بلایى مبتلا شده است زیرا شالوده تمدن مادى امروز نیز بر دو اصل حس و ماده گذارده شده... (92)

اگر باور داریم که داستانها بیانگر سنت خداوند نسبت به ایمان آورندگان و کفر پیشه گان است، چگونه مى‏توانیم تفسیرى از آنها ارآیْ دهیم که تنها به گذشت تعلق داشته باشد؟ در این داستانها امدادهاى غیبى و عذاب‏هاى الهى، وجه عبرت مى‏باشند. بنابراین باى آنها را نه امورى استثنایى بلکه سنتى همیشگى بدانیم که جهان ما را چون گذسشتگان در بر مى‏گیرد و اراده خداوند را تحقق مى‏بخشد.

داستان‏هاى قرآن و تاریخ

داستان‏هاى قرآن با سخن گفتن از گذشته، به حوزه تاریخ قدم مى‏گذارند. آیا تاریخ، این داستانها را تأیید مى‏کند؟ علامه خود این سؤال را طرح کرده پاسخ مى‏دهند:

... هرگاه قرآن شریف داستانى را برخلاف تاریخ نقل کرده، میان آنها معارضه واقع نمى‏شود، زیرا آن وحى الهى، و منزه از هر گونه خطا و دروغ است ولى تاریخ ابدا از خطا و کذب مصونیت ندارد.

علامه تاریخ را به تاریخ نقلى و تاریخ جدید که روى آثار ارضى بنا شده، تقسیم مى‏کنند و هر دو را ناقص معرفى مى‏نمایند:

ولى تاریخ با همه شرافت و منافع زیادى که دارد همواره دو عامل فساد در آن تأثیر کرده و آن را از جاده راستى و درستى طبیعى به سوى دروغ و نادرستى منحرف ساخته و مى‏سازد:نخست آنکه در هر عصرى محکوم حکومت وقت بوده... دوم آنکه ناقلین اخبار تاریخى و مؤلفین در آنچه نقل یا قضاوت کرده‏اند از اعمال احساسات درونى و عصبیت‏هاى قومى خوددارى ننموده‏اند... علاوه بر این دو عامل مهم، عوامل دیگرى نیز به فساد تاریخ کمک کرده است مثلا در سابق وسایل ضبط و نقل و تألیف بسیار ناقص بوده و از این رو قضایاى