آسیب شناسى جوانان در آیینه قرآن و امامان  چاپ
تاریخ : 1386/12/29

               آسیب شناسى جوانان در آیینه قرآن و امامان


اصغر بابایى

در این نوشتار، تلاش شده تا نوجوانان و جوانان در دهکده جهانى مورد آسیب شناسى قرار گیرند. قرآن کریم حضرت یوسف را به عنوان سمبل پاکى معرفى کرده و خطرها و آسیب هایى که این جوان پاک دامن را تهدید مى کرده، برشمرده و با کمک و با توسعه اى همه جانبه بر پیروانش عرضه شده است.

حقیقتا داستان بسیار شیرین حضرت یوسف(ع) زندگى نامه واقعى جوانان حقیقت جو است و شیوه زندگى کردن نوجوانان و جوانان را در گستره خود قرار داده است. پس در جواب این سوال که:

آیا داستان یوسف(ع) قابل توسعه است؟ و آیا عنصرى دانستن آن قابل اثبات مى باشد؟ باید گفت: قرآن در روایات، کتاب جرى معرفى گشته، یعنى مانند آفتاب و ماه در جریان است و بر انواع مصادیق قابل تطبیق است. از این رو هم طبق روایات یک آیه از قرآن نیز بر هر موردى که قابل انطباق باشد تطبیق مى گردد; هرچند که ربطى به مورد نزول آیه نداشته باشد. عقل هم همین سلیقه و روش را صحیح مى داند، چون قرآن براى هدایت همه انسان ها و در همه زمان ها نازل شده است.

بنابراین داستان حضرت یوسف(ع) همان سرنوشت و فراز و نشیب زندگى یک جوان قدسى است و گستره زندگى تمام جوانان را در هر زمان و مکانى، تحت پوشش قرار مى دهد. از این رو جوانان قرآن باید یوسف گونه با آسیب ها و آفت ها مقابله نمایند. از این رو سوره یوسف را ـ که سوره جوانان و زندگى نامه یوسف(ع) است ،مطالعه کرده و از آن الگو بگیرند.

حد آسیب و آفت اخلاقى، در تهدید جوانان

همان طورى که صفات پسندیده، انسان را به معراج مى برند، صفات ناپسند نیز انسان را به گمراهى مى کشانند. یکى از صفات ناپسندى که زندگى انسان را به نابسامانى مى کشاند، حسادت است. حسد نهال ایمان را مى سوزاند و فرد و جامعه را با خطر جدى مواجه مى سازد. آتش حسد، حد و مرزى نمى شناسد، بلکه فراگیر بوده و دامن گیر همه افراد مى گردد. خداوند در همین زمینه مى فرماید:

اذ قالوا لیوسف واخوه احب الى ابینا منا ونحن عصبه ان ابانا لفى ضلال مبین(1) آنگاه که (برادران او) گفتند: همانا یوسف و برادرش (بنیامین) نزد پدرمان از ما که گروهى نیرومند هستیم محبوب ترند. همانا پدرمان (در این علاقه به آن دو) در گمراهى روشنى است.

اولین آسیبى که این جوان ملکوتى را با خطر جدى مواجه ساخت، ((حسادت خودمانى بود. حسادتى که از درون خانه شعله ور شده، حس حسادت، برادران را به طرح نقشه اى وادار ساخت، بعضى گفتند: یا یوسف را بکشید و یا او را به سرزمین دوردستى بیفکنید تا محبت پدر یک پارچه متوجه شما بشود.(2) این بود دو پیشنهاد پلیدى که در بین برادران به خاطر حسادت مطرح شد:

 

حسن یوسف دیده اخوان ندید      از دل یعقوب کى شد ناپدید(3)

لذا امام سجاد(ع) مى فرماید:

اللهم سلم لى قلبى من البغى والحسد والکبر والعجب والریإ والنفاق و سوء الاخلاق;

خدایا! قلب و جان مرا از سرکشى، حسد، خودبزرگ بینى، از خود راضى بودن، خودنمایى، دورویى، و اخلاق ناپسند، سلامت بدار. (4)

حسد، یک بیمارى روانى اى است که جان و جامعه انسانى را نابود مى کند. لذا باید با دعا و عوامل معنوىاى که ائمه معصومین(علیهم السلام) بیان کرده اند آن را مداوا نمود.

بنابراین حسد را باید از طریق دعا درمان کرد، نه دارو و عوامل مادى. حضرت على(ع) مى فرماید:

فان الحسد یإکل الایمان کما تإکل النار الحطب;

بر هم حسد مورزید که حسد ایمان را مى خورد ـ چنان که آتش هیزم را نابود مى کند. (5)

البته حسادت هاى دشمنان معنویت، مرموزتر و شکننده تر از حسادت آدم هاى معمولى است، زیرا سرمنشإاش مسائل سیاسى ـ اجتماعى است. دنیاى امروز به صورت مجتمعى از همسایگان و دهکده اى کوچک درآمده است. به طورى که با همدیگر رفت و آمد داشته و از رفتار همدیگر آگاه و باخبرند. در یک چنین دهکده اى جهانى، دشمن به راحتى از همه چیز و همه کس اطلاع دارد. به راحتى مى تواند قشرهاى مختلف هر جامعه را شناسایى کرده و مورد هجوم فرهنگى و مانند آن قرار دهد. بنابراین آسیب شناسى جوانان باید با نگرشى جهانى و کلى مورد بررسى قرار گیرد، نه در یک جامعه بسته و محدود. به هر حال حسودان جهانى پیروان حضرت یوسف را در سراسر جهان مورد تهدید قرار داده، و براى تمام آن ها طرح و نقشه شومى تدارک دیده اند.

گرچه آسیب ها و آفت ها در حیاط خلوت منزل و درون خانه، پیروان حضرت یوسف راتهدید مى کند. اما دشمنان خارجى و داخلى اى که با پاکى و معنویت مخالف اند، کمتر آنها را فراهم مى کنند. به عنوان مثال مى توان به پخش برنامه هاى مبتذل ماهواره اى و امثال آن اشاره کرد.

لذا امام سجاد(ع) مى فرمایند:

بارخدایا! مشرکان را به مشرکان گرفتار ساز تا از دستیابى بر سرزمین هاى مسلمانان بازمانند، و آنان را با کاستن عددشان از کاستن مسلمین باز دار و رشته اتحادشان را بگسل تا از همدستى بر ضد مسلمین باز مانند.(6)

بنابراین باید براى محفوظ ماندن جوانان از خطر دورى از معنویت و فرار از حقیقت و اخلاق انسانى تلاش کرد و از هر نیرو و امکاناتى استفاده نمود; گرچه خود جوانان هم باید با هوشیارى و فراست با نقشه هاى ضد انسانى دشمنان و دوستان مقابله کرده و از دام آنها فرار کنند.

چهره هاى دروغین در کمین جوانان

خداوند در قرآن کریم مى فرماید:

قالوا یا ابانا انا ذهبنا نستبق وترکنا یوسف عند متاعنا فاکله الذئب وما انت بمومن لنا ولو کنا صادقین(7)

گفتند: اى پدر! ما براى مسابقه رفتیم و یوسف را نزد اثاثیه خود گذاشتیم و گرگ او را خورد. هرچند ما راست بگوییم، اما تو باور نخواهى کرد.

گرگ ها، براى خوردن دست به درندگى نمى زنند، بلکه به خاطر شهوت رانى و خون آشامى است که خوى درندگى را در آنها تقویت کرده. از این رو هیچ وقت آرام نمى گیرند و تمام توان خود را به کار مى بندند. در عین این که گرگ ها نسبت به بعضى از حیوانات دیگر مانند: پلنگ، نهنگ، شیر و شتر، جثه کوچکترى دارند، اما به جهت صفت خون آشامى سمبل درندگى مى باشند:

اى صبا در دل یوسف مگو یعقوب را           آشتى کردند یارانش ولى گرگ آشتى(8)

گرگ صفتى و خوى درندگى در جامعه ناسالم جهانى امروز، موج مى زند. امام على (ع) در نامه اى به عبدالله پسر عباس یا عبیدالله برادر عبدالله فرموده:

((... و ایتامهم اختطاف الذئب الازل دامیه المعزى الکسیره...; و چون مجال بیشترى در خیانت به امت، به دستت افتاد، شتابان حمله نمودى و تند برجستى و آنچه توانستى از مالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند بربودى. چنانکه گرگ تیز تک برآید و بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید... به خدا اگر حسن و حسین چنان مى کردند که تو کردى از من روى خوش نمى دیدند و به آرزویى هم نمى رسیدند، تا آن که حق را از آنان بستانم و باطلى را که به ستمشان پدید شده نابود گردانم.(9)

امام على(ع) زندگى رانت خواران و راحت خواهان را مورد آسیب شناسى و کالبد شکافى قرار مى دهد و آنان را با گرگ تیز تکى که بز زخم خورده و از کار افتاده را برباید، مقایسه و تشبیه مى کند.

به هر حال اگرچه جوانان یک جامعه مانند یوسف از شر گرگ صفتان روزگار در امان نیستند، اما با توکل به خدا و پیمودن راه انسانیت و حقیقت مى توانند از موج حمله هاى آنها در امان باشند. خداوند هم پشتیبان و یاور انسان هاى پاک و ملکوتى است.

حضرت على(ع) در یک آسیب شناسى عمیق و دقیق، گرگ صفتان تمام زمان ها را مورد خطاب قرار مى دهد، مى فرماید:

... و کان اهل ذلک الزمان ذئابا، و سلاطینه سباعا، و اوساطه إکالا، و فقراوه امواتا.. ولبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا;

پیشواى قوم باید با مردم خود به راستى سخن بگوید و پراکندگى مردم را به اجتماع تبدیل کند، و ذهن خود را آماده پذیرفتن گرداند...در غیر این صورت باطل بر جاى استوار شود، و نادانى بر طبیعت ها سوار و کار ستمکار بزرگ گردد، و دعوت (به حق) اندک و کم خریدار شود، و روزگار چون درنده اى دیوانه حمله آرد، و باطل آرمیده برخیزد، و در کار دین جدایى پذیرند، در دروغ با هم دوست باشند و در راست با یکدیگر دشمن شوند. و چون چنین شود، فرزند با پدر کینه ورزد و باران، کشت ها را بسوزاند، فرومایگان درهم پخش کنند، و جوانمردان تهدیدست مانند. مردم این زمان گرگانند، و پادشاهانشان درندگان، و فرودستان طعمه آنان، مستمندان همانند مردگان باشند. سرچشمه راستى خشک شود و چشمه دروغ جوشان گردد. راستى را به زبان به کار برند، ولى در دل با هم دشمن اند. گناه و نافرمانى سبب پیوند گردد و پارسایى موجب ریشخند، و اسلام به طور وارونه جلوه دهند و کسى سخن حق نگوید.(10)

بنابراین از دیدگاه امیرالمومنین (ع) ریا و دورویى، گرگ صفتى و خوى درندگى، آسیب هایى هستند که مى توانند افراد جامعه، خصوصا جوانان را به کام خود فرو برده و از مسیر انسانیت و پاکى منحرف سازند. لذا در عصر ما هیچ کس نمى تواند رهبرى قافله جوانان جهان را بر عهده بگیرد مگر این که خود از تمام پلیدىها و حیله ها به دور باشد و نفس خود را با صفات پاک انسانى آراسته گرداند. بنابراین بهترین راهنماى بشریت ـ در رسیدن به سعادت ـ همان رهبران معنوىاند. چالش ها و موانع رشد معنوى جوانان

در داستان حضرت یوسف (ع) آمده:

وجإت سیاره فارسلوا واردهم فادلى دلوه قال یا بشرى هـذا غلام واسروه بضاعه والله علیم بما یعملون کاروانى فرا رسید و آب آورشان را فرستادند. او دلوش را در چاه انداخت و گفت: مژده باد، این پسرکى است...(11)

چاه را تو خانه اى بینى لطیف                    دام را تو دانه اى بینى ظریف (12)

معمولا اشیاى قیمتى مانند طلا و انسان هاى باارزش و اندیشمند؛ مانند جوانان فعال ـ در تیررس دشمنان و گرگ صفتان تیز دندان قرار دارند. جوانان هر مرز و بومى، سرمایه هاى انسانى و معنوى آن کشوراند، و انرژىهاى متراکم زیادى را در خود ذخیره دارند.

کیم  وو  چونگ مى گوید:

در میان تمام چیزهایى که جوانى به همراه دارد، مهمترینشان آرزوهاست. مردمانى که آرزو و هدف دارند فقر نمى شناسند، زیرا شخص به اندازه هدف هایش ثروتمند است، جوانى دورانى از زندگى است که حتى اگر شخص هیچ چیز نداشته باشد، ولى هدف داشته باشد، نیازى به اشک و غبطه خوردن ندارد. تاریخ متعلق به کسانى است که در زندگى هدف دارند، آرزوها، اهداف، آمال و امیدها قدرت هایى هستند که با آنها مى توان جهان را متحول ساخت، ملت هایى که برنامه دارند سرانجام اهدافشان به واقعیت منتهى مى شود.(13)

لذا این نیروهاى سرشار از انرژى و تحرک، مورد هدف دشمنان قرار مى گیرند. از این جهت براى به دام انداختن جوانان از دام هاى متنوع استفاده مى کنند و از تنوع دام ها لذت مى برند. گاهى گرگ منشى پیش مى روند و زمانى هم از چاه ها و چالش هاى موجود در جامعه مدد مى گیرند تا جوان روشن ضمیر را زمین گیر نمایند و به تباهى بکشند که عامل مهم افسردگى و بى انگیزه شدن جوانان است; چنان که برادران حضرت یوسف(ع) نیز او را فداى بلهوسى و صفت زشت حسد و خودخواهى خودشان کردند و نوجوانى مثل یوسف (ع) را از بسیارى فرصت هاى نوجوانى محروم ساختند.

البته چاهى که دشمنان، در عصر جاهلیت جدید و عصر فضا در مسیر جوانان قرار داده اند شکل عوض کرده و با تنوع بیشترى جلوه نموده است. چاه و چاله، در عصر جاهلیت جدید، داراى لایه هایى متعدد و متنوع است و به شکل رسانه هاى جمعى مانند: اینترنتى، ماهواره، رایانه و... درآمده است.

دشمنان کوردل، با ارائه ده درصد برنامه هاى منفى، موهوم، مهیج، مهمل و فحشا، در اینترنت، ماهواره و... نود درصد از جوانان جهان قربانى مى گیرند. اگرچه در این میان جوانان و نوجوانان متعهد و متدین از این سقوط در امان مى باشند، زیرا زندگى حضرت یوسف(ع) را الگوى زندگى خود قرار مى دهند.

آرى! خداوند بندگان مخلص خود را تنها نمى گذارد و آنها را در شداید و سختى ها نجات مى دهد. نوح را روى آب، یونس را زیر آب، یوسف را در کنار آب، نجات داد. هم چنان که ابراهیم را از آتش، موسى را در وسط دریا و محمد (صلى الله علیه و آله و سلم) را در داخل غار و على(ع) را در لیله المبیت ـ که به جاى پیامبر خوابیده بود ـ نجات داد. خداوند هر جا اراده کند، بدون خواست انسان عملى مى شود. مثلا حضرت موسى رفت تا آتش بیاورد، ولى با وحى و پیامبرى برگشت و این کاروان رفتند تا آب بیاورند، ولى یوسف را نجات داده و با او برگشتند.

با اراده الهى ریسمان چاهى وسیله شد تا یوسف از قعر چاه به تخت و کاخ برسد، پس بنگرید با حبل الله چه مى توان انجام داد!(14)

یا ایها الناس ضرب مثل فاستمعوا له ان الذین تدعون من دون الله لن یخلقوا ذبابا ولو اجتمعوا له...;

اى مردم به مثلى که زده شده است گوش فرا دهید: کسانى که غیر از خدا مى خوانیدشان هرگز قادر به خلق مگسى هم نیستند، اگرچه براى این کار متفق شوند و اگر مگس چیزى از آنها برباید قدرت پس گرفتنش را ندارند. آرى طالب و مطلوب ناتوانند.(15)

پیام قرآن براى همیشه جاودانه است و دشمنان یوسف قرآن و جوانان قرآنى براى همیشه ناتوان اند. این پیام قرآنى را باور کنیم و باز باورهاى خود را باور نمائیم و آن را پاس بداریم.

برده گیرى جوانان در عصر فضا

وشروه بثمن بخس دراهم معدوده وکانوا فیه من الزاهدین;

او را با بى رغبتى به بهایى اندک ـ چند درهم ـ فروختند.(16)

با رویکرد جدید به زندگى بشریت، بازگشت به برده گیرى و برده فروشى به وضوح به چشم مى خورد. بازار برده فروشى در عصر جاهلیت جدید، بسیار رایج است، یعنى با گرفتن اراده از آنها، تحت سیطره خود درآورده اند.

جاهلیت مدرن منشإ همه فسادها است. اگر در جاهلیت اولى، تن انسان ها به بردگى افتاده مى شد، در جاهلیت مدرن، اندیشه، باورها، اراده، انسانیت، شخصیت، عرض و آبروى افراد به بردگى گرفته مى شود.

در جاهلیت قدیم در سه صورت، فرزندان خود را مى کشتند:

از دختران نفرت داشتند، لذا آنها را مى کشتند.

به خاطر نداشتن باور درست، مثلا: از ترس روزى فرزندان خودشان را مى کشتند:

ولا تقتلوا اولادکم خشیه املاق نحن نرزقهم وایاکم ان قتلهم کان خطءا کبیرا; فرزندان خود را از ترس تنگدستى به قتل نرسانید، ما رازق آنها و شما هستیم و کشتن آنها گناه بزرگى است.(17)

عده اى فرزندان خود را براى بت ها، قربانى مى کردند:

وکذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکآوهم لیردوهم ولیلبسوا علیهم دینهم ولو شإ الله ما فعلوه فذرهم وما یفترون;

این چنین شریکانشان کشتن فرزند را در نظر بسیارى از مشرکان بیاراستند تا هلاکشان کنند و آیین آنها را مشتبه سازند، اگر خدا مى خواست این کار را نمى کردند بنابراین آنها را با تهمت هایشان تنها بگذارید.(18)

اما در جاهلیت جدید، فرزندان و بچه هاى خیابانى وجود دارند، پدیده بچه هاى خیابانى، پدیده بسیار پلید عصر فضا و زندگى ماشینى است.

بى سرپناهى، بى سرپرستى و بدسرپرستى سبب شده همه روزه شاهد کودکانى باشیم که در خیابان ها، میادین و پایانه هاى شهرهاى بزرگ سرگردانند.

پایان سرگردانى هم پیوستن به گروه هایى است که کار آنها سوء استفاده از کودکان و از بین بردن کرامت انسانى آنها است.(19)

شکار بچه هاى بوسنى هرزگوینى، از ناحیه جهانگردان اروپاى متمدن، آن هم جهت سرگرمى و تفریح، دست آورد پلید جاهلیت جدید است.

بى خانه مانى و آوارگى کودکان فلسطینى بالغ بر پنجاه سال از دست یهودیان منحرف صهیونیسم، هزاران برابر بدتر و پلیدتر از فرزندکشى و برده فروشى در عصر جاهلیت قدیم است. این سرطان بى پایان و دنباله دار، به هیچ چیز رحم نمى کند. همانند گرگان خون آشام و سگان هار با هیچ کس سر آشنایى و سازش ندارند. خردسالان فلسطینى را همانند بره هاى نوپا زودتر و بهتر مى درند. گرگ هاى خون آشامى که خود هم مدعى مدافع حقوق بشر هستند. مثل

روزى گرگ خون آشامى که سرچشمه مشغول خوردن آب بود، با قلدرى به ته چشمه آمد، با بره کوچکى که مشغول خوردن آب بود برخورد کرد و به او گفت: چرا آب را گل آلود مى کنى؟!

بره گفت: اولا من آب را گل آلود نکردم. ثانیا اگر هم آب را گل آلود کرده باشم، آسیبش به شما که سر چشمه هستید نمى رسد.

گفت: نه، سال گذشته هم آب را گل آلود کرده بودى!!

بره گفت: من که شش ماه بیشتر سن ندارم.

گرگ وقتى دید، بره دارد منطقى وقانونى حرف مى زند، در جا، بره را پاره پاره کرد!!

آرى، منطق گرگ صفتان عصر جاهلیت جدید، غیر از این نیست. آنها از منطق، قانون، قرآن و اسلام مى ترسند و هر جا پاى مسلمانان، به ویژه شیعیان به میان آید، آن جا را با خاک یکسان مى کنند...

کودکان آواره و گرسنه عراق و افغانستان و دیگران هم با یک چنین سرنوشتى مواجه هستند و از دست گرگان بى امان ند.

هر جامعه اى که ارزش نیروهاى جوان خود را نداند، آن را به طور ارزان از دست مى دهد. به همین جهت قافله مذکور، یوسف(ع) را به بهاى اندکى به دیگران فروختند.(20) جامعه اى که سالم نباشد، یوسف(ع) و پیروان آن را به بهاى اندک مى فروشند و از نعمت هاى بزرگ خداوند سپاسگزارى نمى کنند... ولى آنهایى که قدر و ارزش این نوع جوانان را مى دانند به هر شکلى آنها را در اختیار مى گیرند:

وقال الذى اشتراه من مصر لامراته اکرمى مثواه عسى ان ینفعنا او نتخذه ولدا) آن کس که او را از سرزمین مصر خرید به همسرش گفت: مقام وى را گرامى دار، شاید براى ما مفید باشد، و یا او را به عنوان فرزند انتخاب کنیم.(21)

منتها فروش جوانان در هر زمانى به شکل مختلفى صورت مى گیرد. در گذشته به صورت برده و غلام، اما در زمان کنونى به صورت بى اراده کردن و بى هویت وانمود کردن جوانان است. به همین جهت دشمنان مى کوشند تا این دوران حساس زندگى انسان ها را با تلاطم هاى روحى و جسمى نابود کنند و از حرکت تکاملى آنها جلوگیرى نمایند.

به هر حال جوانان عزیز در تمام نقاط جهان در هر لحظه مى توانند خود را پیدا کنند و از فرصت استفاده کرده و به سیر تکاملى روحى، انسانى و اجتماعى خود ادامه دهند، چنان که الگوى آنها یعنى حضرت یوسف(ع) نیز چنین کرد.

آتشفشان شهوت و جوانان

در ادامه داستان حضرت یوسف آمده:

وراودته التى هو فى بیتها عن نفسه وغلقت الابواب وقالت هیت لک قال معاذ الله انه ربى احسن مثواى انه لا یفلح الظالمون(22)

و زنى که یوسف در خانه او بود از یوسف از طریق مراوده و ملایمت، تمناى کام گیرى کرد و درها را (براى انجام مقصودش) محکم بست و گفت: بیا که براى تو آماده ام ، یوسف گفت:

پناه به خدا که او پروردگار من است و مقام مرا گرامى داشته، قطعا ستمگران رستگار نمى شوند.(23)

یکى از مسائلى که براى انسان ها و مخصوصا جوان مشکل ساز است قوه شهوت است، لذا دشمنان روى همین مسئله سرمایه گذارى کرده اند.

بر سر راه غریزه شهوت، دو راه وجود دارد:

 

در وهله اول راهى که سر از آتش خروشان شهوت درآورد.

و راه دیگر آن که، به جویبارى مبدل گردد که آب زلال را به سوى سرزمین بکر هدایت کند، تا آن جا را به گلستان زیبا تبدیل سازد.

این دو راه، بى نهایت نسبت به هم فاصله دارند. راه اول صاحبش را به آتش ابدى و بى پایان مى برد و او را از انسانیت دور مى کند. راه دوم، صاحبش را تا به دیدار حق پیش مى راند و او را به حقیقت ارشاد مى کند. پدیده شهوت و غریزه جنسى، یکى از مهم ترین زمینه هاى آسیب پذیر و آسیب آفرین جوانان است.

دشمنان تیزدندان و شهوت پرستان شعبده باز، همیشه روى نکات آسیب پذیر انگشت مى نهند و نسل صالح را به سوى یک نسل پلید فراخوانى مى کنند. یکى از کارهایى که زمینه ساز آسیب پذیرى جوان شده، عدم تشکیل خانواده و تبدیل زندگى فردى به اجتماعى خانوادگى و دشوار جلوه دادن آن است به طورى که مى توان گفت: بى شباهت به میدان جنگ رفتن نیست، با این تفاوت که همواره احتمال شکست و مغلوبیت آن از پیروزى فزون تر مى باشد.

گروهى از جوانان روى همین اصل و عوامل دیگرى از همان ابتدا فکر تشکیل خانواده و زندگى اجتماعى را از مغز خود بیرون کرده و زندگى آزاد و تنهایى را اختیار نموده اند. جمعى دیگر به خاطر بعضى توقعات بى جا و تقاضاهاى گوناگون کم کم عقب نشینى کرده اند...(24)

نسلى که براى شهوت رانى به خاک مى افتند و سرافکندگى را به جان مى خرد، تا مرز نیستى و فدا کردن هستى و همه ارزشها پیش مى رود. در برابر شهوت تعظیم مى کند و برده مى شود و همانند بت آن را پرستش مى کند. در چنین حالتى ، شهوت آفرینان از این زمینه ها استفاده مى نمایند و با برنامه ریزى منظم ، نود درصد قربانى مى گیرد. مثلا در آیینه آمار آمده، شهوت آفرینان ده درصد فیلم مبتذل و فحشا پخش کرده و در سطح بین الملل نود درصد مشترى جذب مى کنند.

امام سجاد(ع) در این رابطه مى فرماید: شهوت آفرینان با شهوت و شبهه در جست وجوى فرزندان ما هستند و در راه شان دام شهوت و شبهه نصب مى کنند و اگر آنها را وعده دهند، دروغ مى گویند. خدایا عمر فرزندان را براى ما طولانى گردان، و بر ایام زندگى شان براى من بیفزا و خردسالان را برایم تربیت کن، و ناتوانشان را برایم نیرو ده، و بدن ها و دینشان و اخلاقشان را برایم به سلامت دار.(25)

بسیارى از جوان ها بعد از آن که سلامتى، جوانى، ارزش ها و فرصت ها را از دست دادند، متوجه مى شوند که چه نعمت هاى بزرگى را از دست داده اند. همیشه مریض ها حسرت سلامتى را دارند و کهنسالان حسرت جوانى. زندانى در زندان بهتر متوجه نادانى و لغزش هاى خویش مى شود. اکثر جوانان، زندگى آزمایش و خطایى دارند. زندگى را از اول جدى نمى گیرند و با خطرها هم به صورت جدى برخورد نمى کند. زندگى آزمایشگاهى به جایى نمى رسد. زندگى باید از روى تدبر و تعقل آغاز شود. محور زندگى باید تفکر قرآنى باشد. براى زندگى و زنده ماندن باید برنامه داشت. زندگى را نباید رها ساخت. زندگى همانند پرنده در قفس نیست که از روى دلسوزى آن را رها سازیم. همسان زندانى نیست که آن را به حبس ابد محکوم نماییم. زندگى یعنى: جاودانه شدن، جاودانه ماندن و جاودانه مردن.

تفسیر درست زندگى را باید از زبان زمان شنید. با گذشت زمان روشن مى شود زندگى یعنى چه؟ پرنده واقعى و پیروزمند میدان کیست؟ به هر حال باید نفس را به چیزى مشغول کنیم وگرنه او ما را به گناه مشغول مى کند.

البته ممکن است که جوانى به خاطر بى گناهى به زندان بیفتد، چنان که حضرت یوسف(ع) نیز به خاطر بى گناهى به زندان افتاد:

   بى گناهى کم گناهى نیست در دیوان عشق          یوسف از دامان پاک خود به زندان مى رود

قرآن مجید در مورد یوسف (ع) مى فرماید:

واستبقا الباب وقدت قمیصه من دبر والفیا سیدها لدى الباب قالت ما جزإ من

اراد باهلک سوءا الا ان یسجن او عذاب الیم(26)

و هر دو به سوى در سبقت گرفتند و آن زن پیراهن یوسف را از پشت درید. ناگهان شوهرش را نزد در یافتند. زن (با چهره حق به جانبى براى انتقام از یوسف با تبرئه خویش) گفت: کیفر کسى که به همسر تو قصد بد داشته جز زندان و یا شکنجه دردناک چیست؟

متإسفانه در بعضى از نقاط جهان با جوانان پاک دامن با خشونت رفتار مى شود; مثلا به جرم آزادى خواهى، دفاع از وطن و ناموس خود و مانند آن به بازداشت گاه و زندان مى افتند. منتها خداوند جبران پاکى و پاک دامنى خواهد کرد، چنان که یوسف (ع) را پس از دوران سخت زندان به پادشاهى رساند.

البته نوع زندان و زندانى کردن در هر زمانى ممکن است متفاوت باشد. در عصر کنونى به طور عمومى همه را در محیط آزاد زندانى کرده اند، یعنى باعث دورماندگى جوانان از حقیقت و مانع رسیدن آنها به کمال انسانى مى شوند. با پخش برنامه هاى ضد انسانى و ضد اخلاقى مانع دست یابى جوانان به چشمه انسانیت شده اند.

عصرى که در آن زندگى مى کنیم، عصر جنگ روان است همه نگران نگرانى هاى خود هستند، براى گم شده درونى، نگران و سرگردان هستند. زندگى را بسیار مبهم معنا مى کنند. آه سرد مى کشند. همه کار مى کنند ولى نمى دانند چه کار مى کنند. رقابت شدید است، اما نمى دانند براى چه؟ چون براى فلسفه زندگى جواب نیافتند.

باید بدانیم دنیا دریایى است مملو از رنج و مصیبت. زندگى نه یک مسیر روان صیقل یافته است و نه بسترى است از گلهاى سرخ، حتى اگر زندگى بسترى پوشیده از گل هاى سرخ بود، فراموش نکنید، گل هاى سرخ هم پر از تیغ هاى تیز و برنده اند.

تقریبا کامیابى تمام افراد موفق امروز نتیجه محنت ها و مشقت هاى دیروز آنان است، نه به لحاظ گام نهادن در بستر گل هاى پر طراوت.(27)

رفاه طلبى توإم با تنبلى، راحت طلبى و رانت خوارى، از جمله نشانه هاى یک جامعه بیمار است. همان زندان نامریى اى است که دیگران خواهان آن هستند.

بالاخره در چنین عصرى و در چنین فضایى، وظیفه دینداران، جوانان، دولت مردان و دلسوخته گان این است که فضاى حاکم بر جامعه را، ((خدامحورى)) قرار دهند. براى دست یافتن به چنین فضاى معنوىاى در جامعه، به سرمایه گذارى کلان در زمینه هاى فرهنگى و تربیتى و مانند آن نیازمندیم.

حب مقام و ریاست طلبى

خداوند در داستان حضرت یوسف مى فرماید:

 

رب قد آتیتنى من الملک وعلمتنى من تاویل الاحادیث فاطر السماوات والارض انت ولیى فى الدنیا والاخره توفنى مسلما والحقنى بالصالحین (28)

پروردگارم! تو به من فرمان روایى عطا کردى و علم تعبیر خواب آموختى، پدید آورنده آسمان و زمین تویى و در دنیا و آخرت کارساز خواهى بود، مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق فرما.

حضرت یوسف(ع) بعد از عبور از گردنه هاى دشوار و عقبه هاى عبرت انگیز، تازه با خطر بسیار بزرگ حب مقام و ریاست طلبى مواجه شده است که براى نجات از آن به خدا پناه مى برد و دعا مى کند تا از نظر ایمان در امان بماند و مسلمان بمیرد.

با توجه به آن که حضرت یوسف (ع) در مواجهه با آسیب اخلاقى حسد، گرگ صفتان بردگى، فرصت شهوت جنسى و زندان، چنین دعایى نفرمود، معلوم مى شود خطر شهوت مقام چقدر شکننده است.

حضرت على(ع) در مورد درمان حب مقام و جنون قدرت مى فرماید:

مالک... مانند جانور شکارى اى مباش که خوردنشان را غنیمت شمارى! چون رعیت دو دسته اند:

دسته اى برادر دینى تو و دسته دیگر در آفرینش با تو همانند. گناهى از ایشان سر مى زند، یا علتهایى بر آنان عارض مى شود، یا خواسته و ناخواسته خطایى مى کنند. به خطاشان منگر و از گناهشان درگذر، چنان که دوست دارى خدا بر تو ببخشاید. (29)

اگر با دقت تاریخ را مطالعه کنیم ، روشن مى شود که جنون مقام چه تعداد قربانى گرفته است و چقدر جنایت آفرینى کرده است. منشإ و ریشه سناریوى سقیفه، جنون مقام پرستى بوده است. در حادثه کربلا، صف مقابل امام حسین(ع) صف شهوت و جنون مقام بوده است. اکثر پیامبر کشى ها را، همین صفت ضد انسانیت بوده است.

هسته مرکزى و خرج هاى تمام سلاح هایى که تا به حال اختراع شده جنون مقام تشکیل مى دهد. پشت تمام بمب هاى اتمى و سلاح هاى هسته اى، همین نوع شهوت خوابیده است. بمب اتمى در هیروشیما و ناکازاکى عین شهوت بوده است.

حادثه فلسطین، عراق، بوسنى، افغانستان و... همه ریشه در ریاست طلبى دارد.

از گرگان همیشه گرسنه و فرهنگ بى بند و بارى، غیر از این هم انتظار نمى رود. پشت سر دهکده جهانى و جهانى شدن، زندان نامریى و جهنم سیاهى طراحى شده است که همه آنها در کمین جوانان است.

به هر تقدیر، جوانان و پیروان یوسف (ع) از طرفى باید در پست هاى کلیدى و کلان کشورى خدمت بکنند، از طرف دیگر با آسیب و آتشفشان حب مقام مواجه هستند. حال در چنین حالتى چه باید کرد؟

دو مشکل بزرگ بر سر راه هر جوان فداکار وجود دارد:

- رها ساختن مسوولیت مشکل

- پذیرفتن مسوولیت مشکل تر

جاى قرعه زدن هم نیست. بالاخره عده اى از جوانان باید در بدنه نظام و حکومت دینى مسوولیت بپذیرند و در خدمت خلق باشند. به اضافه آن که خطر شهوت مقام هم وجود دارد. امام على(ع) در این مورد مى فرماید:

اصناف السکر اربعه:

1ـ سکر الشباب

2ـ و سکر المال

3ـ و سکر النوم

4ـ و سکر الملک

مستى بر چهار قسم است:

مستى جوانى، مستى ثروت، مستى خواب و مستى ریاست. (30)

از همه مهم تر این است که این چهار نوع مستى در یک نفر جمع شود و او را تهدید کند. در چنین حالتى چه باید کرد؟ در جواب باید گفت: در این صورت، راهکار دینى آن است که همانند یوسف خودمان را بر قرآن عرضه کنیم و خدامحورى را در زندگى حاکم نماییم و بگوییم:

توفنى مسلما والحقنى بالصالحین(31)

مرا مسلمان بمیران و به شایستگان ملحق فرما.

قرآن مجید هم در نفى خودکامگى و سلطه پذیرى مى فرماید:

تو (شیطان) هرگز بر بندگان من سلطه اى نخواهى داشت و تنها پروردگارت براى نگهبانى آنها کافى است. (32)

به هر حال آخرین آسیب و آفتى که یک جوان قرآنى را تهدید مى کند، آفت و آسیب ریاست طلبى است که تنها با توکل به خدا مى توان آن را مهار کرد. در صورت حفظ کردن خود از این خطر و خدمت به خلق، مى توان بزرگترین دست آورد را از این طریق به دست آورد; چه این که بزرگترین وظیفه مردان خدا ، خدمت به خلق خداست که خود بزرگترین عبادت است.

 

پى‏نوشتها:

1. سوره یوسف، آیه8.

2. همان، آیه9.

3. مثنوى معنوى، دفتر 5، بیت 3933.

4. صحیفه سجادیه جامعه، دعاى 135، ص497.

5. نهج البلاغه، خ86.

6. صحیفه سجادیه، دعاى 27، دعاى مرزداران.

7. یوسف، آیه17.

8. آصفى.

9. نهج البلاغه، نامه41.

10. نهج البلاغه، خطبه 108.

11. یوسف، آیه19.

12. مثنوى معنوى، دفتر ششم، بیت 369.

13. کیم ـ وو ـ چونگ،(سنگ فرش هر خیابان از طلاست)، محمد سودى،

تهران: سیمین، نوزدهم، 1380، ص24.

14. تفسیر نور، ج6، ص40.

15. سوره حج، آیه 73.

16. سوره یوسف، آیه 20.

17. سوره اسرإ، آیه 31.

18. سوره انعام، آیه 137.

19. روزنامه کاروکارگر 80/10/2

20. تفسیر نور، ج6، ص41.

21. سوره یوسف، آیه 22.

22. سوره یوسف، آیه 23.

23. عبدالمجید رشیدپور، چرا رنج مى بریم.

24. صحیفه سجادیه، دعاى فرزندان.

25. سوره یوسف، آیه 25.

26. کیم ـ وو ـ چونگ، همان.

27. سوره یوسف، آیه 101.

28. نهج البلاغه، نامه 53.

29. تحف العقول، ص 126.

30. سوره یوسف، آیه 101.

31. سوره اسرإ، آیه 65.

منبع: ماهنامه پاسدار اسلام 

جوانان از دیدگاه امام علی(ع)  چاپ
تاریخ : 1386/12/29

                            جوانان از دیدگاه امام علی(ع)


آیا حضرت امیر(ع) از تیپ جوان هم به عنوان کارگزار نظام در بدنه حکومت اسلامی بکارگیرى داشت؟ چرا؟
آنچه مسلم است، حضرت امیر(ع) از تیپ جوان به عنوان کارگزار نظام، در بدنه حکومت اسلامى بکارگیرى داشت.
آنچه جاى دقت دارد و «چرایی» بحث را تشکیل می‏دهد، این است که چرا حضرت امیر(ع) از تیپ جوان به عنوان کارگزار نظام، در بدنه حکومت اسلامى که یک امر بسیار مهمّ است بکار می‏گرفت؟!
گرچه تا به حال به این پرسش، پاسخ گفته نشد ولى از روح تاریخ اسلام و روح نهج البلاغه می‏توان نکاتى را استنباط کرد که پاسخ نسبتا مناسبى باشد براى این پرسش.
1ـ خلاقیّت و نوآورى در جوانان بیشتر است:
امام علی(ع) قلب و استعداد جوانان را تشبیه می‏کند به زمین ناکِشته‏اى که هر چه در آن افکنند بپذیرد. زمین ناکشته (ارض خالیه)، بر خلاف زمین کِشته ـ که خاک آن پیر گشته است ـ از خلاقیّت ویژه‏اى برخوردار است. همیشه ثمرش بیشتر از زمین‏هاى کِشته است. زمین‏هاى کِشته نیاز به «آیش» دارند و توانایى ندارند هر نوع بذر را بپذیرند.
ولى زمین ناکِشته گاهى چندین برابر، بیشتر از زمینهاى کِشته و آیش خورده ثمر می‏دهد. محصولش چشم نواز و چشمگیر است و از ویژگیها و کیفیت خاصى برخوردار است. کشاورز در کاشت و داشت زمین ناکشته‏اى که زیر کشت می‏برد چندان مشکلى ندارد زیرا خود زمین در درون خود داراى آمادگى است که نیاز به کمک و کود از خارج ندارد...
همچنین است سرزمین وجودى یک جوان، آن هم جوانى که می‏خواهد در بدنه حکومت اسلامى، بکارگیرى شود. بدنه حکومت نیاز به کادرى دارد که سرشار از استعداد و آمادگى باشند و از خودشان خلاقیّت نشان بدهند و خستگى ناپذیر باشند.
وقتى زمین ناکشته براى زیر کشت بردن در اختیار زارع قرار دارد چرا زارع زمین کِشته و آیش خورده خسته را زیر کشت ببرد که نتواند از آن، ثمر عالى و فراوان بدست آورد؟
اینجاست که امام علی(ع) می‏فرمایند:
«انّما قَلْبُ الْحَدَثِ کالأرضِ الخالیَةِ مَا اُلقِیَ فیهَا مِنْ شی‏ءٍ قَبِلَتْهُ. فَبادَرْتُکَ بِالأدَبِ قَبْل اَنْ یَقْسو قَلْبُکَ وَ یَشتَغِلَ لُبُّکَ...؛ دل جوان همچون زمین ناکِشته است؛ هرچه در آن افکنند بپذیرد، پس به ادب آموختنت پرداختم، پیش از آنکه دلت سخت شود و خردت هوایى دیگر گیرد، تا با رأى قاطع روى به کار آری...»1
والدین، مسؤولین فرهنگى و امورتربیتى، دلسوخته‏گان و در کلّ حکومت اسلامى، باید جوان و توانمندیهاى جوانان را جدّى بگیرند. کوتاهى در این زمینه، دو خسارت بزرگ و جبران ناپذیر را بدنبال خواهد داشت:
1ـ دشمن دورِ این سرزمین مبارک، «سنگ چین» و سپس تصرف می‏نماید.
2ـ و به دنبال آن فرار مغزها را در بر خواهد داشت که «کمر حکومت» را می‏شکند.
حقیقتا این دو نکته از روح کلام حضرت امیر(ع) بدست می‏آید و هشدار بزرگى است برای مسؤولین فرهنگى و حکومت اسلامی. تا در حفظ این سرمایه ملّى ـ معنوى کشور کوشا باشند.
2ـ اولویت نسل جوان و آینده حکومت:
مربى نیک اندیش، باید جاده صاف کن خوبى براى جوان ها باشد و بعد از راهنمائیها و راه‏گشائیهاى لازم از نیّت پاک و نهاد بی‏آک (بی‏آسیب) جوان‏ها بهره‏بردارى نمایدو بهره‏مند گردد.
حضرت امیر(ع) می‏فرمایند:
جوان! من علی(ع) حاضرم تمام گذشته تاریخ و آینده دور را جلو رویت حاضر و ترسیم سازم و هر چیز زبده آن را جدا سازم و نیکویى آن را برایت جستجو کنم، آن را که شناخته نبود از دسترس تو به دور اندازم... تا تو بتوانى از بهار زندگانى و عنفوان جوانى و نیّت پاک و نهاد بی‏آک خود درست بهره ببرى و سپس در خدمت خلق خدا باشی.
«ایْ بُنَیَّ اِنّى و اِنْ لَمْ اکُنْ عُمّرتُ عُمُرَ مَنْ کانَ قَلْبى فَقَدْ نَظَرْتُ فى اعمالِهمْ، و فکّرْتُ فى اخبارِهِمْ، و سِرتُ فى آثارِهِمْ حتّی عُدْتُ کاحَدِهم...؛ پسرکم! هرچند من به اندازه همه آنان
امام علی(ع):
«مَنِ‏اتَّخَذَ اَخا مِنْ غَیْرِ اخْتبارٍ اَلجأهُ الاضْطِرارُ الى مُرافَقَةِ الاَشْرار».
(غرر الحکم، ص295)
کسى که ناسنجیده با دیگران پیمان دوستى می‏بندد، بناچار به دوستى اشرار تن در می‏دهد.
که پیش از من بوده‏اند نزیسته‏ام، اما در کارهاشان نگریسته‏ام و در سرگذشتهاشان اندیشیده، و در آنچه از آنان مانده، رفته و دیده‏ام گویى چنان است که با نخستین تا پسینشان به سر برده‏ام. پس آنچه ـ دیدم ـ روشن را از تار و سودمند را از زیانبار باز شناختم... و بر ادب آموختنت همّت گماشتم.»2
پس هشیارانه باید سرزمین وجود جوان را تصرف کرد و دور آن سنگ چین نمود سپس بر آن زمین ناکِشته، بذر نیک و نیک‏اندیشى پاشید و به دنبال آن از عنفوان جوانى، بهار زندگانى (نَفْس صافیه)، نیّت پاک و نهاد بی‏آک وى در بدنه حکومت اسلامى استفاده کرد و به دنبال آن، حکومت را از خطرات و خیانتها بیمه ساخت.
خلاصه روزى باید در بدنه حکومت نوسازى صورت بگیرد و چه بهتر که نیک اندیشان، نیک اندیشانى از میان نسل نو تربیت بکنند و آنها را در بدنه حکومت، بکار گمارند.
از این رو می‏بینیم حضرت امیر(ع) حکومت مصر را طى یک عهدنامه نسبتا طولانى واگذار می‏کند به محمد بن ابی‏بکر در حالى که وى کاملاً در سنین جوانى بسر می‏برد.3 و یا اینکه در جنگ تبوک، پیامبر(ص) دستور دادند تا همه مهاجر و انصار تحت فرماندهی «اسامة بن زید» که بیش از 17 (هفده) سال نداشت راهى این منطقه (منطقه موته) شوند.4
3 ـ براساس معیار شایسته سالاری:
هیچ دلیلى وجود ندارد که یک جوان، به صرف جوان بودن، نتواند در پُست‏هاى کلیدى یک کشور بکار گرفته شود.
این منطق کور و کهنه دوران جاهلیت بود که از بکارگیرى تیپ جوان در بدنه حکومت اسلامى اعراض می‏کردند و یکى از مشکلات آنها با خود حضرت امیر(ع) همین بود که حضرت امیر جوان است و کم تجربه؛ و شایستگى ندارد در مسؤولیتهاى کلیدى حکومت اسلامى بکار گرفته شود.
چندین حدیث زیبا، در همین نوشتار بیان گشت که حضرت امیر(ع) در این زمینه قایل به شایسته سالارى هستند. با توجه به این دیدگاه، امام(ع) جوانان توانمند، متخصص و متعهد را در بدنه حکومت اسلامى بکارگیرى می‏کردند و از استعدادهاى سرشار جوانان به نفع مملکت استفاده می‏نمودند.
حضرت امیر(ع) جایى که کار به کار دان سپرده نشد بسیار می‏نالد؛ می‏فرمایند:
«مردى که پشتواره‏اى از نادانى فراهم ساخته، و خود را میان مردم نادان در انداخته. شتابان در تاریکى فتنه تازان، کور در بستن پیمان سازش ـ میان مردمان ـ . آدمی نمایان او را دانا نامیده‏اند و او نه چنان است، چیزى را بسیار فراهم آورده که اندکش بهتر از بسیار آن است. تا آنگاه که از آب بد مزه سیر شود، و دانش بیهوده اندوزد ـ و دلیر شود ـ پس میان مردم به داورى نشیند و خود را عهده‏دار گشودنِ مشکل دیگرى بیند.»5
در جاى دیگر حضرت می‏فرمایند:
«فیا للّهِ و للشُّورى، مَتى اعْتَرضَ الرَّیبُ فیَّ مَعَ الاوّلِ مِنْهُم...؛ خدا را چه شورایی! من از نخستین چه کم داشتم، که مرا در پایه او نپنداشتند؛ و در وصف اینان داشتند؛ ناچار با آنان انباز، و در گفتگوشان دمساز گشتم. امّا یکى از کینه راهى گزید و دیگرى داماد خود را بهتر دید، و این دوخت و آن بُرید، تا سوّمین به مقصود رسید و همچون چارپا بتاخت، و خود را در کشتزار مسلمانان انداخت.»6
به هر تقدیر، امام علی(ع) در جاى جاى نهج البلاغه در زمینه شایسته سالارى و واگذارى کار به کاردان مطالب بلندى دارند و فرمودند که در این مختصر به همین مقدار اکتفا می‏کنیم.
در یک جمع بندى می‏توان گفت؛ کار باید به کاردان واگذار گردد و در حکومت امام علی(ع) جوانانى بودند که شایسته و کاردان بودند و در بدنه حکومت اسلامى هم بکار گرفته می‏شدند.
4ـ تعهد و عشق به اسلام:
از روح تاریخ اسلام بدست می‏آید که درصدر اسلام، جوانان گرایش بیشترى در روى آوردن به اسلام داشتند و به دنبال آن از خود عشق و علاقه خاصى نشان می‏دادند.
حضرت امیر(ع) می‏فرمایند:
«سپاس خداى را، که راه اسلام را گشود و در آمدن به آبشخورهاى آن را بر تشنگان آن، آسان فرمود؛ و ارکان آن را استوار ساخت تا کس با آن چیرگى نتواند، و نستیزد... راه روشن آن تصدیق آوردن است و نشانه‏هاى آن کار نیک کردن.»7
در جاى دیگر می‏فرمایند:
«گله خود را با خدا می‏کنم از مردمى که عمر خود را به نادانى به سر می‏برند، و با گمراهى رخت از این جهان به در می‏برند. کالایى خوارتر نزد آنان از کتاب خدا نیست.»8
شاید به راحتى بتوان استنباط کرد که غالب جمعیت کلانسال در حکومت امام علی(ع) یا روحیات ابوسفیانى داشتند و یا نفاق پنهان و تعصّب و تقدّس کور جاهلى که بسیار خطرناک و خطرساز بودند. از این رو، حضرت از میان جمعیت کلانسال، مواجه بود با چهار گروه که عبارتند از :
1ـ ابوسفیان. 2ـ منافقان پنهان. 3ـ سالخوردگان متعهد ولى بی‏تخصص. 4ـ گروه بسیار اندک هم، متعهد و هم متخصص و کاردان بودند.
از این روى، حضرت باید این خلأ بزرگ را با بکارگیرى تیپ جوان، جبران می‏کرد و آنها را با توجه به لیاقتها و توانمندیها، در بدنه حکومت به کار می‏گمارد.
واقعا اگر اکثر آنها مشکل‏دار و مشکل ساز بودند و از طرف دیگر در بدنه حکومت نیاز به متخصص متعهد باشد که بتوان گزینش درست از میان جوانان کارآمد و متخصص و متعهد، این خلأ را پر کرد، چرا چنین نکرد؟!
امام علی(ع):
«قارِنْ أَهْلَ الْخَیْرِ تَکُنْ مِنْهُمْ وَ بایِنْ أَهْلَ الشَّرِ تَبِنْ عَنْهُمْ».
(نهج البلاغه، نامه 31)
همنشین نیکان شو، تا از آنان شوى و از بدکاران دورى کن تا از آنان نباشی.
مگر خود علی(ع) طى 23 سال حکومت پیامبر(ص)، با آن همه ایثار و رشادت جوان نبود؟
مگر بر خود حضرت امیر(ع) خورده نمی‏گرفتند؟!
جوانان و کارگزاران نظام
در اینجا سؤالى مطرح خواهد گشت و به دنبال آن به پاسخ آن خواهیم پرداخت. سؤال این است:
جوانان در میان کارگزاران نظام حضرت امیر(ع) چه جایگاهى داشتند؟
علی(ع) می‏فرمایند:
«الجاهِلُ صَغیرٌ و اِنْ کانَ شَیْخا، والعالِمُ کبیرٌ و اِنْ کانَ حَدَثا؛ نادان کوچک است هرچند سالخورده و پیر باشد، دانا بزرگ است، هرچند کوچک و خردسال باشد.»9
از این گفتار گرانسنگ امیرالمؤمنین(ع) می‏توان استنباط کرد که ملاک و محور در تمام امور، بویژه در گزینش نیروهایى که پیکره و هسته مرکزى حکومت اسلامى را تشکیل می‏دهند، «تعهد، تخصص و شایسته سالاری» است. ملاک و محور اصلى در گزینش‏ها، دانش توأم با دیندارى و شایستگى است و این معیار کلى، هیچ ارتباطى با سنّ و سال اشخاص ندارد.
با یک دقت عمیق می‏توان چنین استنباط و تصوّر کرد که:
1ـ ممکن است فردى متخصص باشد ولى دیندار نباشد.
2ـ ممکن است کسى متعهد و دیندار باشد ولى متخصص نباشد.
3ـ ممکن است فردى متعهد باشد، متخصص هم باشد امّا شایستگى لازم براى یک امر مهمّ را نداشته باشد. مثلاً فردى که تخصص‏اش ادبیات زبان فارسى است به او نمی‏توان امر قضاوت را واگذار کرد.
4ـ ممکن است فردى هم متعهد باشد، هم متخصص و هم شایستگى لازم براى یک امر مهمّ را داشته باشد، مثلاً فردى که متعهد و متخصص است، تخصص‏اش هم در حقوق باشد، در این صورت، هم می‏توان وى را به عنوان قضاوت بکار گرفت و هم او را به عنوان نماینده مردم در مجلس قانونگذارى انتخاب نمود و هم به عنوان وکیل به معناى خاص.
آنچه از «روح اسلام و روح روایات» به دست می‏آید، قسم چهارم از اقسام چهارگانه فوق است که بطور خلاصه از آن به «شایسته سالاری» نام می‏بریم. این ملاک و مبنا، سنّ و سال، رنگ پوست، چپ و راست و خویشاوندى نمی‏شناسد. جوان متعهد است، تخصص‏اش در نیروهاى مسلّح بسیار بالا است، در این صورت، وى شایسته است به عنوان فرمانده لشکر، در نیروهاى زمینى منصوب گردد.
از این رو علی(ع) فرمودند:
«رُبَّ صَغیرٍ اَحزَمُ مِنْ کَبیرٍ؛ بسا خردسالى از بزرگ دور اندیش‏تر است.»
در جاى دیگر فرمودند:
«اُنظُرْ فى حال کُتّابکَ فَوَلِّ على اُمورِکَ خَیرَهُمْ، واخْصُصْ رَسائلِکَ التى تُدْخِلُ فیها مَکائدَکَ و اَسرارَکَ باَجْمَعِهِمْ لِوُجودِ صالحِ الاَخلاق؛ درباره کاتبان خود بنگر، و بهترینشان را بر سر کار بیاور، و نامه هایى را که در آن تدبیرها و رازهایت نهان است، از میان جمع کاتبان به کسى مخصوص دار که صالحتر از دیگران است... .»10
همچنین در جاى دیگر فرمود:
«فانَّ الرّجالَ یَتَعرّضُونَ لِفَراساتِ الوُلاةِ بِتَصَنُّعِهِمْ وَ حُسنِ خِدْمَتِهِمْ وَ لَیْسَ وَراءَ ذلکَ مِنَ النّصیحةِ والامانَةِ شَی‏ءٌ...؛ مردمان براى جلب نظر والیان به آراستن ظاهر می‏پردازند، و خوش خدمتى را پیشه می‏سازند. امّا در پس آن، نه خیرخواهى است و نه از امانت نشان. لیکن آنان را بیازماى به خدمتى که براى والیان نیکوکار پیش از تو عهده‏دار بوده‏اند، و بر آن کس اعتماد کن که میان همگان اثرى نیکو نهاده، و به امانت از همه شناخته‏تر است.»11
با توجه به این اصل اساسى، یعنى «شایسته سالاری» در منابع و مبانى دینى، می‏توان گفت:
از نیروى جوان، در صدر اسلام به نحو شایسته استفاده می‏شد. اولین کسى که به پیامبر اسلام(ص)، اسلام و ایمان آورد، جوانى بود به نام على بزرگ(ع).
و اوّلین کسى که به عنوان جانشین حضرت محمّد(ص)، منصوب گردید، جوانى بود به نام على بزرگ(ع). کسى که:
عشق بازى که هم آغوش خطر خُفت در خوابگه پیغمبر(ص)12
جوانى بود به نام على بزرگ(ع).
پیامبر(ص)، علی(ع) را که چهره‏اى بسیار جوان داشت براى امر قضاوت به یمن فرستاد.13
کسى که قالع باب خیبر است، جوانى بنام على بزرگ(ع)... .
آیا تا به حال فکر کرده‏اید که تمام عظمتهاى بزرگ زندگى فاطمه زهرا(س)، در دوران نوجوانى و جوانى بوقوع پیوست و مدّت عمر حضرت زهرا(س) از هیجده سال تجاوز نکرد؟!
«آئین مقدّس اسلام در چهارده قرن قبل، ضمن برنامه‏هاى جامع و سعادت‏بخش خود توجّه مخصوصى به نسل جوان معطوف داشته و جوانان را از نظر مادّى و معنوى، تربیتى و روانى، اخلاقى و اجتماعى، دنیوى و اخروى و خلاصه از کلیه جهات، تحت مراقبت کامل قرار داده است.»14
در دعوت پیامبر(ص)، آن کسانى که بیشتر از همه استقبال می‏کردند، جوانان بودند. در مدّت سه سال دعوت پنهانى پیامبر(ص)، در حدود بیست و پنج نفر، به پیامبر ایمان آوردند. آن هم با سختیها و مرارتهایى که تحمل
امام علی(ع):
«اَحْبِبْ حَبیبَکَ هَوْنا ما عَسى أَنْ یَکونَ بغیْضَکَ یَوْما ما وَ اَبْغِضْ بَغیضَکَ هَوْنا ما عَسى أَن یَکوُنَ
حَبیبَکَ یَوْما ما». (تحف العقول، ص210)
در دوست داشتن میانه رو باش، چه بسا دوست روزى دشمن گردد و در دشمن نیز میانه رو باش،
شاید روزى دشمن، دوست تو گردد.
می‏کردند. امّا اکثر آنها، آنطور که به تاریخ استناد می‏شود جوانان بودند. بعد از آن هم، در جنگها و کارهاى دیگر همین جوانها فعّال بودند.
در زمان پیروزى انقلاب و بعد هم در مسئله جنگ و این هشت سال دفاع مقدّس، همه جوانان بودند. اگر کسى با جبهه سر و کار داشت و می‏رفت آنجا، گاهى پیرمرد آنجا بود، ولى خیلى کم بود.15
در عصر کنونى، مزارع سرسبز و خرّم با سعى و کوشش نسل جوان آباد است، چرخهاى عظیم صنایع سنگین با نیروى جوانان در حرکت است، ذخایر طبیعى آن در اعماق معادن نهفته است با همّت نسل جوان استخراج می‏شود، کاخهاى مجلّل و آسمان خراشهاى بزرگ جهان را اراده خستگى ناپذیر جوانان بپا داشته است، عمران و آبادیها، مدیون کار و کوشش نسل جوان است، پایه‏هاى اقتصادى کشورها بر نیروى فعّاله جوانان استوار است، دفاع از مرزها و حفظ استقلال و امنیت مملکت‏ها بر عهده نسل جوان است. خلاصه در همه کشورها آثار پُر ارج فعالیت جوانان در تمام مظاهر زندگى مشهود است و نیروى خستگى ناپذیر نسل جوان مایه امیدوارى تمام ملتها است.16
از میان معصومین(ع) ، هم داریم، نوجوان و جوانى که به امامت منصوب گشتند. امام جواد(ع) در حدود هشت سالگى به امامت رسید ودر بیست و پنج سالگى به شهادت رسید. این خود یک استراتژى زیبا است و تفکر برانگیز، تا شایسته سالارى زیبا، به نام معصومین(ع) در تاریخ ثبت گردد.
امام هادی(ع)، در حدود ده سالگى به امامت منصوب گشتند و در چهل و سه سالگى به شهادت رسیدند.
امام حسن عسکری(ع)، در حدود بیست و دو سالگى به امامت منصوب گشتند و در بیست و هشت سالگى به شهادت رسیدند.
امام مهدی(عج)، در حدود پنج سالگى به امامت رسیدند و تاکنون ادامه دارد.
به هر تقدیر، «طرح و برنامه شایسته‏سالاری» از ناحیه معصومین بوده و به نام آنها در تاریخ ثبت و ضبط گشته است و از ناحیه آنها به اجرا هم درآمده است.
امّا کارگزاران حضرت امیر(ع):
با تحقیق اجمالى که انجام شد، از میان کارگزاران حضرت امیر(ع):
1ـ هم گروه سنّى جوان ایفاى نقش می‏کردند.
2ـ هم گروه سنّى میانسال.
3ـ و هم گروه سنّى بزرگسال.
نمونه‏هاى چند
محمّد ابن ابى بکر عظیم المنزله از خواص یاران امام(ع) بوده که در سال حجة الوداع سال دهم هجرت بدنیا آمده و در سال سى و هشت هجرى در زمان خلافت حضرت امیر(ع)، در مصر به شهادت رسیده است، حضرت امیر(ع) حکومت مصر را به او واگذار فرموده و در یک عهدنامه نسبتا طولانى او را به عدالت و برابرى بین مردم امر کرده است.
همانطورى که پیدا است، محمّد بن ابى بکر در سنین کاملاً «جوانی» حکومت مصر از ناحیه امام علی(ع) به وى واگذار شد.17
امام علی(ع) در نامه سى و پنج می‏فرمایند:
مصر را فتح کردند (لشگر معاویه آن را گرفتند) و محمد بن ابی‏بکر که خدایش بیامرزد شهید شد، از خدا مزد و پاداش او را می‏خواهیم که براى ما فرزندى خیراندیش و مهربان، و کارگردانى رنج کشیده، و شمشیرى برنده، و ستونى جلوگیرنده بود.
محمّد ربیب یعنى پسر زن امام (ع) بود، مادرش اسماء دختر عُمَیس خثعمیّه است خلاصه چون محمّد را امام(ع) تربیت نموده بود او را فرزند می‏خواند... .18
زیاد ابْن ابیه، در طائف سال فتح مکّه یا سال هجرت یا روز جنگ بدر بدنیا آمده، و پیغمبر اکرم(ص) را ندیده، و در همه جا با حضرت امیر(ع) و بعد از آن حضرت، با امام حسن(ع) و تا زمان صلح آن بزرگوار با معاویه بوده و پس از آن به معاویه ملحق گردید، و در کوفه در ماه رمضان سال پنجاه و سه هجرى بر اثر نفرین امام حسن(ع) به مرض طاعون و وباء هلاک گردید.
زیاد ابن ابیه تقریبا در سنّ جوانى بود که حضرت امیر(ع) وى را طى عهدنامه‏اى حاکم فارس گردانیده بود که آن دیار را نیکو ضبط کرده، نگهدارى می‏نمود و از این رو معاویه نامه‏اى به او نوشت تا او را به برادرى بفریبد. ـ او برادر معاویه بوده است ـ چون به امام(ع) خبر رسید به زیاد نوشت:
آگاه شدم که معاویه نامه اى به تو نوشته می‏خواهد دلت را (از راه نیکبختی) بلغزاند، و می‏خواهد در تیزى و تندى (زیرکی) تو رخنه کند... .19
از آنجایى که ملاک و معیار امام(ع) شایسته سالارى است، زیاد ابن ابیه را که برادر معاویه می‏باشد، در بدنه حکومت بکار می‏گیرد و او را به عنوان حاکم فارس منصوب گردانید.
زیاد ابن ابیه جوان تیز، تند و باکفایتى بوده اگرچه با گذشت زمان از خود بی‏کفایتی نشان داده است... .
مُنذر بن جارود عَبْدیّ، سال دوّم هجرت تولّد یافت و در سال شصت و یک هجرت، وفات. وى در پنج سال آخر حکومت حضرت امیر(ع)، فرد میانسال بود که حضرت امیر(ع) حکمرانی بعضى از شهرهاى فارس را به او واگذار کرد.20
عمر بن ابى سَلَمه مخزومى که تولدش دوم هجرت و وفاتش هشتاد و سه هجرى، وى هم در پنج سال آخر حکومت حضرت علی(ع) جوانسال بوده که حضرت، طیّ نامه‏اى او را که از جانب حضرت امیر(ع)، بر بحرین حاکمیت داشت عزل نمود.21
صعصعة بن صوحان عَبدیّ از یاران بزرگوار مولاى متقیان و کسى است که گفته‏اند بیش از دیگران و با معرفت کامل به حقّ، علی(ع) خود را می‏شناخت.
او محضر رسول اکرم را درک نکرده و در زمان خلیفه دوّم بسیار جوان بود. روزى در محضر آن خلیفه بود که موضوع مشورت در باب مالى پیش آمد. او به خلیفه متذکر شد که مشورت جایز نیست، زیرا قرآن تکلیف را معیّن نموده است.
خلیفه تصدیق کرد و او را ستود. صعصعه از جمله کسانى است که امام حسن براى او از معاویه امان گرفت ولى معاویه در دیدار او گفت دلم نمی‏خواست به تو امان داده باشم. صعصعه گفت: من اصلاً دلم نمی‏خواست تو عنوان خلیفه داشته باشی. معاویه او را مجبور کرد به منبر برود و علی(ع) را سبّ کند. او هم به منبر رفت و پس از ایراد مطالبی گفت:
کسى که شرّ خود را به خیر خود مقدّم داشته مرا امر کرد که على را لعن کنم، «خداوند او را لعنت کند.»22
مردم همه آمین گفتند. معاویه گفت مقصودت من بودم و او را دوباره به منبر فرستاد. صعصعه این بار گفت: معاویه مرا دستور داده که على را لعنت کنم. من لعنت می‏کنم کسی را که على را لعن کند، مردم همه آمین گفتند و معاویه روى این اصل او را تبعید کرد. صعصعه در مرگ امام خود اشعار سوزناکى سروده است. به امام فرمود یا علی! خلافت را زینت دادى و آن تو را زینت نداد.
صعصعه در صفین در رکاب مولاى متقیان بود و همراه ابن عباس براى مناظره با خوارج مأموریت داشت و آنها را پند داد و موفق شدند دو هزار نفر را برحذر داشته و به کوفه بازگردانند. او از طایفه بنی‏کلب و از نیکمردان کوفه بود.
صعصعه فاضل و در سخن بلیغ بود. برادرش زید هم چون او در دین مخلص بود و با برادر دیگرش به نام سیحان هر دو در صفین کشته شدند.23
می‏بینیم که یک جوان چقدر در بدنه حکومت حضرت امیر(ع)، ایفاى نقش کرده است و چقدر می‏تواند نقش آفرینى بکند.
به هر حال، نمونه هاى بسیارى در تاریخ اسلام ثبت گشته است که جوانان جانانه و در مسیر دین اسلام و براى دفاع از اسلام، جانفشانى و جانبازى می‏کردند، و ذکر همه آن نمونه‏ها در این مختصر میسّر نمی‏باشد.
خلاصه در میان کارگزاران حضرت امیر(ع)، هم جوانسالان ایفاى نقش می‏کردند و هم میانسالان و هم بزرگسالان. ملاک و معیار عزل و نصب حضرت امیر(ع) تعهد، تخصص توأم با شایسته‏سالارى بوده است.
در پایان به این نکته اشاره خواهیم داشت که مراد از بحث جوانان و جوانى، بدین معنا نیست که سالخوردگان مطرود هستند، نه خیر! مراد بحث شایستگیهاست و بحث بر سر این است که هر کس هر چه توان و تجربه دارد، بر «کف» بگذارد و براى خدمت به خلق خدا به میدان آید.
توان توأم با تجربه، تعهّد توأم با تخصّص و سپس توجّه به «شایسته سالاری» ملاک و مبناى حکومت اسلامى است و این است ضوابط کلى در حکومت دینى و اسلامی.
نتیجه
آنچه در عصاره بحث باید بدان اشاره شود، عبارت از این است که:
جوانى «هسته مرکزی» و بهار عمر هر انسان محسوب می‏شود و در احادیث از جوانى به دوران طلایى و نعمت الهى یاد شده است.
در واقع، جوان خورشید بزرگى است زمینى، منتها خروشان که در درون خویش «شدن و خودشکوفایی» را به همراه دارد.
جوان در اوّل جوانى، گام اوّل را براى ورود در جامعه بزرگ انسانى و جهانی برمی‏دارد که قبل از ورود در آن باید «فنّ و هنر» شناگرى را فرابگیرد تا بتواند خویش و یا انسانیت انسانها را از غرق شدن نجات دهد و گوهر گرانبهاى انسانیت را از اعماق اقیانوسها، بیرون بکشد.
حضرت امیر(ع)، در گفتارى کوتاه امّا زیبا، خطاب به همه انسانها به ویژه به جوانان فرمودند: «مَنْ قَلَّ ذَلّ» یعنى خود کوچک بینى و خود باختگى ذلّت محض است و پوچی و پلیدى، پیامد پر خطر آن محسوب می‏گردد.
به هر تقدیر، جوان نباید منتظر نزول فرشته بنشیند، تا او را بر بال خود بنشانند و به عرش الهى ببرند. براى جوان‏ها، تمام فرصت‏ها، فرصت طلایى است، غفلت و از دست دادن آن، خودکشى پنهانى است، بدون آنکه خود بدان مطلع باشد.
حضرت امیر(ع) در مورد شایستگى جوانان می‏فرمایند:
رُبَّ صَغیرٍ احْزَمُ مِنْ کبیرٍ؛ یعنى بسا کوچکى که از بزرگتر دوراندیش‏تر است.
با استفاده از این سخن هنرمندانه، ما به بحث شایسته‏سالارى اشاره نمودیم و بدنبال آن به تخصص توأم با تعهد و در عین حال استفاده از توانائیها توأم با تجربیات که نتیجه آن شایسته سالارى است رسیدیم و در پایان اثبات نمودیم که «شایسته سالاری» در حکومت دینى امام علی(ع) تجربه شده است.


پاورقى:

1 . نهج البلاغه، نامه31.

2 . همان.

3 . همان، نامه27.

4 . رسول، جعفریان، «تاریخ سیاسی اسلام»، ج2، تهران: وزارت ارشاد اسلامى، دوم، 1369، ص260.

5 . نهج البلاغه، خ17.

6 . همان، خ3.

7 . همان، خ106.

8 . همان، خ17.

9 . بحارالانوار، ج1، ص183.

10 . نهج البلاغه، نامه53.

11 . همان.

12 . شهریار.

13 . رسول جعفریان، همان.

14 . گفتار فلسفى «جوانان از نظر عقل و احساسات»، ج1، 1366، ص6.

15 . جوانان و رسالت حوزه، «مجموعه مقالات همایش جوان و رسالت حوزه».

16 . گفتار فلسفى، همان.

17 . نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، نامه27.

18 . همان، نامه35

19 . همان، نامه44.

20 . همان، نامه71.

21 . همان، نامه42.

22 . صمیمی «على و نیمرخهایى از قرن اوّل اسلام»، تابان، 1375، صص 193 و 194.

23 . همان

 شیعه و تبرک جستن به آثار اولیاى خدا  چاپ
تاریخ : 1386/12/28

                              شیعه و تبرک جستن به آثار اولیاى خدا


 تبرک جستن به آثار اولیاى خدا، مسأله اى نیست که هم اکنون در میان گروهى از مسلمانان پدید آمده باشد، بلکه ریشه هاى این رفتار را در ژرفاى تاریخ زندگانی رسول خدا و صحابه آن حضرت مى توان یافت.
نه تنها پیامبر گرامى و یاران وى ، بلکه پیامبران پیشین نیز، بدین امر مبادرت مى ورزیدند. و اینک دلایل مشروع بودن تبرّک به آثار اولیا از دیدگاه کتاب و سنّت را از نظر شما مى گذرانیم:
1- در قرآن کریم می خوانیم: هنگامى که یوسف صدیق، خود را به برادران خویش معرفى کرد و آنان را مورد بخشودگى قرار داد، فرمود:
«إذهبوا بقمیصى هذا فألقوه على وجه أبى یأت بصیراً» [1]
این پیراهن مرا با خود ببرند و بر صورت پدرم (یعقوب) افکنید تا دیدگانش بینا گردد.
سپس مى فرماید:
«فلما أن جاء البشیر ألقاه على وجهه فارتدّ بصیراً» [2]
آنگاه که مژده دهنده، آن پیراهن را بر رخسار او افکند، بینایى وى بازگشت.
این سخن گویاى قرآن، گواه روشنى بر تبرک جستن پیامبر خدا (یعقوب) به پیراهن پیامبرى دیگر (حضرت یوسف) مى باشد، بلکه بیانگر آن است که پیراهن یاد شده، موجب بازگشت بینایى حضرت یعقوب گردید.
آیا مى توان گفت رفتار این دو پیامبر گرامى ، از چارچوب توحید و پرستش خدا خارج بوده است؟!
2- شکى نیست که پیامبر گرامى اسلام، به هنگام طواف خانه خدا، حجر الاسود را استلام مى نمود و یا مى بوسید.
بخارى در صحیح خود مى گوید: مردى از عبدالله بن عمر درباره استلام حجر سؤال کرد و او در پاسخ گفت: «رأیت رسول الله (صلى الله علیه وآله) یستلمه و یقبّله». [3]
پیامبر را مشاهده کردم که حجرالاسود را استلام مى نمود و مى بوسید.
در صورتى که اگر لمس کردن و یا بوسیدن سنگى ، شرک به خدا بود، هرگز پیامبر (که مناداى توحید است) به چنین کارى مبادرت نمى ورزیدند.
3- در کتب صحاح و مسانید و در میان کتاب هاى تاریخ و سنن، روایات انبوهى در مورد تبرک جستن صحابه پیامبر به آثار آن حضرت؛ مانند: لباس، آب وضو، ظرف آب و ... به چشم مى خورد که با مراجعه به آنها، کوچکترین تردیدی در مشروعیّت و پسندیده بودن آن باقى نمى ماند.
گرچه شمارش همه روایات در این زمینه، در این نوشتار نمى گنجد، ولی به عنوان مثال، برخى از آنها را در اینجا یادآور مى شویم:
الف: بخارى در صحیح خود، در ضمن روایتى طولانى که شرح برخى از ویژگى هاى پیامبر و یاران او را در بردارد، چنین مى گوید:
«واذا توضّأ کادوا یقتتلون على وضوئه». [4]
هرگاه پیامبر وضو مى گرفت، نزدیک بود مسلمانان، (بر سر بدست آوردن آب وضوى آن حضرت) با هم بجنگند.
ب: ابن حجر مى گوید:
«ان النّبیّ صلى الله عیه وآله وسلم کان یؤتى بالصّبیان فیبرک علیهم». [5]
کودکان را نزد پیامبر مى آوردند و آن حضرت به منظور تبرک آنان، دعا مى کرد.
ج: محمد طاهرمکّى مى گوید:
«از ام ثابت روایت شده که گفت: رسول خدا بر من وارد شد و از دهانه مشکى که آویزان بود، ایستاده آب نوشید و من برخاستم و دهانه مشک را بریدم».
سپس مى افزاید: «این حدیث را ترمذى روایت کرده و مى گوید: حدیث صحیح و حسن است و شارح این حدیث درکتاب الریاض الصالحین مى گوید: ام ثابت، دهانه مشک را برید تا جاى دهان پیامبر را نگهدارى کند و به آن تبرک جوید و همچنین صحابه مى کوشیدند تا از جایى که رسول خدا از آن آب نوشیده بود، آب بنوشند». [6]
«خدمت گذاران مدینه به هنگام نماز صبح با ظرف آب نزد پیامبر می رفتند، پیامبر گرامى دست مبارک خود را در هر یک از آن ظروف آب فرو مى برد، چه بسا در بامداد سردى خدمت وى مى رسیدند، باز هم پیامبر دست خود را در آنها فرو مى برد». [7]
بدین سان، دلایل جواز تبرّک به آثار اولیاى خدا روشن گشت و معلوم گردید کسانى که شیعه که را به خاطر این رفتار، به شرک و دوگانه پرستی ، متهم مى کنند، معناى توحید و شرک را درست تحلیل نکرده اند. زیرا شرک و پرستش غیر خدا، بدان معنا است که در کنار پرستش خدا، موجود دیگرى را نیز خدا بدانیم و یا کارهاى خدایى را به وى نسبت دهیم، بطورى که او را در اصل هستى و یا اثر بخشى ، مستقل و بى نیاز از خدا قلمداد نماییم.
در حالى که شیعه، آثار اولیاى خدا را مانند خود آنان، مخلوق و آفریده خدا مى داند که هم در اصل وجود و پیدایش خود و هم در منشأ آثار بودن، نیازمند به خداوند یگانه اند.
شیعه تنها به پاس احترام پیشوایان خود و پیشتازان دین خدا و به منظور ابراز محبت بى شائبه خود نسبت به آنان، بدان آثار تبرک مى جویند.
اگر شیعیان به هنگام زیارت حرم پیامبر و اهل بیت آن حضرت، ضریح را می بوسند، و یا در و دیوار را لمس مى کنند، تنها بدان جهت است که به پیامبر گرامی و عترت او عشق مى ورزند و این مسأله عاطفى انسانى است که در وجود یک انسان شیفته، تجلّى مى کند.
ادیبى شیرین سخن مى گوید:
بر دیار سلمى مى گذرم، این دیوار و آن دیوار را مى بوسم.
دوستى آن دیار، قلب مرا شاد نمى سازد، بلکه محبت ساکن آن است که مرا به وجد و سرور مى آورد.


[1] - یوسف: 93.
[2] - یوسف: 96.
[3] - صحیح بخارى ، جزء2، کتاب الحج، باب تقبیل الحجر، صفحه 152-151، ط مصر.
[4] - صحیح بخارى ، ج3، باب ما یجوز من الشروط فى الاسلام، باب الشروط فى الجهاد والمصالحه، ص195.
[5] - الاصابه، ج1، خطبه کتاب، ص7، ط مصر.
[6] - ترک الصحابه، (محمد طاهر مکّى )، فصل اول، ص29، ترجمه انصارى .
[7] - صحیح مسلم، جزء7، کتاب الفضائل، باب قرب النبى ص من الناس وتبرّکهم به، ص79.

   1      2      3    >>