پیشگامان‌ علوم‌ گوناگون‌ قرآن‌ از شیعه‌  چاپ
تاریخ : 1385/09/24

پیشگامان‌ علوم‌ گوناگون‌ قرآن‌ از شیعه‌


اوَّلین‌ تصنیف‌ کننده‌ در علم‌ تفسیر قرآن‌ سعید بن‌ جُبَیْر تابِعى   بوده‌ است‌ و او اعلم‌ تابعین‌ بوده‌، همان‌ طور که‌ سیوطى در «إتقان‌» از قَتاده‌ حکایت‌ کرده‌، و تفسیر وى را ذکر نموده‌ است‌، و او را ابن‌ ندیم‌ در «فهرست‌» آنجا که‌ کتب‌ مصنَّفه‌ در تفسیر را ذکر مى کند آورده‌ است‌، و از احدى قبل‌ از او تفسیرى ذکر نکرده‌ است‌. شهادت‌ او در سنة‌ نود و چهار از هجرت‌ بوده‌ است‌.

 ابن‌جُبَیْر از شیعیان‌ خالص‌ بوده‌ است‌. بر این‌ مطلب‌ علماى ما در کتب‌ رجال‌ همچون‌ علاَّمه‌ جمال‌ الدَّین‌ ابن‌ مُطَهَّر در «خلاصه‌»، و أبو عَمرو کَشِّى در کتاب‌ خود در رجال‌ آورده‌، و روایاتى را از أئمّه‌: در مدحش‌ و تشیّعش‌ و استقامتش‌ روایت‌ نموده‌ است‌. علّت‌ کشته شدن او توسط‌ حجّاج‌ بن‌ یوسف‌ ثَقَفى چیزى نبود مگر همین‌ امر، یعنى تشیّع‌ او. حجَّاج‌ او را در سنة‌ 94 به شهادت رساند.

پس‌ از سعید بن‌ جُبَیر جماعتى از تابعین‌ از شیعه‌ در تفسیر قرآن‌ دست‌ به‌ تصنیف‌ زدند:

 از ایشان‌ است‌ سُدِّى کبیر: إسمعیل‌ بن‌ عبدالرَّحمن‌ کوفى أبومحمد قُرَشى متوفّى در سنة‌ یکصد و بیست‌ و هفت‌. سیوطى در «اتقان‌» گوید: أمْثَلُ التَّفاسیر تفسیرُ إسمعیل‌ سُدّى . پیشوایانى در تفسیر همچون‌ ثَوْرى و شُعْبَه‌ از وى روایت‌ کرده‌اند.

تفسیر او را نَجاشى ، و شیخ‌ ابو جعفر طوسى در فهرست‌ اسامى مصنِّفین‌ شیعه‌ ذکر کرده‌اند. و ابن‌قُتَیْبه‌ در کتاب‌ «معارِف‌» و عسقلانى در «تقریب‌» و«تهذیب‌التَّهذیب‌»، تنصیص‌ بر تشیّع‌ وى نموده‌اند. سُدِّى از اصحاب‌ امام‌ على بن‌ الحسین‌ و امام‌ باقر و امام‌ صادق‌ است‌.

 و از ایشان‌ است‌ محمّد بن‌ سائب‌ بن‌ بِشْر کَلْبى صاحب‌ تفسیر کبیر مشهور.

 او را ابن‌ندیم‌ در جائى که‌ از کتب‌ مُصَنَّفه‌ در تفسیر قرآن‌ نام‌ مى برد ذکر نموده‌ است‌. و ابن‌ عدى در «کامل‌» گفته‌ است‌: کَلْبى داراى احادیث‌ صالحه‌اى مى باشد بالخصوص‌ از أبوصالح‌. وى در تفسیر معروف‌ است‌، و هیچ‌ کس‌ نظیر وى تفسیرى طولانى ، و سیر و اشباع‌ کننده‌ ندارد. سَمْعانى گوید: محمد بن‌ سائب‌ صاحب‌ تفسیر از اهل‌ کوفه‌ بود، و قائل‌ به‌ رجعت‌ بود، و پسرش‌ هشام‌ داراى نسبى عالى ، و در تشیّع‌ غالى است‌.

وفات‌ او در سنة‌ یکصد و چهل‌ و شش‌ از هجرت‌ مبارکه‌ بوده‌ است‌.

 و از ایشان‌ است‌ جَابِرُبْنُ یَزید جُعْفى پیشوا در تفسیر. وى از امام‌ باقر علیه‌السّلام أخذ کرده‌ است‌ و از منقطعین‌ به‌ سوى وى بوده‌ است‌. تفیسر قرآن‌ کریم‌ را تصنیف‌ کرد و غیر تفسیر را نیز نوشت‌. او در سنة‌ یکصد و بیست‌ و هفت‌ پس‌ از هجرت‌ وفات‌ یافت‌. و تفسیر او غیر از تفسیر امام‌ باقر است‌ که‌ آن‌ را ابن‌ندیم‌ آنجا که‌ از کتب‌ مُصَنَّفه‌ در تفسیر نام‌ مى برد، ذکر نموده‌ است‌.

 ابن‌ ندیم‌ گفته‌ است‌: کتاب‌ تفسیر امام‌ باقر محمد بن‌ على بن‌ الحسین‌ را از او أبوالجارود: زیاد بن‌ مُنْذر رئیس‌ جارودیّة‌ زیدیّه‌ روایت‌ کرده‌ است‌.

قبل‌ از آنکه‌ أبوالجارود زیدى مذهب‌ گردد، یعنى در عصر استقامت‌ او جماعتى از موَثَّقین‌ شیعه‌، مانند أبو بصیر یحیى بن‌ قاسم‌ أسدى و غیر او آن‌ را روایت‌ نموده‌اند.

 اوَّلین‌ کس‌ که‌ در علم‌ قرائت‌ تصنیف‌ کرده‌ است‌، و علمش‌ را تدوین‌ و قرائات‌ را جمع‌ کرده‌ است‌، أبَانُ بْنُ تَغْلِب‌ ربعى أبوسَعید (یا أبُواُمَیْمَه‌) کوفى بوده‌ است‌. نجاشى در فهرست‌ أسماء مُصَنِّفین‌ شیعه‌ گفته‌ است‌: أبان‌ ؛ در هر فنّى از علوم‌ قرآن‌ و فقه‌ و حدیث‌، مقدّم‌ بوده‌ است‌. أبان‌ خود در میان‌ قُرَّاء صاحب‌ قرائت‌ مشهورى مختصّ به‌ خود مى باشد. در اینجا نجاشى ، اسناد خود را از محمد بن‌ موسى بن‌ أبومریم‌ صاحب‌ لولو از أبان‌ در روایت‌ کتاب‌ مُتَّصل‌ مى نماید.

 و ابن‌ ندیم‌ در «فهرست‌»، تصنیف‌ أبان‌ را در قرائت‌ ذکر نموده‌ است‌ و گفته‌ است‌: او کتاب‌ لطیفى در مَعانى قرآن‌ دارد، و کتاب‌ القِراءة‌،و کتابى از اصولِ روایت‌ بنا بر مذهب‌ شیعه‌ تصنیف‌ نموده‌ است‌ - انتهى .

 پس‌ از أبان‌، حَمْزَةُ بْنُ حَبیب‌ که‌ یکى از قرّاء سَبْعَه‌ مى باشد، کتاب‌ قرائت‌ را تصنیف‌ نمود. ابن‌ ندیم‌ گوید: کتاب‌ القراءة‌ از حمزة‌ بن‌ حبیب‌ مى باشد، و او یکى از هفت‌ قارى از اصحاب‌ امام‌ صادق‌ است‌ - انتهى . و شیخ‌ أبوجعفر طوسى در کتاب‌ «رجال‌» وى را در اصحاب‌ امام‌ صادق‌ علیه‌السّلام أیضاً ذکر کرده‌ است‌. و به‌ خطّ شیخ‌ شهید محمّد بن‌ مَکَّى ، از شیخ‌ جمال‌ الدّین‌: احمد بن‌ محمد بن‌ حَدَّاد حِلِّى این‌ عبارت‌ زیر یافت‌ شده‌ است‌: کسائى قرآن‌ را بر حمزه‌ قرائت‌ نمود، وحمزه‌ بر ابوعبدالله‌ امام‌ صادق‌، و او بر پدرش‌، و پدرش‌ بر پدرش‌، و وى بر پدرش‌، و او بر على بن‌ أبیطالب‌ امیرالمومنین‌: قرائت‌ کرده‌ است‌.

حمزه‌ همچنین‌ قرآن‌ را بر أعْمَش‌ و بر حُمْرَان‌ بْن‌ أعْیَن‌ که‌ هر دوى ایشان‌ از شیوخ‌ شیعه‌ بوده‌اند قرائت‌ نموده‌ است‌، و سابقه‌ ندارد که‌: پیشتر از أبان‌ و حمزه‌ احدى در قرائات‌ تصنیفى به‌ عمل‌ آورده‌ باشد، به‌ سبب‌ آنکه‌ ذهبى و غیر او از کسانى که‌ در طبقات‌ قرّاء چیزى نگاشته‌اند همگى تصریح‌ کرده‌اند بر آنکه‌ اوَّل‌ کس‌ که‌ در قرائات‌ تصنیف‌ نموده‌ است‌ أبوعُبَید قاسم‌ بن‌ سلاّم‌ متوفّى در سنة‌ 224 بوده‌ است‌ و شکّ نیست‌ که‌ أبان‌ بر او تقدّم‌ دارد، زیرا ذهبى در «میزان‌»، و سیوطى در «طبقات‌» تصریح‌ کرده‌اند که‌: او در سنة‌ 141 وفات‌ یافته‌ است‌. بنابراین‌، او بر أبوعُبَید، هشتاد و سه‌ سال‌ مقدّم‌ مى باشد. و همچنین‌ حمزة‌ بن‌ حبیب‌، چرا که‌ تنصیص‌ کرده‌اند که‌: وى در سنة‌ هشتاد متولّد گردید، و در سنة‌ 156 و یا 154، و یا 158، که‌ این‌ احتمال‌ اخیر غلط‌ است‌ بدورد حیات‌ گفت‌.

 در هر حال‌، شیعه‌ اوَّلین‌ کسانى هستند که‌ در قرائت‌ تصنیف‌ کرده‌اند، و این‌ مطلبى نیست‌ که‌ بر همچون‌ حافظ‌ ذهبى ، و حافظ‌ شام‌: سیوطى پنهان‌ باشد، لیکن‌ چون‌ آنان‌ خواسته‌اند از اوَّلین‌ مصَنِّف‌ در قرائات‌ از اهل‌ سنَّت‌ یاد کنند، نه‌ به‌ طور اطلاق‌، بدان‌ گونه‌ تَمَشِّى نموده‌اند.

 و از آنان‌ که‌ در تصنیف‌ در قرائت‌ شیعه‌ بوده‌ و بر أبوعبید سبقت‌ دارند، جماعتى دگرند، مثل‌ ابن‌سَعْدَان‌: أبى جعفر محمد بن‌ سَعدان‌ ضَریر (نابینا)، و مثل‌ أبوجعفر محمّد بن‌ حسن‌ بن‌ أبى سارة‌ رَواسى کوفى استاد کسائى و فرّاء از خواصّ حضرت‌ امام‌ باقر علیه‌السّلام، و مثل‌ زید شهید، چرا که‌ او صاحب‌ قرائتى مى باشد از جدّش‌ امیرالمومنین‌ که‌ آن‌ را عمر بن‌ موسى رَجهى روایت‌ نموده‌ است‌.

 در اوَّل‌ کتاب‌ قرائت‌ زید گفته‌ است‌: این‌ قرائت‌ را من‌ از زید بن‌ على بن‌ الحسین‌ ابن‌ على بن‌ أبیطالب‌: شنیده‌ام‌، و عالمتر به‌ کتاب‌ خدا از ناسخش‌ و منسوخش‌، و مشکلش‌ و اعرابش‌ از وى ندیده‌ام‌. و کسانى که‌ در امور گوناگون‌ از مطالب‌ و معانى قرآن‌ تصنیف‌ کرده‌اند و مقدّم‌ بر همه‌ بوده‌اند عبارتند از:

 أبَانُ بْنُ تَغْلِب‌ کتاب‌ «مَعانى القرآن‌» را تصنیف‌ کرد، و پیش‌ از او احدى را نیافتم‌ که‌ چیزى نوشته‌ باشد.

 عبدالله‌ بن‌ عبدالرَّحمن‌ أصَمّ مَسْمَعى بَصْرى از شیوخ‌ شیعه‌ از اصحاب‌ أبى عبدالله‌ امام‌ صادق‌ علیه‌السّلام اولین‌ کسى است‌ که‌ کتابى در «ناسخ‌ و منسوخ‌» تدوین‌ کرد، و بعد از وى دارم‌ بن‌ قبیصة‌ بن‌ نَهْشَل‌ بن‌ مجمع‌ أبوالحسن‌ تمیمى دارمى از مشایخ‌ صدر اوّل‌ از شیعه‌ بود، و وى عمر کرد تا حضرت‌ امام‌ رضا علیه‌السّلام را ادراک‌ کرد و در اواخر قرن‌ دوم‌ رحلت‌ یافت‌. کتاب‌ «الوُجُوهُ وَ النَّظائر»، و کتاب‌ «النَّاسخُ و المنسوخُ» از اوست‌. آن‌ دو نفر را نجاشى در ترجمة‌ وى در فهرست‌ أسماء مصنِّفین‌ از شیعه‌ ذکر کرده‌ است‌. و پس‌ از آن‌ دو، در این‌ باره‌ حسن‌ بن‌ على بن‌ فَضَّال‌ که‌ از اصحاب‌ امام‌ على بن‌ موسى الرّضا علیه‌السّلام بود تصنیف‌ کرد، و او در سنة‌ دویست‌ و بیست‌ و چهار وفات‌ کرد. و دیگر شیخ‌ أعظم‌ احمد بن‌ محمد بن‌ عیسى أشْعَرى قمّى از اصحاب‌ امام‌ رضا، و وى حیات‌ داشت‌ تا حضرت‌ امام‌ أبومحمد حسن‌ عسکرى را ادراک‌ نمود.

 اوَّلین‌ کس‌ که‌ در نوادر قرآن‌ تصنیف‌ کرد، على بن‌ حسین‌ بن‌ فَضَّال‌ یکى از شیوخ‌ شیعه‌ در قرن‌ سوم‌ بود. ابن‌ ندیم‌ در «فهرست‌» گفته‌ است‌: و کتاب‌ شیخ‌ على ابن‌ ابراهیم‌ بن‌ هاشم‌ در نوادر قرآن‌، و وى شیعى بوده‌ است‌، و کتاب‌ على بن‌ حسن‌ ابن‌ فَضَّال‌ از شیعه‌، و کتاب‌ أبونصر (ابونضر - ظ‌) عیَّاشى از شیعه‌ بوده‌ است‌ - انتهى .

 اوَّلین‌ کس‌ که‌ در مُتَشَابِهُ الْقُرْآن‌ تصنیف‌ کرده‌ است‌، حمزة‌ بن‌ حبیب‌ زَیَّات‌ کوفى ، از شیعیان‌ ابوعبدالله‌ امام‌ صادق‌ و از اصحاب‌ او بوده‌ است‌. وى در سنة‌ یکصد و پنجاه‌ و شش‌ در حُلْوان‌ بدرود زندگى گفته‌ است‌.

 اوَّلین‌ کس‌ که‌ در مَقْطُوعُ الْقُرْآن‌ و مَوْصُولُهُ تدوین‌ کرده‌ است‌، شیخ‌ حمزة‌بن‌ حبیب‌ است‌، و او را محمد بن‌ اسحق‌ معروف‌ به‌ ابن‌ندیم‌ در «فهرست‌» ذکر کرده‌ است‌.

اوَّلین‌ کس‌ که‌ براى مُصْحَف‌ نقطه‌ گذارى کرد و اعراب‌ داد و آن‌ را از تحریفى که‌ در اکثر کتب‌ راه‌ یافته‌ است‌ محفوظ‌ داشت‌، أبُوالاسْوَد دُئَلى بود، و در بعضى از کتب‌ آمده‌ است‌: شاگرد او یحیى بن‌ یَعْمُر عُدْوانى بود، و قول‌ اوَّل‌ أصحّ مى باشد. و هر کدام‌ درست‌ باشد بالاخره‌ فضیلت‌ و برترى از شیعه‌ است‌. زیرا که‌ هر دوى آنان‌ به‌ اتّفاق‌ جمیع‌ آراء شیعه‌ بوده‌اند.

 اوّلین‌ کس‌ که‌ در مَجازُ القُرْآن‌ تصنیف‌ کرد، فَرّاء: یحیى بن‌ زیاد متوفّى در سنة‌ دویست‌ و هفت‌ بوده‌ است‌. وى از أئمّة‌ علم‌ نحو بوده‌ است‌، و مولى عبدالله‌ أفندى در «ریاض‌ العلماء» تنصیص‌ نموده‌ است‌ که‌: او از شیعة‌ امامیّه‌ بوده‌ است‌، و پس‌ از آن‌ گفته‌ است‌: گفتار سیوطى که‌ فرّاء میل‌ به‌ مذهب‌ اعتزال‌ داشته‌ است‌، شاید ناشى از خلط‌ اکثر علماء جمهور و عامّه‌ میان‌ اصول‌ شیعه‌ و اصول‌ اعتزال‌ باشد، وگرنه‌ او شیعى امامى است‌ - انتهى .

 دربارة‌ مجازات‌ قرآن‌ جماعتى تصنیف‌ کرده‌اند، و بهترین‌ آنها کتاب‌ «مَجازات‌ القُرْآن‌» سید شریف‌ رَضى موسوى برادر سید مرتضى مى باشد.

 اوَّلین‌ کس‌ که‌ در مثالهاى قرآن‌ تصنیف‌ نموده‌ است‌، شیخ‌ جلیل‌ محمد بن‌ محمد بن‌ جُنَید است‌. ابن‌ ندیم‌ در «فهرست‌» در آخرین‌ تسمیة‌ کتب‌ مولَّفة‌ در علوم‌ و معانى مختلفة‌ قرآن‌ بدین‌ عبارت‌ گویاست‌: «کتابُ الامْثَال‌» از ابن‌ جُنَید مى باشد - انتهى . و من‌ برخورد نکرده‌ام‌ به‌ کسى که‌ قبل‌ از او مثل‌ آن‌ را تصنیف‌ کرده‌ باشد.

اوّلین‌ کس‌ که‌ در فضائل‌ قرآن‌ تصنیف‌ کرده‌ است‌، اُبَیُّ بْنُ کَعْبِ أنْصارى صحابى است‌. ابن‌ندیم‌ در «فهرست‌» بر آن‌ نصّ دارد. و گویا جلال‌الدّین‌ سیوطى بر تقدّم‌ اُبَیّ در این‌ باره‌ اطّلاع‌ پیدا ننموده‌ است‌، و گفته‌ است‌: اوَّلین‌ کسى که‌ در فضائل‌ قرآن‌ تصنیف‌ نموده‌ است‌، امام‌ محمد بن‌ ادریس‌ شافعى متوفّى در سنة‌ دویست‌ چهار مى باشد .

سید على بن‌ صدرالدّین‌ مَدَنى صاحب‌ «سلافة‌ العَصْر»، در کتاب‌ طبقات‌ خود یعنى کتاب‌ «الدَّرَجَاتُ الرَّفِیعَةُ فى طَبَقاتِ الشِّیعَة‌» تنصیص‌ بر تشیّع‌ اُبَیّ بْنُ کَعْب‌ دارد. و أدلّه‌ و شواهد بسیار بر تشیّع‌ وى اقامه‌ فرموده‌ است‌. و من‌ نیز بیشتر از أدلّه‌ و شواهد وى در کتاب‌ أصل‌: «تأسیس‌ الشِّیعة‌ لعلوم‌ الإسلام» از نزد خود بر آن‌ افزوده‌ام‌.

 و اوَّلین‌ کس‌ که‌ در أسْباع‌ قرآن (أجزاى آن‌) کتاب‌ تصنیف‌ کرد، و در حدود و مواضع‌ آیات‌ آن‌ کتاب‌ نگاشت‌ حمزة‌ بن‌ حبیب‌ کوفى زَیّات‌ (روغن‌ فروش‌ و یا روغن‌ گیر) بود. وى یکى از قرّاء سبعه‌ از شیعه‌ مى باشد، همچنانکه‌ تنصیص‌ بر این‌ معنى از مشایخ‌ گذشت‌. کتاب‌ «أسْباع‌ القرآن‌» و کتاب‌ «حُدُود آیِ الْقُرْآن‌» را ابن‌ ندیم‌ در «فهرست‌» براى همین‌ حمزة‌ مذکور ذکر نموده‌ است‌.

عبدالله‌ بن‌ عبَّاس‌، اوَّلین‌ کس‌ مى باشد که‌ از شیعه‌، إملاء تفسیر قرآن‌ را کرده‌ است‌. جمیع‌ علماى ما نصّ بر تشیّع‌ او کرده‌اند، و در احوال‌ وى ترجمة‌ نیکوئى سیّد در کتاب‌ «الدَّرجات‌ الرَّفیعة‌ فى طَبَقات‌ الشِّیعة‌» ذکر کرده‌ است‌. وى در سنة‌ 67 در طائف‌ وفات‌ یافت‌، و چون‌ مرگ‌ وى در رسید گفت‌:

 اللَّهُمَّ إنِّى أتَقَرَّبُ إلَیْکَ بِوَلائى لِعَلِیِّ بْنِ أبِیطَالِبٍ علیه‌السّلام. «بار پروردگارا! من‌ حقّاً به‌ ولائى که‌ از على بن‌ أبیطالب‌ علیه‌السّلام دارم‌ به‌ تو تقرّب‌ مى جویم‌!»

 جابر بنُ عَبْدِاللهِ أنْصارى صحابى و وى از طبقة‌ نخستین‌ از مفسّرین‌ است‌ که‌ أبوالخیر ذکر کرده‌ است‌. فضل‌ بن‌ شاذان‌ نیشابورى که‌ از صحابة‌ حضرت‌ امام‌ رضا علیه‌السّلام مى باشد گوید: جابر بن‌ عبدالله‌ أنصارى سلام‌الله‌علیه از جمله‌ سابقینى است‌ که‌ به‌ امیرالمومنین‌ علیّ بن‌ ابیطالب‌ علیه‌السّلام بازگشته‌اند. و ابن‌عُقْدَه‌ جائى که‌ منقطعین‌ به‌ سوى اهل‌ بیت‌ را ذکر کرده‌ است‌، آورده‌ است‌. وى در مدینه‌ بعد از سنة‌ هفتاد از هجرت‌ فوت‌ کرد، و نود و چهار سال‌ عمر نمود.

 اُبَیُّ بْنُ کَعْب‌ سَیِّد الْقُرَّاء او را از طبقة‌ اوَّلین‌ مفسّرین‌ از صحابه‌ شمرده‌اند. و همان‌ طور که‌ دانستى از شیعیان‌ بوده‌ است‌. ترجمة‌ احوال‌ وى در «الدرجات‌ الرّفیعة‌ فى طبقات‌ الشِّیعة‌» آمده‌ است‌.

 و بعد از این‌ طبقة‌ صحابه‌، مفسّرین‌ شیعه‌ که‌ از تابعین‌ مى باشند عبارتند از:

 سعید بنُ جُبَیر أعلم‌ تابعین‌ در تفسیر به‌ گواهى قتاده‌ همان‌ طور که‌ در «إتقان‌» ذکر کرده‌ است‌، و گذشت‌ ذکر او و تشیّع‌ او.

 یحیى بن‌ یَعْمُر تابِعى أحد أعلام‌ شیعه‌ در علم‌ قرآن‌. ابن‌ خَلَّکان‌ گفته‌ است‌: وى یکى از قرّاء بصره‌ بوده‌ است‌، و عبدالله‌ بن‌ اسحق‌ قرائت‌ را از وى أخذ نموده‌ است‌. او عالم‌ بود به‌ قرآن‌ کریم‌، و نحو، و لغات‌ عرب‌. نحو رااز أبُوالاسْوَد دُئَلى فرا گرفت‌. و از شیعیان‌ طبقة‌ نخستین‌ بود که‌ قائل‌ به‌ تفضیل‌ اهل‌ بیت‌ بدون‌ تنقیص‌ ارباب‌ فضل‌ از غیرشان‌ بوده‌اند .

 أبو صالح‌ که‌ مشهور به‌ کنیة‌ خود مى باشد. وى شاگرد ابن‌عباس‌ است‌ در تفسیر. نامش‌ میزان‌ بَصْرى تابعى شیعى است‌. بر تشیّع‌ و وثاقت‌ او شیخ‌ مفید: محمد بن‌ محمد بن‌ نُعْمان‌ در کتاب‌ «الْکَافِئَةُ فِى إبْطَالِ تَوْبَةِ الْخَاطِئَة‌» بعد از نقل‌ حدیثى از او از ابن‌عباس‌ گواهى و تنصیص‌ نموده‌ است‌. أبوصالح‌ بعد از سنة‌ یکصد وفات‌ یافت‌.

 طاووسُ بْنُ کیسان‌ أبوعبدالله‌ یَمانى ، علم‌ تفسیر را از ابن‌ عباس‌ أخذ کرده‌ است‌. و به‌ طورى که‌ در «اتقان‌» آمده‌ است‌: شیخ‌ احمد بن‌ تیمیّه‌ او را از أعلم‌ مردم‌ در علم‌ تفسیر شمرده‌ است‌. ابن‌ قُتَیبه‌ در کتاب‌ «معارف‌» تصریح‌ به‌ تشیّع‌ او نموده‌ است‌. در کتاب‌ «معارف‌» طبع‌ مصر در صفحة‌ 206، ابن‌ قُتَیْبه‌ گوید: شیعه‌ عبارتند از حارث‌ أعْوَر، و صَعْصَعَةُ بْنُ صُوحان‌،و أصْبَغُ بْنُ نُبَاتَه‌،و عَطِیَّة‌ عَوْفى ،و طاووس‌، و أعْمَش‌.

 طاووس‌ در مکّه‌ سنة‌ یکصد و شش‌ وفات‌ کرد، و از منقطعین‌ به‌ امام‌ على بن‌ الحسین‌ علیهماالسلام بود.

 أعْمَش‌ کوفى : سلیمانُ بْنُ مَهْرَان‌ أبومحمد أسدى ، و گذشت‌ که‌ ابن‌قتیبه‌، و شهرستانى ، نصّ بر تشیّع‌ او نموده‌ بودند، و از علماء ما شیخ‌ شهید ثانى زین‌ الدّین‌ در حاشیة‌ «خلاصه‌»، و محقّق‌ بهبهانى در «تعلیقه‌»، و میرزا محمد باقر داماد در «رَواشِح‌» تصریح‌ بدین‌ مطلب‌ دارند.

 سعید بن‌ مُسَیِّب‌ از امیرالمومنین‌ علیه‌السّلام و ابن‌ عباس‌ أخذ نموده‌ است‌. او دست‌پروردة‌ امیرالمومنین‌ علیه‌السّلام مى باشد. همیشه‌ با آن‌حضرت‌ مصاحبت‌ داشته‌ ومفارقت‌ نمى نمود و در تمام‌ جنگهایش‌ حضور داشت‌. و همان‌ طور که‌ در جزء ثالث‌ کتاب‌ «قرب‌الاءسناد» حِمْیَرى وارد است‌: حضرت‌ امام‌ صادق‌ و امام‌ رضاعلیهماالسلام بر تشیّع‌ وى تنصیص‌ نموده‌اند. او امام‌ قُرّاء در مدینه‌ بود.

 از ابن‌مداینى نقل‌ شده‌ است‌ که‌ گفته‌ است‌: من‌ در میان‌ تابعین‌ به‌ گسترش‌ علم‌ او احدى را نمى شناسم‌. بعد از سنة‌ نود در هنگامى که‌ عمرش‌ به‌ هشتاد سال‌ مى رسید بدرود حیات‌ گفت‌.

 أبوعبدالرَّحمن‌ سُلَمى شیخ‌ قرائت‌ عاصِم‌ است‌. ابن‌ قُتَیْبه‌ گوید: او از اصحاب‌ على علیه‌السّلام بوده‌ است‌. و از استادان‌ و معلّمان‌ قرائت‌ قرآن‌ بود، و فقه‌ را از او أخذ مى کرده‌اند.

 و من‌ مى گویم‌: ابو عبدالرَّحمن‌ سُلَمى قرآن‌ را بر امیرالمومنین‌ علیه‌السّلام خوانده‌ است‌ و از او تعلیم‌ یافته‌ است‌، به‌ طورى که‌ در «مجمع‌ البیان‌» طبرسى وارد مى باشد. و شیخ‌ بَرْقى در کتاب‌ «رجال‌»، او را از خواصّ على بن‌ أبیطالب‌ علیه‌السّلام در میان‌ طائفة‌ مُضَر دانسته‌ است‌. مرگش‌ بعد از سنة‌ هفتاد بود.

 سُدِّى کبیر صاحب‌ تفسیرى که‌ ذکرش‌ گذشت‌.

 محمد بن‌ سائب‌ بن‌ بِشر کَلْبى صاحب‌ تفسیرى که‌ ذکرش‌ أیضاً گذشت‌.

 حُمْرَان‌ بنُ أعْیَن‌، برادر زُرَارَة‌ بْن‌ أعْین‌ کوفى مولى آل‌شیبان‌ از أئمّة‌ قرآن‌ مى باشد. وى از حضرت‌ امام‌ زین‌ العابدین‌ و حضرت‌ امام‌ باقر علیهماالسلام اخذ کرده‌ است‌، و پس‌ از سنة‌ صد رحلت‌ یافت‌.

 أبَانُ بنُ تَغْلِب‌ که‌ ذکرش‌ گذشت‌، و در هر فنّى جلودار و معلّم‌ بود. وى قرائت‌ قرآن‌ را از أعْمَش‌ که‌ وى از اصحاب‌ امام‌ سجّاد: على بن‌ الحسین‌، و امام‌ باقر علیهماالسلامبود اخذ کرده‌ است‌. وفاتش‌ در سنة‌ 141 مى باشد.

 عاصم‌ بن‌ بهدلَة‌ یکى از قرّاء سَبْعه‌ مى باشد که‌ قرآن‌ را بر أبو عبدالرّحمن‌ سُلَمى قارى ، و او بر امیرالمومنین‌ علیه‌السّلام قرائت‌ نموده‌ است‌. و بدین‌ جهت‌ است‌ که‌ قرائت‌ عاصِم‌ در نزد علماى ما محبوبترین‌ قرائتها به‌ حساب‌ مى آید. بر تشیّع‌ او شیخ‌ عبدالجلیل‌ رازى متوفّى در سنة‌ 556 در کتاب‌ خود: «نَقْضُ الْفَضَائح‌» تنصیص‌ کرده‌ است‌، و تصریح‌ کرده‌ است‌ که‌ او مقتداى شیعه‌ بوده‌ است‌.

 عاصم‌ در سنة‌ یکصد وبیست‌ و هشت‌ در کوفه‌ وفات‌ کرد، و بعضى گفته‌اند: در سماوَه‌ در حالى که‌ ارادة‌ رفتن‌ به‌ شام‌ را داشت‌ رحلت‌ نمود، و در آنجا مدفون‌ گردید. وى مانند أعْمَش‌ نابینا بود، و بر تشیّع‌ وى قاضى نورالله‌ مرعشى در «مجالس‌ المومنین‌» تصریح‌ کرده‌ است‌.

 این‌ جماعت‌ را که‌ ذکر کردیم‌ در طبقات‌ صحابه‌ و تابعین‌، از استادان‌ قرآن‌ به‌شمار مى آیند.

 و امّا پس‌ از این‌ طبقه‌ که‌ تابعین‌ تابعین‌ مى باشد، اهمِّ آنها عبارتند از:

 أبو حَمْزَة‌ ثُمالى : ثَابِتُ بنُ دینَار شیخ‌ شیعه‌ در کوفه‌. ابن‌ندیم‌ در «فهرست‌» خود گوید: کتاب‌ تفسیر أبى حمزة‌ ثُمالى . وى از اصحاب‌ امام‌ على بن‌ الحسین‌، و از نجباء و ثِقات‌ بوده‌ است‌، و با امام‌ محمد باقر أبوجعفر مصاحبت‌ داشته‌ است‌- انتهى . أبوحمزه‌ در سنة‌ یکصد و پنجاه‌ رحلت‌ نمود.

 أبوبصیر یحیى بن‌ قاسم‌ أسدى مُقَدَّم‌ در فقه‌ و تفسیر بوده‌، و داراى مصنَّف‌ معروفى بوده‌ است‌. نجاشى او را ذکر کرده‌ است‌، و اسناد روایتى خود را به‌ تفسیر وى متّصل‌ ساخته‌ است‌. أبو بصیر در زمان‌ حیات‌ حضرت‌ امام‌ صادق‌ علیه‌السّلام بدرود زندگى گفت‌. و رحلت‌ آن‌ حضرت‌ در سنة‌ 148 مى باشد.

 بَطائنى : على بن‌ سالم‌ معروف‌ به‌ ابن‌ أبى حمزة‌ أبوالحسن‌ کوفى مولى أنصار. او داراى کتاب‌ تفسیر قرآن‌ مى باشد. و در آن‌ کتاب‌ از امام‌ ابوعبدالله‌صادق‌ و امام‌ ابوالحسن‌ موسى کاظم‌، و أبو بصیرى که‌ ذکرش‌ گذشت‌ روایت‌ مى کند.

 حَصِینُ بنُ مُخارق‌: أبوجُنادَة‌ سَلُولى . ابن‌ ندیم‌ گفته‌ است‌: وى از شیعیان‌ متقدّمین‌ مى باشد، و داراى کتاب‌ «تفسیر»، و کتاب‌ «جامع‌ العلوم‌»، است‌ - انتهى . نجاشى وى را ذکر کرده‌ است‌، و کتاب‌ «تفسیر»، و «قرائات‌»، و کتاب‌ کبیرى را از وى شمرده‌ است‌.

 کِسائى یکى از قاریان‌ هفتگانه‌ است‌. امورى در وى گرد آمده‌ است‌: او در علم‌ نحو عالمترین‌ مردم‌، و در شناخت‌ قرآن‌ و غریب‌ لغات‌ از أوحدى مردم‌ به‌ شمار مى رفت‌. ایرانى الاصل‌، و زادگاهش‌ خاک‌ عراق‌ بوده‌ است‌. من‌ نام‌ او را و دلائل‌ تشیّع‌ او را در کتاب‌ «تأسیس‌ الشیعة‌ لعلوم‌ الاسلام‌» ذکر کرده‌ام‌. وى در رى ، و یا در طوس‌،در هنگامى که‌ در مصاحبت‌ هارون‌الرَّشید بود در سنة‌189، و یا در سنة‌183، و یا در سنة‌ 185، و یا در سنة‌ 193، که‌ أصحّ این‌ تواریخ‌ نخستین‌ آنهاست‌ بمرد.

 و بعد از این‌ طبقه‌، طبقة‌ دیگر مى باشند. در اینجا مرحوم‌ صدر مفصَّلاً ترجمة‌ احوال‌ آنان‌ و تصنیف‌ و تدوینشان‌ را در علوم‌ مختلفة‌ قرآن‌ از شیعیان‌، از ابن‌سَعْدان‌ ضَریر: أبو جعفر محمد بن‌ سَعدان‌ بن‌ مُبَارک‌ کوفى ، تا نُعْمانى صاحب‌ تفسیر معروف‌، و محمد بن‌ عباس‌ بن‌ على بن‌ مَرْوان‌ معروف‌ به‌ ابن‌حَجَّام‌ یکایکشان‌ را ذکر مى نماید، و سپس‌ مى فرماید: و از این‌ به‌ بعد کسانى که‌ در علوم‌ متنوّعه‌ و مختلفة‌ قرآن‌ تصنیف‌ کرده‌اند، جماعتى هستند که‌ از ایشان‌ است‌:

 محمد بن‌ حسن‌ شَیْبان‌، شیخ‌ شیخ‌ مفید. وى کتاب‌ «نهج‌ البیان‌ عن‌ کشف‌ مَعانى القرآن‌» را تدوین‌ کرد، و تعداد علوم‌ واردة‌ در قرآن‌ را به‌ شصت‌ نوع‌ تقسیم‌ کرد. این‌ کتاب‌ را به‌ نام‌ مُسْتَنْصِر خلیفة‌ عباسى تصنیف‌ نمود، و سیدمرتضى در کتاب‌ «محکم‌ و متشابه‌» خود از این‌ کتاب‌ نقل‌ مى کند.

 و شیخ‌ مفید: محمد بن‌ محمد بن‌ نُعْمَان‌، معروف‌ در عصر خودش‌ به‌ ابْنُ الْمُعَلِّم‌. او شیخ‌ شیعه‌ و صاحب‌ کرسى بود. داراى مصنَّفاتى مى باشد که‌ در فهرست‌ مُصَنَّفاتش‌ مذکور است‌. از جمله‌ کتاب‌ «الْبَیَانُ فِى أنْوَاعِ عُلُوم‌ الْقُرْآن‌». در محرّم‌ از سنة‌ چهار صد و نه‌ ارتحال‌ نمود. این‌ مطلب‌ را از شیخ‌ مفید، ما از خطیب‌ در «تاریخ‌ بغداد» نقل‌ نمودیم‌.

 و محمد بن‌ احمد بن‌ ابراهیم‌ بن‌ سلیم‌ أبى الفَضْل‌ صَوْلى جُعْفى کوفى . معروف‌ به‌ صابُونى صاحب‌ کتاب‌ «الْفَاخِرُ فِى اللُّغَة‌» داراى کتاب‌ تفسیرى است‌ به‌ نام‌ «مَعَانِى تَفْسیرِ الْقُرْآنِ وَ تَسْمِیَةُ أصْنَافِ کَلاَمِهِ الْمَجِید». وى از مشایخ‌ اصحاب‌ ما شیعة‌ امامیّه‌ مى باشد. در مصر سکونت‌ گزید، و همانجا در سنة‌ سیصد رحلت‌ نمود.

 اوَّلین‌ تفسیرى که‌ تدوین‌ شده‌ و جامع‌ جمیع‌ انواع‌ علوم‌ قرآن‌ بوده‌ است‌، عبارت‌ است‌ از: کتاب‌ «الرَّغیبُ فِى عُلُوم‌ القُرآن‌» و آن‌ تصنیف‌ أبوعبدالله‌ محمد بن‌ عُمَر واقِدى مى باشد. ابن‌ ندیم‌ نصّ بر تشیّع‌ او کرده‌ است‌.

 پس‌ از آن‌ کتاب‌ «التِّبْیَانُ الْجَامِعُ لِکُلِّ عُلُوم‌ القُرآن‌» در ده‌ مجلّد بزرگ‌ تصنیف‌ شیخ‌ الطَّائفة‌: أبوجعفر محمد بن‌ الحسن‌ بن‌ على طوسى شیخ‌ شیعه‌، تولّدش‌ در سنة‌ 385، و در نجف‌ اشرف‌ در سنة‌ 460 رحلت‌ یافت‌. در ابتداى تفسیرش‌ گفته‌ است‌: او اوَّلین‌ کسى است‌ که‌ آن‌ را جمع‌ کرده‌ است‌.

 و کتاب‌ «حقایق‌ التَّنْزِیلِ و دَقَایِقُ التَّأوِیلِ»، و آن‌ در ضخامت‌ و کبر حجم‌ همچون‌ «تفسیر تبیان‌» مى باشد. مُصَنِّف‌ آن‌ سید شریف‌ رضى برادر سید مرتضى است‌. در این‌ تفسیر از غرائب‌ قرآن‌، و عجائبش‌، و خفایایش‌، و غوامضش‌ پرده‌ برداشته‌، و مشکلات‌ اسرار و دقایق‌ اخبارش‌ را واضح‌ و مبیَّن‌ نموده‌ است‌.. در حقایق‌ آن‌ تحقیق‌ به‌ عمل‌ آورده‌، و در تأویلات‌ آن‌ دقت‌ نموده‌ است‌. به‌ طورى که‌ کسى در این‌ گونه‌ تعبیر و تفسیر بر وى سبقت‌ نگرفته‌ است‌، و طائر بلند پرواز اندیشة‌ احدى به‌ اطراف‌ آن‌ حریم‌ منیع‌ پرواز نتوان‌ نمود. ولیکن‌ جامع‌ جمیع‌ علوم‌ قرآن‌ نیست‌.

 سید رضى داراى کتابى مى باشد به‌ نام‌ «الْمُتَشَابِهُ فِى الْقُرْآن‌»، و کتابى به‌ نام‌ «مَجَازات‌ القرآن‌». باید دانست‌ که‌: عمر او از چهل‌ و هفت‌ سال‌ تجاوز نکرد و در سنة‌ 406 ارتحال‌ یافت‌.

 و تفسیر «رَوْضُالْجِنَانِ وَ رَوْحُ الْجَنَانِ فى تفسیرالقرآن‌»، در بیست‌ جزء، تصنیف‌ شیخ‌ امام‌ مقتداى شیعه‌: أبوالفتوح‌ رازى حسین‌ بن‌ على بن‌ محمد بن‌ احمد خُزاعى رازى نیشابورى مى باشد. وى پس‌ از قرن‌ پنجم‌ بدرود حیات‌ گفت‌. و این‌ جامعِ تفسیرى از جامع‌ «تبیان‌» شیخ‌ طوسى متأخّر است‌.

 و کتاب‌ «مجمع‌ البیان‌ فى علوم‌ القرآن‌» در ده‌ جزء تصنیف‌ شیخ‌ امین‌ الدّین‌ أبوعلى : فَضْلُ بْنُ حَسَنِ بنِ فَضْلِ طبرسى متوفَّى در سنة‌ پانصد و چهل‌ مى باشد. جامعى است‌ که‌ شامل‌ تمام‌ آنچه‌ نیاورده‌اند مى باشد، ولیکن‌ خود در اوّل‌ تفسیر تصریح‌ کرده‌ است‌ که‌ در آن‌، عیال‌ و ریزه‌خوار «تبیان‌» شیخ‌ طوسى   مى باشد.

 و «خُلاَصَةُ التَّفاسیر» در بیست‌ جلد تصنیف‌ شیخ‌ قطب‌ الدِّین‌ راوَنْدى است‌، که‌ مشحون‌ است‌ از حقایق‌ و دقایق‌، و از بهترین‌ تفاسیر متأخّرة‌ از شیخ‌ أبوجعفر طوسى محسوب‌ مى شود.

خدا شناسى  چاپ
تاریخ : 1385/09/18

خدا شناسى

 
۱- نظرى بجهان از راه هستى و واقعیت - ضرورت وجود خدا .
2 - نظرى دیگر از راه ارتباط انسان و جهان - خاتمه فصل وحدانیت خدا .
3 - ذات و صفت .
4 - معنى صفات خداوندى
 5 - توضیح بیشترى در معنى صفات
 6 - صفات فعل
 7 - قضا و قدر
 8 - انسان و اختیار

1 - نظرى بجهان از راه هستى و واقعیت - ضرورت وجود خدا

درک و شعور انسان که با پیدایش او توأ م است در نخستین گامى که برمیدارد هستى خداى جهان و جهانیان را بر وى روشن میسازد .
زیرا برغم آنان که در هستى خود و در همه چیز اظهار شک و تردید میکنند و جهان هستى را خیال و پندارمینامند ما میدانیم یکفرد انسان در آغازپیدایش خود که با درک و شعور توأم است , خود و جهان را مییابد یعنى شک ندارد که ( او هست و چیزهاى دیگرى جز او هست ) و تا انسان انسان است این درک و علم در او هست و هیچگونه تردیدى بر نمیدارد و تغییر نمیپذیرد .
این واقعیت و هستى که انسان در برابر سوفسطى و شکاک اثبات میکند ثابت است و هرگز بطلان نمیپذیرد یعنى سخن سوفسطى و شکاک که در حقیقت نفى واقعیت میکند هرگز و هیچگاه درست نیست پس جهان هستى واقعیت ثابتى دربر دارد .
ولى هر یک از این پدیده هاى واقعیت دار که در جهان میبینیم دیر یا زودواقعیت را از دست میدهد و نابود میشود و از اینجا روشن میشود که جهان مشهود و اجزاء آن خودشان عین واقعیت ( که بطلان پذیر نیست ) نیستند بلکه بواقعیتى ثابت تکیه داده با آن واقعیت , واقعیتدار میشوند و بواسطه آن داراى هستى میگردند و تا با آن ارتباط و اتصال دارند با هستى آن هستند و همین که از آن بریدند نابود میشوند  ما این واقعیت ثابت بطلان ناپذیر را ( واجب الوجود ) خدا مینامیم .

2 - نظرى دیگر از راه ارتباط انسان و جهان

راهى که در فصل گذشته براى اثبات وجود خدا پیموده شد , راهى است بسیار ساده وروشن که انسان با نهاد خدادادى خود آن را میپیماید و هیچگونه پیچ و خم نداردولى بیشتر مردم بواسطه اشتغال مداوم که به مادیات دارند و استغراقى که در لذائذ محسوسه پیدا کرده اند رجوع به نهاد خدادادى و فطرت ساده و بى آلایش برایشان بسیار سخت و سنگین میباشد .
از این روى اسلام که آئین پاک خود را همگانى معرفى میکند و همه را در برابرمقاصد دینى مساوى میداند اثبات وجود خدا را با اینگونه مردم از راه دیگر در میان مینهد و از همان راهى که فطرت ساده را از توجه مردم بدور داشته با ایشان سخن گفته خدا را میشناساند .
قرآن کریم خدا شناسى را از راههاى مختلف بعامه مردم تعلیم میدهد و بیشتر از همه افکارشان را به آفرینش جهان و نظامى که در جهان حکومت میکند معطوف میدارد و به مطالعه آفاق و انفس دعوت مینماید زیرا انسان در زندگى چند روزه خود هر راهى را پیش گیرد و در هر حالى که مستغرق شود از جهان آفرینش و نظامى که در آن حکومت میکند بیرون نخواهد بود و شعور و ادراک وى از تماشاى صحنه شگفت آور آسمان و زمین چشم نخواهد پوشید .
این جهان پهناور هستی  که پیش چشم ما است ( چنانکه میدانیم ) هر یک ازاجزاء آن و مجموع آنها پیوسته در معرض تغییر و تبدیل میباشد و هر لحظه در شکل تازه و بیسابقه اى جلوه میکند .
و تحت تأ ثیر قوانین استنثاء ناپذیر لباس تحقق میپوشد و از دورترین کهکشانها گرفته تا کوچکترین ذره اى که اجزاء جهان را تشکیل میدهد هر کدام متضمن نظامى است واضح که با قوانین استثناء ناپذیر خود بطور حیرت انگیزى در جریان میباشدو شعاع عملى خود را از پستترین وضع بسوى کاملترین حالات سوق میدهد و به هدف کمال میرساند .
و بالاتر از نظام هاى خصوصى نظامهاى عمومیتر و بالاخره نظام همگانى جهانى که اجزاء بیرون از شمار جهان را بهمدیگر ربط میدهد و نظامهاى جزئى را بهم میپیوندد و درجریان مداوم خود هرگز استثناء نمیپذیرد و اختلال برنمیدارد .
نظام آفرینش اگر انسانى را مثلا در زمین جاى میدهد ساختمان وجودش را طورى ترکیب میکند که با محیط زندگى خود سازش کند و محیط زندگى ویرا طورى ترتیب میدهد که مانند دایه اى با مهر و عطوفت به پرورشش پرداخته آفتاب و ماه وستارگان و آب و خاک و شب و روز و فصول سال و ابر و باد و باران و گنجینه هاى زیر زمینى و روى زمین و بالاخره همه سرمایه نیروى خود را در راه آسایش و آرامش خاطر وى گذاشته بکار میبندد .
ما چنین ارتباط و سازشى را میان هر پدیده و میان همسایگان دور و نزدیک و خانه اى که در آن زندگى میکند مییابیم .
اینگونه پیوستگى و بهم بستگى در تجهیزات داخلى هر یک از پدیده هاى جهان نیز پیدا است .
آفرینش اگر براى انسان نان داده براى تحصیل آن پاى و براى گرفتن آن دست و براى خوردن آن دهان وبراى جویدن آن دندان داده است و آن را با یک رشته وسائلیکه مانند حلقه هاى زنجیر بهم پیوسته اندبهدف کمالى این آفریده ( بقاء و کمال ) مرتبط ساخته است .
دانشمندان جهان تردید ندارند که روابط بیپایان که در اثر تلاش علمى چندین هزارساله خود بدست آورده اند طلیعه ناچیزى است که از اسرار آفرینش که دنباله هاى تمام نشدنى بدنبال خود دارد و هر معلوم تازه اى مجهولات بیشمارى را به بشر اخطار میکند .
آیا میتوان گفت این جهان پهناور هستى که سرتاسر اجزاء آن جدا جدا و در حال وحدت و اتصال با استحکام و اتفاق حیرت انگیز خود از یک علم و قدرت نامتناهى حکایت میکند , آفریدگارى نداشته و بیجهت و سبب بوجود آمده است ؟ آیا این نظامهاى جزئى و کلى و بالاخره نظام همگانى جهانى که با ایجاد رابطه هاى محکم و بیشمار جهان را یکواحد بزرگ قرار داده و با قوانین استثناء ناپذیر و دقیق خود در جریان است همه و همه بدون نقشه و بحسب اتفاق و تصادف بوده ؟ یا هر یک از این پدیده ها و محیطهاى کوچک و بزرگ جهان براى خود پیش از

البته فردى که هر حادثه و پدیده اى را بعلت و سببى نسبت میدهد و گاهى براى پیدا کردن سببى مجهول روزگارها با بحث و کوشش میگذراند و دنبال پیروزى علمى میگردد فردى که با مشاهده چند آجر که با نظم و ترتیب روى هم چیده شده نسبت آنرا بیک علم و قدرتى میدهد و اتفاق و تصادف را نفى کرده بوجود نقشه و هدفى قضاوت مینماید هرگز حاضر نخواهد شد جهان را بیسبب پیدایش , یا نظام جهان را اتفاقى و تصادفى فرض کند .
پس جهان با نظامى که در آن حکومت میکند آفریده آفریدگار بزرگى است که با علم و قدرت و بیپایان خود آن را بوجود آورده و بسوى هدفى سوق میدهد و اسباب جزئیه که حوادث جزئیه را در جهان بوجود میآورند همه بالاخره باو منتهى میشوند و از هر سوى تحت تخسیر و تدبیر وى میباشند هر چیزى در هستى خود نیازمند باوست و او بچیزى نیازمند نیست و از هیچ علت و شرطى سرچشمه نمیگیرد .

وحدانیت خدا

هر واقعیتى را از واقعیتهاى جهان فرض کنیم واقعیتى است محدود یعنى بنا بفرض و تقدیرى (فرض وجود سبب و شرط) هستى را دارا است و بنا بفرض و تقدیرى (فرض عدم سبب و شرط) منفى است و در حقیقت وجودش مرزى دارد که در بیرون آن مرز یافت نمیشود تنها خدا است که هیچ حد و نهایتى براى وى فرض نمیتوان کرد , زیرا واقعیت وى مطلق است و بهر تقدیرموجود میباشد و بهیچ سبب و شرطى مرتبط و نیازمند نیست .
روشن است که در مورد امر نامحدود و نامتناهى نمیتوان عدد فرض نمود زیرا هر دوم که فرض شود غیر از اولى خواهد بود و در نتیجه هر دو محدود و متناهى خواهند بود و بواقعیت همدیگر مرز خواهند زد چنانکه اگر حجمى را مثلا نامحدود و نامتناهى فرض کنیم در برابر آن حجمى دیگر نمتیوان فرض کرد و اگر هم فرض کنیم دومى همان اولى خواهد بود پس خدا یگانه است و شریک وجود ندارد .
 

3 - ذات و صفت

اگر انسانى را مثلا مورد بررسى عقلى قرار دهیم خواهیم دید ذاتى دارد که همان انسانیت شخصى اوست و صفاتى نیز همراه دارد که ذاتش با آنها شناخته میشود مانند اینکه زاده فلان شخص است و پسر فلان کسى است دانا است و توانا است و بلند قامت و زیبا است یا خلاف این صفات را دارد .
این صفات اگرچه برخى از آنها مانند صفت اولى ودومى هرگز ازذات جدا نمیشوند وبرخى مانند دانائى و توانائى امکان جدائى و تغییر را دارند ولى در هر حال همگى غیر از ذات و همچنین هریک از آنها غیر از دیگرى میباشد .
این مطلب ( مغایرت ذات با صفات و صفات با همدیگر ) بهترین دلیل است بر اینکه ذاتى که صفت دارد و صفتى که معرف ذات است هر دو محدود و متناهى میباشند زیرا اگر ذات نامحدود و نامتناهى بود صفات را نیز فرا میگرفت و همچنین صفات نیز همدیگر را فرا میگرفتند و درنتیجه همه یکى میشد مثلا ذات انسان مفروض همان توانائى بود و همچنین توانائى و دانائى وبلند قامتى و زیبائى همه عین همدیگر و همه این معانى یک معنى بیش نبود .
از بیان گذشته روشن میشود که براى ذات خداوندى عزوجل , صفت ( بمعنائى که گذشت ) نمیتوان اثبات نمود زیرا صفت بیتحدید صورت نمیگیرد و ذات مقدسش از هر تحدیدى منزه است ( حتى از همین تنزیه که در حقیقت اثبات صفتى است ) .

4 - معنى صفات خداوندى

در جهان آفرینش کمالات زیادى سراغ داریم که در صورت صفات ظاهر شده اند اینها صفات مثبتى هستند که در هر جا ظاهر شوند مورد خود را کاملتر نموده ارزش وجودى بیشترى بآن میدهند چنانکه از مقایسه یک موجود زنده مانند انسان با یک موجود بیروح مانند سنگ , روشن است .
بیشک این کمالات را خدا آفریده و داده است و اگر خودش آنها را نداشت بدیگران نمیبخشید و تکمیلشان نمیکرد و از این رو بقضاوت عقل سلیم باید گفت خداى آفرینش علم دارد قدرت دارد و هر کمال واقعى را دارد .
گذشته از اینکه چنانکه گذشت آثارعلم و قدرت ودرنتیجه آثار حیات از نظام آفرینش پیدا است .
ولى نظر باینکه ذات خداوندى نامحدود و نامتناهى است این کمالات که در صورت صفات براى وى اثبات میشوند در حقیقت عین ذات و همچنین عین یکدیگر میباشند  و مغایرتى که میان ذات و صفات و همچنین در میان خود صفات دیده میشود تنها در مرحله مفهوم است و بحسب حقیقت جز یک واحد غیر قابل تقسیم در میان نیست .
اسلام براى جلوگیرى از این اشتباه ناروا ( تحدیدات بواسطه توصیف یا نفى اصول کمال )عقیده پیروان خود را در میان نفى و اثبات نگهمیدارد  و دستورمیدهد اینگونه اعتقاد کنندکه :خدا علم دارد نه مانند علم دیگران .
قدرت دارد نه مانند قدرت دیگران .
میشنود نه با گوش .
میبیند نه با چشم و بهمین ترتیب .

5 - توضیح بیشتر در معنى صفات

صفات بر دو قسمند - صفات کمال و صفات نقص .
صفات کمال چنانکه پیشتر اشاره شد معانى هستند اثباتى , که موجب ارزش وجودى بیشتر و آثار وجودى فزونتر براى موصوفات خودمیباشند چنانکه با مقایسه یک موجود زنده و دانا و توانا با یک موجود دیگرمرده و بیعلم وقدرت روشن است .
و صفات نقص صفاتى هستند بر خلاف آن .
وقتى که در معانى صفات نقص دقیق شویم خواهیم دید که بحسب معنى منفى بوده از فقدان کمال و نداشتن یک نوع ارزش وجودى حکایت میکند مانند جهل و عجز و زشتى وناتندرستى و نظایر اینها .
بنابر آنچه گذشت نفى صفات نقص معنى صفات کامل میدهد مانند نفى نادانى که معنى دانائى و نفى ناتوانى که معنى توانائى میدهد .
و از اینجاست که قرآن کریم هر صفت کمالى را مستقیما براى خداى متعال اثبات میکند و هرصفت نقص را نیز نفى کرده منفى آن را براى وى اثبات مینمایدچنانکه میفرماید : و هو العلیم القدیر , و هو الحى , و لا تأ خذه سنه و لا نوم , و علموا انکم غیر معجزى الله .
نکته ایکه نباید از نظر دور داشت , اینست که خداى متعال واقعیتى است مطلق که هیچگونه حد و نهایت ندارد و از این روى هر صفت کمالى هم که درموردش اثبات میشود , معنى محدودیت را نخواهد داشت .
موردش اثبات میشود , معنى محدودیت را نخواهد داشت .
وى مادى و جسمانى و محدود بمکان و زمان نیست و از هر صفت حالى که حادث باشد منزه است وهر صفتى که حقیقتا براى وى اثبات میشود از معنى محدویت تعریه و خالى شده است چنانکه میفرماید ( لیس کمثله شى ء) سوره شورى آیه 11 .

6 - صفات فعل

صفات ( علاوه بر آنچه گذشت ) با انقسام دیگرى منقسم میشوند به صفات ذات و صفات فعل توضیح اینکه صفت گاهى با خود موصوف قائم است مانند حیات و علم و قدرت .
که با شخص انسان زنده و دانا و توانا قائم هستند و ما میتوانیم انسان را بتنهائى با آنها متصف فرض کنیم اگر چه غیر از وى چیز دیگر فرض نکنیم و گاهى تنها با موصوف قائم نیست و موصوف براى اینکه با آن صفت متصف شود, نیازمند تحقق چیزدیگرى است مانند نویسندگى و سخنگوئى وخواستارى و نظایر آنها .
زیرا انسان وقتى میتواند نویسنده باشد که دوات و قلم و کاغذ مثلا فرض شود و وقتى سخنگو میشود که شنونده اى فرض شود و وقتى خواستار میشود که خواستنى وجود داشته باشد و تنها فرض انسان در تحقق این صفات کافى نیست .
از اینجا روشن میشود که صفات حقیقى خداى متعال که ( چنانکه گذشت عین ذاتند ) تنها از قسم اول میباشند و اما قسم دوم که در تحقق آنها پاى غیر در میان است و هر چه غیر اوست آفریده او و در پیدایش پس از اوست صفتى را که با پیدایش خود بوجود میآورد نمیشود صفت ذات و عین ذات خداى متعال گرفت .
صفاتى که براى خداى متعال بعد ازتحقق آفرینش ثابت میشود مانند آفریدگار,کردگار, پروردگار , زنده کننده , میراننده , روزى دهنده و نظایر آنها عین ذات نیستند بلکه زائد بر ذاتند و صفت فعلند .
مراد از صفت فعل این است که پس از تحقق فعل معنى صفت از فعل گرفته شود نه از ذات , مانند آفریدگار , که پس از تحقق آفرینش از آفریده ها آفریدگار بودن خداى متعال ماخوذ و مفهوم میشود و با خود آفریده ها قائم است نه با ذات مقدس خداى متعال تا ذات با پیدایش صفت از حالى به حالى تغییر کند .
شیعه دو صفت اراده و کلام را بمعنائى که از لفظ آنها فهمیده میشود ( اراده بمعنى خواستن , کلام یعنى کشف لفظى از معنى ) صفت فعل میدانند  و معظم اهل سنت آنها را بمعنى علم گرفته و صفت ذات میشمارند .

7 - قضا و قدر

قانون علیت در جهان هستى , به نحو استثناء ناپذیر حکمفرما و جارى است .
به مقتضاى این قانون هر یک از پدیده هاى این جهان در پیدایش خود بعللى ( اسباب و شرائط تحقق ) بستگى داردکه با فرض تحقق همه آنها ( که علت تامه نامیده میشود ) پیدایش آن پدیده ( معلول مفروض ) ضرورى ( جبرى ) است و با فرض فقدان همه آنها یا برخى از آنها پیدایش پدیده نامبرده محال است .
با بررسى وکنجکاوى این نظریه , دو مطلب زیرین براى ما روشن میشود : 1 - اگر یک پدیده ( معلول ) را با مجموع علت تامه و همچنین با اجزاء علت تامه اش بسنجیم نسبت آن بعلت تامه نسبت ضرورت ( جبر ) خواهد بود و نسبتش بهر یک از اجزاء علت تامه ( که علت ناقصه نامیده میشود ) نسبت امکان است زیرا جزء علت نسبت بمعلول تنها امکان وجود را میدهد , نه ضرورت وجود را .
بنابراین جهان هستى که هر پدیده از اجزاء آن در پیدایش خود بستگى ضرورى بعلت تامه خود دارد , ضرورت در سراسر آن حکمفرما و پیکره آن از یک سلسله حوادث ضرورى و قطعى تنظیم شده است با اینحال صفت امکان در اجزاء آن ( پدیده ها که بغیر علت تامه خود نسبت و ارتباط دارند ) محفوظ میباشد .
قرآن کریم در تعلیم خود این حکم ضرورت را بنام قضاء الهى نامیده زیرا همین ضرورت از هستى دهنده جهان هستى سرچشمه گرفته و ازاین روى حکم و قضائى است حتمى که قابل تخلف نیست و عادلانه میباشد که استثناء و تبعیض برنمیدارد .
خداى متعال میفرماید ( الا له الخلق و الامر ) سوره اعراف آیه 54 و میفرماید( اذ قضى امرا فانما یقول له کن فیکون ) سوره بقره آیه 17 ومیفرماید(و الله یحکم لا معقب لحکمه ) سوره رعد آیه 41 .
2 - هر یک از اجزاء علت اندازه و الگوئى مناسب خود نسبت به معلول میدهد و پیدایش معلول موافق و مطابق مجموع اندازه هائى است که علت تامه برایش معین میکند مثلا عللى که تنفس را براى انسان بوجود میاورد تنفس مطلق را ایجاد نمیکند بلکه اندازه معینى از هواى مجاور دهان و بینى را در زمان معین و مکان معین و شکل معین از مجراى تنفس بمحوطه ریه میفرستد و عللى که ابصار را براى انسان بوجود میآورد ( و انسان نیز جزء آنها است ) ابصار بیقید و شرط را محقق نمیسازد بلکه ابصارى که بواسطه وسائل آن از هر جهت براى وى اندازه گرفته شده ایجاد میکند این حقیقت در همه پدیده هاى جهان و حوادثى که در آن اتفاق میافتد بدون تخلف جارى است .
قرآن کریم در تعلیم خود این حقیقت را قدر نامیده و بخداى متعال که سرچشمه آفرینش میباشد نسبت داده است چنانکه میفرماید ( انا کل شیئى خلقناه بقدر ) سوره قمر آیه 49 و میفرماید ( و ان من شیئى الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم ) سوره حجر آیه 21 .
 و چنانکه بموجب قضاى الهى هر پدیده و حادثه اى که در نظام آفرینش جاى میگیردضرورى الوجود و غیر قابل اجتناب است همچنین بموجب قدر هر پدیده و حادثه اى که بوجود میآید از اندازه اى که از جانب خدا برایش معین شده هرگز کمترین تخلف و تعدى نخواهد نمود .

8 - انسان و اختیار

فعلى که انسان انجام میدهدیکى از پدیده هاى جهان آفرینش است و پیدایش آن مانند سایر پدیده هاى جهان بستگى کامل بعلت دارد و نظر باینکه انسان جزءجهان آفرینش و ارتباط وجودى با اجزاء دیگر جهان دارد .
اجزاء دیگر را در فعل وى بیاثر نمیتوان دانست .
مثلا لقمه نانى که انسان میخورد .
براى انجام این فعل چنانکه وسائل دست و پاى دهان و علم و قدرت و اراده لازم است وجود نان در خارج و در دسترس بودن و مانع نداشتن و شرایط دیگر زمانى و مکانى براى انجام عمل لازمست که با نبودن یکى از آنها فعل غیر مقدور است وبا تحقق همه آنها ( تحقق علت تامه ) تحقق فعل ضرورى است .
و چنانکه گذشت ضرورى بودن فعل نسبت بمجموع اجزاء علت تامه منافات با این ندارد که نسبت فعل بانسان که یکى از اجزاء علت تامه است نسبت امکان باشد .
انسان امکان یعنى اختیار فعل را دارد و ضرورى بودن نسبت فعل بمجموع اجزاء علت موجب ضرورى بودن نسبت فعل به برخى از اجزاء آن است که انسان است نمیباشد .
درک ساده و بیآلایش انسان نیز این نظر را تأ یید میکند زیرا ما میبینیم مردم با نهاد خداداى خود میان امثال خوردن و نوشیدن و رفتن و آمدن و میان صحت و مرض و بزرگى و کوچکى , بلندى قامت فرق میگذارند و قسم اول را که با خواست و اراده انسان ارتباط مستقیم دارد در اختیار شخص میدانند و مورد امر و نهى و ستایش و نکوهش قرار میدهند بر خلاف قسم دوم که در آنها تکلیفى متوجه انسان نیست .
در صدر اسلام میان اهل سنت درخصوص افعال انسان دو مذهب مشهوربود گروهى از این روى که افعال انسان متعلق اراده غیر قابل تخلف خدا است انسان را درافعال خود مجبور میدانستند و ارزشى براى اختیار و اراده انسان نمیدیدند وگروهى انسان را در فعل خود مستقل میدانستندو دیگر متعلق اراده خدائى ندیده از حکم قدر خارج میشمردند .
ولى بحسب تعلیم اهل بیت که با ظاهر تعلیم قرآن مطابقت دارد انسان در فعل خود مختار است ولى مستقل نیست بلکه خداى متعال از راه اختیار فعل را خواسته است و بحسب تعبیر سابق ما خداى متعال از راه مجموع اجزاء علت تامه که یکى ازآنها اراده و اختیار انسان میباشد فعل را خواسته و ضرورت داده است و در نتیجه اینگونه خواست خدائى فعل ضرورى و انسان نیز در آن مختار میباشد یعنى فعل نسبت بمجموع اجزاء علت خود ضرورى و نسبت بیکى از اجزاء که انسان باشد اختیارى و ممکن است .
امام ششم (ع ) میفرماید : نه جبر است و نه تفویض و بلکه امرى است میان دو امر .

تقدم‌ شیعه‌ در علم‌ درایه‌  چاپ
تاریخ : 1385/09/17

تقدم‌ شیعه‌ در علم‌ درایه‌

اوّلین‌ مُدَوِّن‌ در علم‌ درایة‌ حدیث‌ و تنویع‌ آن‌ به‌ أنواعى ، که‌ در این‌ علم‌ نیز تقدّم‌ با شیعه‌ بوده‌ است‌، أبوعبدالله‌ حاکِم‌ نیشابورى مشهور مى باشد، که‌ در سنة‌ چهار صد و پنج‌ وفات‌ کرد، و کتابى در پنج‌ مجلَّد تصنیف‌ کرد و نامش‌ را «معرفةُ علوم‌ الحدیث‌» نهاد.

 او حدیث‌ را بر پنجاه‌ نوع‌ تقسیم‌ نمود. و بر تقدّم‌ وى در این‌ علم‌ صاحب‌ «کشف‌ الظُّنون‌» تصریح‌ کرده‌ است‌، و گفته‌ است‌:

 اوَّلین‌ متصدّى این‌ علم‌ حاکم‌ بوده‌ است‌، و پس‌ از وى ابن‌ الصَّلاح‌ از او پیروى کرد.

 و پس‌ از حاکم‌ جماعتى از شیوخ‌ شیعه‌ در علم‌ درایة‌ حدیث‌ تدوین‌ کردند، نظیر سید جمال‌الدّین‌ احمد بن‌ طاوس‌ صاحب‌ کمالات‌ و فضائل‌.

 و اوست‌ وضع‌ کننده‌ و مبتکر اصطلاح‌ جدید براى امامیّه‌ در تقسیم‌ حدیث‌ به‌ اقسام‌ چهارگانه‌: صَحیح‌، حَسَن‌، مُوَثَّق‌، ضَعیف‌.

   1      2    >>